کد خبر: 4370153
تاریخ انتشار : ۲۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۶:۵۰
یک روانشناس بالینی مطرح کرد

خانواده آرام؛ الگویی برای تنظیم هیجان در بحران

احمد ترابی گفت: هدف در خانواده سالم، هرگز حذف کامل ترس یا ناراحتی از زندگی کودک نیست؛ بلکه مقصود اصلی، توانمندسازی او برای مواجهه مؤثر با بحران است؛ والدینی که از ظرفیت تنظیم هیجانی بالایی برخوردارند، عملاً الگویی عملیاتی و گام‌به‌گام در اختیار کودک قرار می‌دهند.

احمد ترابی روانشناس

خانواده به‌عنوان نخستین و اساسی‌ترین نهاد اجتماعی، نقش بی‌بدیلی در تحقق آرامش و آسایش اعضای خود ایفا می‌کند. قرآن کریم این بنیاد مهم را مورد تأکید قرار داده و به اهمیت حقوق و وظایف هر یک از اعضای خانواده اشاره کرده است. دستیابی به آرامش و آسایش در خانواده نیازمند اتخاذ راهکارهای مؤثری است که از جمله این راهکارها می‌توان به اهمیت ازدواج و انتخاب همسر مناسب، تقویت باورهای دینی و معنوی، پرورش محبت و مودت در روابط خانوادگی و توجه به نیازهای اقتصادی اشاره کرد. با این رویکرد، تلاش می‌شود تا در سایه همدلی و همکاری، فضای مطلوبی برای زندگی آرام و معنادار فراهم شود. در این راستا خبرنگار ایکنا از قم با احمد ترابی روانشناس بالینی گفت‌وگو کرده است که در ادامه مشروح آن را می‌خوانیم:

ایکنا - آیا خانواده آرام به معنی خانواده‌ بدون تعارض است؟ در چنین خانواده‌ای هنگام وقوع یک بحران یا شرایطی که خشم و تنش وجود دارد، کودک چگونه حل مسئله را می‌آموزد؟

خانواده آرام به معنی خانواده‌ بدون هیچ اختلاف نیست، بلکه خانواده‌ای است که می‌داند چگونه با تعارض برخورد کند، بدون آنکه کودک دچار ترس یا ناامنی شود. اختلاف نظر میان زن و شوهر، تفاوت دیدگاه با فرزند، یا حتی بروز خشم، همگی بخشی طبیعی از زندگی خانوادگی‌ هستند. آنچه اهمیت دارد، شیوه مدیریت همین تعارض‌هاست.

در خانواده آرام، ممکن است والدین عصبانی شوند، اما هرگز به توهین، تهدید، تحقیر، سکوت تنبیهی یا خشونت پناه نمی‌برند. کودک در چنین فضایی می‌آموزد که پس از هر اختلاف، راهی برای گفت‌وگو، عذرخواهی، جبران و حل مسئله وجود دارد.

پس می‌توان گفت: آرامش خانوادگی یعنی «امنیت در دل تعارض»، نه «نبود تعارض» و بهترین نشانه‌اش آن است که کودک بتواند با خود بگوید: «حتی اگر مامان و بابا با هم اختلاف داشته باشند، دنیا از کنترل خارج نمی‌شود؛ من همچنان امن هستم.»

اینجا به یکی از بنیادی‌ترین تمایزها در رویکرد خانواده می‌رسیم. هدف در خانواده سالم، هرگز حذف کامل ترس یا ناراحتی از زندگی کودک نیست؛ بلکه مقصود اصلی، توانمندسازی او برای مواجهه مؤثر با بحران است.

والدینی که از ظرفیت تنظیم هیجانی بالایی برخوردارند، عملاً الگویی عملیاتی و گام‌به‌گام در اختیار کودک قرار می‌دهند که شامل این مراحل است. نخست مکث یعنی در اوج خشم یا تنش، نیازی به واکنش آنی و انفعالی نیست؛ فاصله‌ای کوتاه می‌تواند از تصمیم‌های شتاب‌زده جلوگیری کند، دوم شناسایی هیجان که نام‌گذاری دقیق احساسات، همچون ترس، خشم یا نگرانی، نخستین گام در مهار آن‌هاست.

سوم آرام‌سازی بدنی یعنی اقداماتی نظیر دورشدن موقت از موقعیت، تنفس عمیق، نوشیدن آب یا پناه بردن به فضایی امن است که به بازگشت به تعادل فیزیولوژیک کمک می‌کند.

چهارم تفکیک مسئله از هیجان است. هیجانات را باید پذیرفت، اما آن‌ها را با اصل مسئله یکی نکرد؛ به‌طور نمونه بگوییم: «عصبانی هستم، اما بیایید ببینیم دقیقاً چه موضوعی نیاز به حل دارد.» پنجم درخواست کمک است یعنی اگر مسئله فراتر از ظرفیت کودک است، باید بداند که مراجعه به یک بزرگسال نه فقط بلامانع، بلکه توصیه می‌شود.

در این میان، تأکید بر یک اصل اساسی ضروری است. اینکه کودک هرگز نباید مسئول حل بحران بزرگسالان باشد. اگر والدین با یکدیگر تعارض دارند، وظیفه کودک نه داوری است، نه آرام‌کردن یکی از طرفین و نه ایفای نقش میانجی.

به‌بیان روشن‌تر خانواده آرام، خانواده‌ای نیست که در آن خشم وجود ندارد؛ خانواده‌ای است که در آن کودک می‌آموزد حتی در اوج خشم، ناراحتی یا اضطراب، همچنان می‌توان بدون آسیب‌زدن به دیگری، به حل مسئله پرداخت و شاید کلیدی‌ترین پیام برای والدین این باشد که کودک بیش از خود اختلاف والدین، از اختلاف حل‌نشده، احساس ناامنی و قرارگرفتن در فضای ترس و بی‌ثباتی آسیب می‌بیند. بنابراین، والد بی‌نقص الگوی موفقی نیست؛ بلکه والدی که پس از اشتباه، توانایی بازگشت، عذرخواهی، تنظیم هیجان و ترمیم رابطه را داشته باشد، ارزشمندترین سرمشق برای رشد هیجانی و شناختی کودک به‌شمار می‌آید.

ایکنا - خانواده آشفته و پرتنش چه تأثیر ملموسی بر مغز در حال رشد کودک می‌گذارد؟

مغز کودک همواره در حال ارزیابی میزان امنیت یا تهدیدآمیز بودن محیط پیرامون خود است. زمانی که فضای خانه به‌طور مکرر با تنش‌هایی نظیر فریاد، مشاجره، تهدید، بی‌ثباتی یا ترس همراه باشد، سیستم پاسخ‌دهنده به استرس در کودک به‌گونه‌ای مزمن فعال می‌شود.

به‌ بیان دیگر، به‌جای آنکه بخش عمده‌ای از ظرفیت شناختی کودک صرف فرایندهای رشدی همچون یادگیری، بازی، کنجکاوی و تعاملات اجتماعی شود، بخش قابل‌توجهی از منابع ذهنی او معطوف به این پرسش دائمی می‌شود که: «در لحظه بعد چه اتفاقی رخ خواهد داد؟»

این وضعیت، در بلندمدت می‌تواند با پیامدهایی همچون افزایش سطح اضطراب، نقص در توجه و تمرکز، تحریک‌پذیری عصبی، اختلالات خواب و نارسایی در تنظیم هیجانی همراه باشد. البته شایان ذکر است که این پیامدها قطعی و همگانی نیستند؛ بلکه عواملی نظیر شدت و تداوم تنش، سن کودک، ماهیت تعارضات و وجود یا عدم وجود یک رابطه حمایتی و ایمن‌بخش، نقش تعیین‌کننده‌ای در میزان تأثیرپذیری کودک ایفا می‌کنند.

نکته کلیدی در ارائه این محتوا، پرهیز از جملات مطلق و غیرعلمی نظیر «دعوا مغز کودک را خراب می‌کند» است، چراکه هم از دقت علمی بی‌بهره است و هم می‌تواند القاکننده قطعیتی نادرست باشد.

بنابراین، استرس مزمن و احساس ناامنی می‌توانند مسیر رشد مهارت‌های شناختی و هیجانی کودک را با فشار مواجه کنند؛ با این حال، مغز کودک از انعطاف‌پذیری عصبی بالایی برخوردار است و وجود روابط ایمن، همراه با مداخلات حمایتی به‌موقع، می‌تواند به ترمیم و استمرار روند رشد سالم او کمک شایانی کند.

ایکنا - خانواده پرتنش چگونه توانایی تصمیم‌گیری منطقی را از بچه‌ها می‌گیرد؟

در اینجا به نکته‌ای بنیادین در حوزه عصب‌شناسی رشد می‌رسیم. هنگامی که کودک احساس تهدید می‌کند، اولویت‌بندی مغز او از پردازش تحلیلی و منطقی به بقا و مدیریت تهدید تغییر می‌کند. این سازوکار، که ریشه در سیستم هشداردهنده مغز دارد، به‌گونه‌ای طراحی شده که در شرایط خطر، تمامی منابع شناختی را در خدمت ارزیابی تهدید قرار دهد.

برای نمونه، کودکی را در نظر بگیرید که باید برای امتحان فردا مطالعه کند، اما هم‌زمان از اتاق مجاور، صدای مشاجره بلند والدین به گوش می‌رسد. در چنین فضایی، به‌جای آنکه تمرکز کودک معطوف به حل مسئله ریاضی باشد، ذهن او ناخودآگاه به پویش مداوم محیط اطراف مشغول می‌شود: «آیا شدت دعوا بیشتر خواهد شد؟»، «آیا پدر اتاق را ترک خواهد کرد؟»، «آیا مادر گریه می‌کند؟»، «آیا من عامل این تنش هستم؟» در این وضعیت، ظرفیت توجه و پردازش شناختی کودک عملاً در خدمت تنظیم استرس قرار می‌گیرد و نه یادگیری یا حل مسئله.

علاوه بر این، در خانواده‌های پرتنش، کودک به‌تدریج الگویی از تصمیم‌گیری را درونی می‌کند که مبتنی بر کاهش خطر و پیشگیری از نارضایتی دیگران است، نه بر پایه ارزیابی منطقی و اولویت‌های شخصی. به‌عبارت دیگر، سؤال درونی او از «من چه می‌خواهم و بهترین گزینه برای من چیست؟» به تدریج به این پرسش‌ها تغییر شکل می‌دهد: «اگر این را بگویم، آیا مادر ناراحت یا عصبانی می‌شود؟»، «اگر مخالفت کنم، آیا پدر واکنش تند نشان می‌دهد؟»

به این‌ ترتیب، فرایند تصمیم‌گیری کودک از یک مسیر مسئله‌محور و خودپاینده، به الگویی خطرگریزانه و دیگرپایه تبدیل می‌شود؛ الگویی که در آن، رضایت دیگران و پیشگیری از تعارض، بر نیازها و ارزیابی‌های شخصی اولویت می‌یابد.

انتهای پیام
خبرنگار:
الهام حلاجیان
دبیر:
مژگان فرهنگیان
captcha