گروه جهاد و حماسه: پدر شهید حسین معزغلامی در بیان خاطرهای از فرزندش گفت: هر وقت به خانه میآمد تمام قد بلند میشدم و او را میبوسیدم اما یک شب در خواب دیدم حسین وارد خانه شد و من از جایم بلند نشدم و ناراحتیام را نشان دادم اما او روبرویم نشست و گفت: پدر، از هر یک میلیون، یک نفر شهید میشوند و بقیه میمیرند. خواب عجیبی بود همین یک جمله حسین حاوی پیام بسیار بود.

به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا)، از شش سالگی و پیش از آنکه وارد مدرسه شود، شروع به یادگرفتن قرآن کرد و در سن یازده سالگی با قرآن بیشتر مأنوس یافت. او در یک روز یک صفحه از قرآن را حفظ و تثبیت میکرد و درباره با برخی از مفاهیم آیاتی که در زندگی کاربرد دارند، صحبت میکرد.
اینها صحبتهای علیاکبر معزغلامی، پدر شهید است که با بغضی که در گلو دارد برای مهمانان میگفت. جملاتش با بغضی که از دل شکستهاش نشأت میگیرد، ناب میشود. جامعه قرآنی که مهمان خانواده شهید بود، با دل و جان صحبتها را به گوش جان میسپارند.
مردی میانسال که حداقل پنج سال را سن دارد، در کنار همسرش نشسته است. ریحان؛ نوه دختریشان در آن میان برای مهمانان شیرینزبانی میکند و گاهی با زبان کودکی بابا صدا میکند. مادر شهید چادرش را محکم در دستانش گرفته است و حزن رخسارش را در پس عفاف و ایمان فاطمی خود مخفی کرده بود، اما چشمان راز قبلش را هویدا میکرد. چشمانی که حکایت از غم دوری فرزندش است که نزدیک به ۱۰ ماه حسینش را ندیده است. حسین ته تغاری خانه بود و برای خانواده و اقوام و فامیل عزیز.
پدر شهید نگاه پر از آرامشی را نثار همسرش میکند تا شاید کمی دلش را آرام کند. او دستان پینه بستهاش را به هم گره زده است، کمی میلرزد و انگار تمام تلاشش را میکند تا اشکهایش سرازیر نشود.

پدر شهید صحبت میکرد و همزمان چشمانم گره میخورد به عکسهایی که در گوشه و کنار خانه به روی دیوار آویخته شده بود، اما عکسی توجهم را بیشتر جلب کرد. عکس شهید محمدحسین معزغلامی. در لابلای صحبتها، صاحب عکس را پرس و جو میکنم و متوجه میشوم صاحب عکس، شهیدی دیگر از خانواده معزغلامی است، یعنی عموی شهید حسین معزغلامی؛ پس از صحبتها متوجه میشوم که پدرشهید جانباز شیمیایی بوده و دیگر عموی شهید حسین معزغلامی نیز جانباز است.
پدرشهید به حافظ پنج جزء از قرآن حسین اشاره میکند و اینچنین ادامه داد: حسین تا سن پانزده سالگی موفق به حفظ پنج جزء از قرآن شد.
او از خاطرهای در دوران راهنمایی حسین برای جمع گفت و در گفتن این خاطره چنان چشمانش میدرخشید که انگار آن اتفاق همان زمان درحال رخ دادن بود.
پدر اینچنین نقل میکند: وقتی به منطقه پنج آمدیم و برای نخستین بار حسین میخواست راهی مدرسه راهنمایی جدیدش برود، دلم میخواست در اولین روز قرآن را تلاوت کند. حسین را به مدرسه بردم و کنار ایستادم. دقایقی بعد دیدم حسین در اولین روز مدرسه قرآن تلاوت میکند. از دیدن این صحنه آن قدر خوشحال بودم که اندازه نداشت.
او ادامه داد: حاج احمدابوالقاسمی، سبزعلی و زکی پور از جمله اساتیدی بودند که حسین از آنها درس یاد میگرفت.


پدرشهید که خودش جانباز شیمیایی است، از خاطرات زمان انقلاب گفت. آن دوره تکنسین هواپیمای شکاری بودم و به چابهار تبعید شده بودم. ۱۱ بهمن سال ۵۷ بود که با آیتالله مکارم شیرازی جلسه داشتیم و آنجا مطرح کردم که باید ۱۲ بهمن به دیدار امام بروم. این مقام فرهیخته عنوان کرد که اگر این اتفاق بیفتد با توجه به اینکه تبعیدی هستم، اعدام خواهم شد، اما قبول نکردم. زیر چرخ هواپیمایی که قرار بود به سمت تهران پرواز کند، خوابیدم و خلبان پایین آمد تا از نزدیک ماجرا را بداند و آنقدر سروصدا کردم که کسی حریفم نشد و بالاخره خلبان راضی شد مرا با آن پرواز ۷۴۷ به تهران بیاورد و سرانجام به تهران رسیدم و در فرودگاه مهرآباد ماندم تا امام را در ۱۲ بهمن سال ۵۷ ببینم.
در میانه صحبتهای ویترینی از یادگاریهای شهید، همچون کلاه موتورسواری، دفترچه اشعار مداحی، کلکسیونی از انگشترها، سربند عاشق مبارزه با اسرائیل به چشم میخورد که دیدنش برایم جالب بود. البته مهری با خاک روی لباسهایش درست شده بود، که در جلوی ویترین قرار گرفته است.
در ادامه صحبتهای مرد؛ مادر شهید حسین معزغلامی؛ زهرا ابراهیمی، به تبیین خاطراتی از فرزندش پرداخت و گفت: حسین ششم فروردین ماه سال ۷۳ متولد شد. فرزند ته تغاری خانه بود و از کودکی به قرآن علاقه داشت. با وجود آنکه دوچرخه را دوست نداشتم، اما به او قول دادم اگر جزء سی را حفظ کند، یک دوچرخه برایش بخریم و او موفق به حفظ جزء سی شد و ما برایش دوچرخه خریدیم. بزرگتر شد و به او گفتیم جزء یک را حفظ کن و دوچرخه بزرگتری میخریم و همین طور ادامه داشت تا او جزء دو را هم حفظ کرد و در ادامه جایزهها برایش تلفن همراه خریدیم. حسین به هیچ کس نمیگفت: حافظ قرآن است و تنها یک بار برای مسابقات مجبور شد که به دانشگاه امام حسین (ع) بگوید تا مرخصی بگیرد و او در مسابقات شرکت کرد و موفق به کسب نفر اول در بخش جزء سی شد و دانشگاه ۱۰ روز به او مرخصی تشویقی دادند و حسین از این مرخصی برای حضور در مراسم امام حسین (ع) استفاده کرد.
او ادامه داد: حسین بچه عاطفی بود و با ناراحتیهای خانواده ناراحت میشد و البته بسیار شوخ طبع بود؛ چراکه اگر حال و هوای خانه را غمگین مشاهده میکرد، سعی داشت با شوخ طبعی حال و هوا را عوض کند و بدون آنکه به قومی اهانت کند، جکهای بامزهای را تعریف میکرد.

برای مشاهده گزارش تصویری اینجا را کلیک کنید.
گزارش از زینب رازدشت