کد خبر: 3680593
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار : ۱۹ دی ۱۳۹۶ - ۱۴:۵۲

«باغ مادربزرگ»؛ خاطرات باورنکردنی یک زن از دفاع مقدس

گروه ادب: مهناز فتاحی در کتاب «باغ مادربزرگ» به بیان خاطرات مادربزرگش از دوران هشت سال جنگ تحمیلی پرداخته است.

فتاحی در «باغ مادربزرگ» به نقل خاطرات دفاع مقدس پرداخت

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا)، مهناز فتاحی، نویسنده کتاب‌های دفاع مقدسی اخیراً کتاب دیگری را از سوی انتشارات سوره مهر منتشر کرده است که «باغ مادربزرگ» نام دارد.

وی درباره نگارش این کتاب در مقدمه اثرش چنین گفته است: وقتی در روستای مادربزرگ دفترم را به دست می‌گرفتم و دور از چشم همه خاطراتم را می‌نوشتم، هرگز فکر نمی‌کردم روزی برسد که خاطرات مادربزرگم را درباره جنگ بنویسم. آن روز‌ها از شهرمان آواره شده و به خانه مادربزرگ پناه برده بودیم. دلم برای دوستانم تنگ شده بود؛ برای درس و مدرسه، برای خانه و زندگی‌مان. وقتی پدرم درگذشت، اوضاع بدتر شد. در آن لحظات فقط نوشتن خاطرات آرامم می‌کرد. چه خاطرات زیبایی! که اگر باقی می‌ماند، اکنون کتابی بزرگ بود.

فتاحی اظهار کرده است: اولین خاطره‌ام را وقتی نوشتم که جنگ تازه شروع شده بود و از شهرمان آواره شده بودیم. پدرم نظامی بود و در جبهه خدمت می‌کرد. ما هشت بچه بودیم. بعد از مرگ پدر، مادرمان برای ما هم پدر شد هم مادر. آن دختر دوازده‌ساله اکنون بزرگ شده است. مهناز فتاحی هستم؛ دختر سلطنت و جهان‌بخش، نوه خان‌زاد محمدی، زنی که با ماجرای زندگی‌اش در این کتاب آشنا می‌شوید. حالا من نویسنده شده‌ام؛ نویسنده‌ای که از خاطرات دفاع مقدس می‌نویسد.

وی در بخش دیگری از کتابش ادامه داده است: جنگ فقط برداشتن تفنگ و سنگر گرفتن پشت گونی‌های پر از خاک نیست. جنگ فقط فرو کردن سر نیزه در دل دشمن نیست. جنگ می‌تواند حمایت زنی در پشت جبهه باشد که دلت را گرم کند. جنگ می‌تواند تلاش یک زن برای پناه داده به کودکانی باشد که بمباران لرزه بر تن‌شان انداخته است و به دنبال پناهگاه می‌گردند. وقتی چشمان کودکان پر از اشک است و قلبشان از ترس می‌کوبد، کسی باید باشد که آن‌ها را در آغوش بگیرد و بگوید: «نگران نباشید. من هستم.» مادربزرگ من همان زن بزرگ است.

به گفته این نویسنده، وقتی طرح نوشتن خاطرات مادربزرگم را به مرتضی سرهنگی ارائه کردم به همه تردیدهایم پایان داد و گفت: «مبارک باشد! خاطرات این زن کم از خاطرات رزمندگان اسلام ندارد.» البته می‌دانم خیلی از اتفاق‌ها را برای من تعریف نکرده است، چون نمی‌خواهد اجر کار‌های خوبش با صحبت کردن درباره آن‌ها از بین برود. ناگزیر، برای اینکه از ماجرا‌های آن سال‌ها بیشتر آگاه شوم، مجبور شدم با بستگان و مردمی که او را می‌شناختند هم صحبت کنم. بنابراین، با هفت پسر و دو دختر مادربزرگ، خویشاوندان، مردم روستای گِل‌سفید، و آواره‌های عراقی مصاحبه کردم. کتاب حاضر حاصل ساعت‌ها مصاحبه و پژوهش در این زمینه است. مادربزرگ اکنون بسیار پیر و شکسته شده است. نود و چهار ساله است. همه او را به نیکی و ایمان و بخشش می‌شناسند. بسیاری از زنان ایرانی در جنگ از خود شجاعت و دلاوری نشان دادند. مادربزرگ من یکی از آن زن‌هاست. اما کارهایش آن‌قدر بزرگ است که شاید باورنکردنی به نظر بیاید. کاش وقتی کتاب چاپ می‌شود او زنده باشد؛ گرچه نام و کار‌های خوب او همیشه زنده است.

فرید
|
Germany
|
۰۰:۵۵ - ۱۳۹۶/۱۱/۰۴
0
0
در آن روزها کودکی بیش نبودم که دختر عمه مهناز من را در یک ساک مسافرتی جابه جا میکرد به خاطر آواره بودنمان.پدرم در جبهه بود و ...این کتاب خاطرات روزهاییه که ندیدم به دلیل سن کمم ولی در دنیا بودم و کوله باری سنگین بر رویه دوش دختر عمه مهناز.
captcha