به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، امروز برابر با میلاد حضرت ابوالفضل(ع) علمدار سپاه اسلام در واقعه کربلا به نام جانبازان مزین است.
همانها که درد و رنج سالها جانبازی و از دست دادن سلامت را با اقتدا به مولایشان تحمل میکنند. متن زیر دلنوشته یکی از جانبازانی است که برایمان از آن روزها نوشته اما خواست که همچنان در بینامی و گمنامی بماند...
«چهارده ساله بودم که جنگ شروع شد. هنوز چیزی از جنگ نگذشته بود که به جبهه اعزام شدم. در اولین مأموریتم از ناحیه سر مجروح شدم و به کما رفتم. حدود یک ماه طول کشید تا از کما خارج شدم و حال عمومی من بهتر شد.
در سال 60 نتوانستم در عملیات ثامنالائمه شرکت کنم اما خدا کمک کرد و در عملیات طریقالقدس حضور داشتم. آنجا هم سهمی از ترکش عراقیها نصیبم شد و این بار ترکش انگشتان دستم را قطع کرد. پس از بهبودی نسبی وقتی فهمیدم عملیاتی دیگر در پیش است خود را به دوستانم رساندم و هر طور که بود در عملیات فتحالمبین شرکت کردم. در این عملیات برای من اتفاقی نیفتاد اما تعدادی از دوستانم شهید شدند و غم سنگینی را بر دلم نهادند.
هنوز از این عملیات برنگشته بودیم که زمزمه رفتن و اعزام به منطقه دیگر شنیده شد. به خود که آمدیم دیدیم عملیات بیتالمقدس آغاز شده است. در این عملیات ترکش دشمن یک دستم را از بازو قطع کرد. مدتی را در استراحت گذراندم. پس از آن در مأموریت طلائیه ترکش به چشم و کمرم اصابت کرد. همه فکر میکردند شهید میشوم، برایم دعای توسل گرفتند. اما فردای آن روز دیدند که من با صورتی ورم کرده و چشمانی کبود در خط هستم.
فرمانده گردان ناراحت شد. دستور داد بازگردم. ابتدا مقاومت کردم ولی دستور بود و واجبالاطاعت. مجبور بودم بازگردم ...
اما در عملیات محرم در آن
تپههای بلند و گاه صعبالعبور با وجود آنکه یک دست بیشتر نداشتم، با هر زحمتی که
بود خود را با بچهها به قول امروزیها مچ کردم. از این عملیات قِسِر در رفتم. در
عملیات والفجر مقدماتی مأموریت قبلیم جبران شد و ترکشی نابکار آمد و یک پای مرا
قطع کرد. همزمان با من ترکش به گردن دوستم اصابت کرد و هر دو بر زمین افتادیم. ما
را به عقب بردند. اما تا مدتها از او بیخبر بودم.
شرکت در عملیاتهای مختلف
ادامه داشت تا به عملیات والفجر 8 رسیدیم که مرا زمینگیر کرد. گازهای شیمیایی
دشمن امانمان را گرفت. به سختی نفس میکشیدم. با هر نفس تا عمق وجودم میسوخت. اجازه
نداشتم سرما بخورم. چون سرماخوردگی همانا و تنگی نفس هم همان.
با همه این احوال و اوضاع خدا را شاکرم که میتوانم هر چند کم اما تحرک داشته و ساکن نباشم.
رنجش من از روزی شروع شد که به آسایشگاه جانبازان رفتم. دوستم را دیدم. همان که ترکش به گردنش خورده بود. از گردن به پایین فلج بود و هیچ حرکتی نداشت. روی تختخواب خوابیده و به سقف اتاق خیره بود. سی و پنج سال از آن سالها میگذرد. خدا عجب صبری دارد و چه صبری به اینها داده است.
به اتاقی دیگر رفتم. دوست دیگرم را دیدم. ظاهراً مرا میشناخت اما نمیشناخت موج او را گرفته بود. چند اتاق دیگر هم سر زدم. یکی شیمیایی، یکی بیاختیاری مدفوع و ... .
در آنجا بودم که کسی به من گفت به کلمن هم سری بزن. گفتم کلمن کیه کلمن چیه؟ درب اتاق را باز کردم دیدم مردی میانسال با دو دست و پای قطع شده بر روی ویلچر نشسته است. عجیب روحیهای داشت. مرا شرمنده کرد.
به خود آمدم و
گفتم اینها واقعاً جانباز هستند! اینها واقعاً از خود گذشتند!
چه کسی میتواند برای چند دقیقه خود را جای آنها بگذارد؟ نه حتی چند ساعت یا چند روز یا چند ماه و سال.
سالها زندگی در آسایشگاه را تجربه میکنند و دم بر نمیآورند. چون هدف، راه و مقصودشان شخصی بوده است. چگونه میتوانم ادعا کنم و بگویم که جانبازم؟
سلامتی همه جانبازان صلوات»