به گزارش
خبرگزاری بین المللی قرآن(ایکنا) از قم، سیدحمید طالب زاده دبیر شورای تحول علوم انسانی، 22 مرداد در یکی از همایش های سومین دوره آموزشی طرح ملی نخبگان علوم انسانی به تبیین ماهیت علوم انسانی مدرن پرداخت.
سیدحمید طالبزاده، دانشیار گروه فلسفه دانشگاه تهران، با اشاره به رابطۀ نزدیک علوم انسانی و علوم طبیعی، به این نکته متذکر میشود که علوم انسانی، عمدتاً در قرن نوزدهم شکل گرفتهاند، در حالیکه علم جدید در قرن 15 و 16 شکل میگیرد، با این حال این علوم سعی میکنند تا منطق علوم طبیعی را توضیح داده و تبیین کنند، بنابراین اگر ماهیت علوم جدید، مخصوصاً علوم طبیعی را نشناسیم، علوم انسانی را نیز نخواهیم شناخت.
وی افزود: برخلاف برخی از تصورات، دکتر طالبزاده میان دورۀ یونانی و غرب پیوندی عمیق مییابد. «اساساً این علم جدید ریشه در تفکر یونانی دارد و یونان غرب است و غرب یونان است و منشأ علوم که امروز به آن علم میگوییم و به این شکل وجود دارد، در یونان پدید آمده است. یونانیان علم را با اپیستمه می شناختند و آنطور که افلاطون از آن سخن میگوید یک علم کلی، جامع، یقینی و عینی است. علمی که مطابق با واقع است و آنچه را که حقیقت اشیاء است در خود منعکس می کند. یونانیان اپیستمه را در سه حوزۀ اصلی نظر، عمل و حوزه ابداع یا صناعت تعریف میکردند. این محقق و استاد دانشگاه بیان کرد: مفهوم اپیستمه یا شناخت جامع، کلی، متقن مطابق با واقع با مفهوم تخنه ارتباط نزدیک و تنگاتنگی داشته است. تخنه در معنای یونانی به معنای فراوری و پدیدآوردن، شکل دادن و ایجاد کردن است. بنابراین علم اساساً در تفکر یونانی صرفاً انکشاف از واقعیت نیست بلکه در این علم، نوعی فراوری نیز مطرح است و از آنجایی که یک چنین ارتباطی بین اپیستمه و تخنه وجود داشت، این علم در نهایت به تکنیک و تکنولوژی منتهی شد. در اولین قسم از اپیستمه، یعنی حوزۀ نظری، ما با مابعدالطبیعه، علوم طبیعی و علوم ریاضی سروکار داریم. در قسم دوم، یعنی حوزۀ عملی، علم اقتصاد، علم سیاست و علم اخلاق را داریم و در قسم سوم که بیشتر معطوف به صناعت است، مهارتهای مختلف و اموری نظیر هنر و شعر را داریم». با این حال افلاطون توضیح می دهد که دستیابی به این اپیستمه، صرفاً با الحاق به واقعیات اشیاء و امور ممکن است، هرچند این الحاق و اتصال، در سطح عالم حس نیست، بلکه با فرارفتن و تعالی و ارتفاع از سطح حس و محسوس امکانپذیر است. «عالم دنیا و محسوسات، عالم تغییر و تحول است، اما برای روبرویی با حقایق اشیاء، باید به عالم بالا برویم و سطح حواس ارتفاع پیدا کنیم و با چشم عقل حقایق را درک کنیم. به همین دلیل مفهوم «نظر» پدید میآید و به این علوم، علوم نظری میگویند. «مفهوم فوزیس یا طبیعت در یونان به معنای ظهور و شکوفایی آنچیزی است که در بطن خود دارد. لذا حقیقت آنچه در طبیعت است، پیش از آنکه شکوفا شود و با چشم سر دیده شود، باید با چشم عقل مورد نظر قرار گیرد. به همین دلیل آیدیا ریشه در دیدن و رویتکردن دارد». بهنظر افلاطون اپیستمه با ملاقات و رویت ایدهها ممکن میشود که حقایق اشیاء و امور هستند. در این مقام، شخص به لقاء میرسد و هم اپیستمۀ تئوریا ، هم اپیستمۀ پراتیک و هم پوئتیک برای او حاصل میشود.
وی افزود: بنابراین در اینجا یک امری هست که ماورای عالم ماده و محتوای مادی است. بنابراین اپیستمه از همان ابتدا با صورت و مواجهه با صورت و ارتفاع از ماده امکان پذیر میشود. این مطلب در ارسطو ادامه پیدا میکند و هرچند ارسطو دیگر به آنجا عالم بالا، قائل نیست، اما به صورت اشیاء قائل است و علم را فرایند اتحاد با این صور میداند.
طالب زاده بیان کرد: این صور، با غایتی همراه هستند و از غایت جدا نیستند. «وقتی یک دانه گندمی که در زمین می افتد و شروع به رشد کردن میکند، در واقع این صورت گندم رو به سمت غایتی دارد و میخواهد به کمال مطلوب برسد. این صورت دو مرحله دارد، در مرحله اول، بالقوه است و در مرحلهای دیگر به فعل میرسد. بشر در فرایند کسب معرفت و اپیستمه، این صور و غایات آنها را کشف میکند. به همین دلیل هم هست که هر شیء حدی دارد و این حد فصل است که هر جسمی را از جسم دیگر جدا میکند».
طالبزاده با اشاره به زندهبودن این صور که متعدد و بیشمار و بهاندازۀ اشیاء عالم است، به وجود یک نفس کلی در عالم اشاره میکند که در میان فیلسوفان مسلمان نیز حضور دارد. نفس کلی یعنی آن نفس کلی جهان که همۀ امور جهان را به سمت کمال خود هدایت میکند و این از عالیترین معارفی است که حکما به آن قائل بودهاند. کرۀ زمین، نفس زنده دارد و تمام موجوداتی که در این کرۀ خاکی زندگی میکنند، بهمثابه اجزای این بدن، تحت مدیریت آن نفس کلی به سمت غایات خود حرکت میکنند. حکمت همان توجه به این علم جامع است و اپیستمه در این دیدگاه، توجه به آن غایات و شناخت آن صور است و تنها به علم طبیعی اطلاق نمی شود بلکه با الاهیات و تفکر مقاصد جهان و تفکر نفوس کلیه و عقول کلیه امکانپذیر میشود».
استاد دانشگاه تهران به این نکته اشاره میکند که در این نگاه، اپیستمه صرفاً به علوم طبیعی محدود نمیشود، بلکه «اصل، شناخت صور است اما این صور فقط اختصاص به علم طبیعی ندارند بلکه شناخت این صور، در یک علم جامع امکانپذیر میشوند. در این نگاه علوم طبیعی و پزشکی (طب) تابع فهم این علم جامع بودهاند و به همین دلیل به اطباء، حکما میگفتند.
طالب زاده با اشاره به یک نگاه کلی، علیرغم اختلاف نظرهای علمی، معتقد است که «این الگو، قرنها بر تفکر بشر حاکم بوده و همین مطلب را در قرون وسطای مسیحی و جهان اسلامی شاهد هستیم. این دیدگاه دو هزار سال بر عالم حکومت کرده و حکما و دانشمندان با همین دیدگاه پدید آمدند، اما بنابر حوادثی از قرن 15 میلادی به بعد رخ داد، تأثیر زیادی بر نسل بشر داشت».
طالبزاده با اشاره به انقلابی که در اثر پژوهشهای نجومی نیکلاس کوپرنیک رخ داد و تغییری که در الگوی بطلمیوسی به وقوع پیوست و با کارهای یوهان کپلر ادامه یافت، به این تغییر بنیادین اشاره میکند. «کوپرنیک که یک ریاضیدان بزرگ است، خدا را یک ریاضیدان بزرگ می داند و بر این باور است که خدا را باید با ریاضی شناخت، چون خدا ریاضیدان این کهکشانی است که با ریاضی میتوان آنرا شناخت. یوهانس کپلر ادامۀ کار کوپرنیک را بهعهده گرفت تا ثابت کند که مدار سیاراتی که به دور خورشید میچرخند، دایروی نیستند، بلکه بیضوی هستند. او آنها را با عدد و هندسه محاسبه کرد و قدم بسیار بزرگی برداشت. به نظر کپلر ما راه دیگری برای مطالعه جهان غیر از ریاضیات نداریم و اگر میخواهیم جهان را بشناسیم تنها از مسیر ریاضیات امکانپذیر است. این حرف بزرگی بود و تا به حال رخ نداده بود». در ادامۀ این مسیر، گالیلئو گالیله نظریۀ دو کتاب را مطرح کرد که یکی مربوط به عالم طبیعت و تکوین است و دیگری، کتاب آسمانی و مقدس مربوط به شریعت است. او با اشاره به کتاب مقدس و حضور آیاتی در آن که اشاره به تقدیر و قدر و اندازه در عالم طبیعت داشتف شناخت طبیعت را در گرو شناخت کمی و ریاضیاتی دانست. «جهان خارج و جهان تکوین را باید با اندازههایش شناخت. بنابراین علمی که جهان تکوین را به ما معرفی می کند علم اندازه ها است و علم اندازهها ریاضی است، یعنی زبان علمی که در آن، علمِ عالم تکوین و جهان منعکس میشود ریاضیات است و در نتیجه زبان علم، ریاضیات است».
وی ادامه داد: «گالیله علم را ریاضیات معرفی کرد و اپیستمه را مترادف با ریاضیات دانست»؛ بنابراین چیزی برای فلسفه و مابعدالطبیعه و متافیزیک و علوم دیگر باقی نماند. تمام آن اپیستمه با آن دایرۀ عظیمی که داشت، ناگهان در علم طبیعی و درک ریاضیاتی از طبیعت خلاصه شد. اپیستمه به معنای علوم طبیعی قلمداد شد و علوم طبیعی محدود به ریاضیات گردید. بنابراین انسان را با آزمایش خون، میزان قند خون و دیگر مقادیر کمیتبردار تعریف کردند.
باین استاد دانشگاه عنوان کرد: رخلاف دورۀ افلاطونی که برای شناخت اشیاء و امور باید به عالمی فراتر از عالم حسی میرفتیم، اکنون باید حقیقت اشیاء را در همین کمیت پیگیری کنیم. «پس این علم جدید تمام علمِ فراگیر گذشته را پشت سر گذاشت و مبدل به یک علم محصل شد که به آن پوزیتیویسم میگویند».
طالبزاده تصریح کرد: «امروزه گفته میشود علوم جدید علوم تجربی هستند. این تعبیر هم درست و هم غلط است. درست است به این معنا که حقیقتاً علوم جدید تجربی هستند، اما نه به معنای علومی که ارسطو و دیگران تجربی میدانستند. ما در میان علوم قدیم هم تجربه داشتیم، اما به معنای ریاضیات جدید نیست. ریاضی قدیم، غیر از این ریاضی جدید بود. «ارسطو هم خیلی آدم تجربی و دانشمند بود و لابراتوار داشت و دانشمندان اسلامی همچون ابن سینا، ابن هیثم، فارابی، جابرابن حیان و دیگران هم تجربی بودند، اما ریاضیاتی که آنها به کار میبردند ریاضیات کاربردی و ابزاری بوده است. در نظر آنها طبیعت، صور فکلی و نظایر آنها، همگی سر جای خودش بوده و تنها بین آنها یک سری روابط ریاضی برقرار بوده است و ریاضیات معطوف به شناخت این روابط میشده است. اما از نظر گالیله، ریاضیات همۀ حقیقت اشیاء است. در تفکر قدما صور سرجایش است و ریاضیات یک علم امدادی است که به کشف آنها کمک میکند. کشف در تجربه رخ میداد و ریاضیات زبان بیان این کشفیات بود اما از گالیله به بعد، دیگر تجربه روش کشف نیست، بلکه روش «آزمون» است. در نگاه مدرن، این تئوری ریاضی که که متکفل کشف است و جهان تجربه مقام آزمون کشفیات تئوریهای ریاضیاتی است. «مثلاً وقتی اینیشتین، تئوری نسبیت عام را مطرح کرد، آنرا با استفاده از ریاضیات بر روی کاغذ نوشت. او بر روی کاغذ نوشت که نور زمانی که در میدان معناطیسی قرار میگیرد، تغییر جهت می دهد. اما بعداً در جریان کسوفی که در سال 1919 میلادی رخ داد، دانشمندی انگلیسی به نام ادینگتون، با کنترل شرایط، این تئوری را آزمون کرد و صحت آنرا تایید نمود. بنابراین تئوری در جایی غیر از تجربه شکل میگیرد و حقایق را کشف میکند. دانشمدان متوجه شدند که حرکات سیاره اورانوس، طوری است که طبعاً باید یک سیارۀ دیگر کنار آن باشد و تحت تاثیر جاذبۀ آن کرۀ دیگر باشد. بر روی کاغذ اثبات کردند که باید کرۀ دیگری وجود داشته باشد و بعدها آن کره را دیدند و کشف کردند. ریاضیات خطشکن است و همه چیز را به افق معناداری میبرد و راه برای علم باز میکند».