به گزارش خبرنگار ایکنا؛ برخی از شاعران در پی وقوع سیل در برخی مناطق کشور، به این موضوع واکنش نشان داده و با سرودههای خود با هموطنان سیل زده همدردی کردهاند.
علی سیلیمیان
باران خنجر کشید و بر جانم زد
شلاق به روزگار عریانم زد
وقتی که شکست بغض طوفانی ابر
سیل آمد و آتش به گلستانم زد!
میلاد عرفانپور
گیریم نسیم یا که طوفان باشی
گیریم که شعله یا گلستان باشی
ما شهره به میهماننوازی هستیم
حتی اگرای سیل! تو مهمان باشی
ذبیح الله ذبیحی
تا خدا در حال و کار مردمآزاران، گم است
نیست سیل این آب ویرانگر که اشک مردم است
تیره ایم و آفتاب از ما خجالت میکشد
بس که در اندیشه ما، سایههای کژدم است
از حسادت آدم از لطف خدا محروم ماند
واقعا قدر بهشت اندازه یک گندم است؟
روزهامان را به دست باد غفلت دادهایم
میرود عمر و نمیدانیم فصل چندم است
مهرورزیهای تو باشد اگر دور از ریا
هر کجا مشهد برایت هر بیابانی قم است
فاطمه سلیمانپور
ابرهای تیره آمد آسمانم را گرفت
غم رسید و بند بند استخوانم را گرفت
فکر کردم میشود از تو به آسانی گذشت
دوری از چشمان تو تاب و توانم را گرفت
زخمخوردم از همین خوشباوریها، رفتنت
فکر کردم مرهمی باشد، امانم را گرفت!
عشق را، چون بره پروردم، دلم را، چون شبان
گرگ آمد بین این گله، شبانم را گرفت
هر چه عشقت بیشتر شد، بیشتر تنها شدم
مهرت از من بهترین دوستانم را گرفت
آبشار چشم هایم در کویر سینهام
سیل شد، از من تمام دودمانم را گرفت
مثلِ یک آتش که در انبار کاه افتاده، عشق
تاخت بر من تا به آن حدی که جانم را گرفت
سهیلاالسادات اولیایی
وطن! کو اشتیاق و شور آغاز بهارانت؟
کجا شد شوق فروردین و پایان زمستانت؟
به جرم چار فصل رنگ رنگت تلخ شد آیا..
چنین طعم خوش نوروز در کام گلستانت؟
کدامین دست گلچین پنجه زد بر باغ شیرازت
چه شد آرامش نوروزی دروازه قرآنت؟
تمیزِ گُل ز گِل دشوار میآید در این غوغا
غریقی را که شد سرگشته در سیل لرستانت
تو را یک چشم اشک از شوق باران است و چشمی خون
که سیلاب است اینک سنگفرش هر خیابانت
خدا هم درد پنهان تو را ناگفته میداند
که میریزد چنین بغض تو را ناگه به دامانت
چنان مبهوت وحیرانم در این اندوه بیپایان
که میبینم تو را افسرده و سر در گریبانت
تو راای استوار تا ابد جاوید من ایران
وطن! هرگز نبینم از غم دوران، پریشانت
فاطمه عارفنژاد
رنگ خزان گرفته چرا نوبهارمان؟
تازه جوان شدهست غم کهنهکارمان
دل زخمیِ دوباره دردی نگفتنیست
داغی نشسته بر جگر روزگارمان
دنیا که با شکوفه کفنپوش میشود
خون میدود به چهره باغ انارمان
ما چتر بستهایم و تو با سیل آمدی
این بودای فرشته باران! قرارمان؟
اینبار با گذشته چرا فرق میکند
روبوسی همیشگی آبدارمان
دردا که باز دسته گلی آب دادهای
در کوچههای خاکی شهر و دیارمان
از هفت سین عید چه ماندهست غیر سیل؟
عیدی چه بود غیر غم بیشمارمان؟
امشب صدای گریه میآمد به گوش دشت
از روستای گمشده همجوارمان
ما آه سرد و خسته دیماه نیستیم
نوروز! از تو بیشتر است انتظارمان
حسین زرنقی
داغ نه!، پس چه بگوییم چه؟! بارانت را
که به هم ریخته اینگونه بهارانت را
آهای میهن من این چه بهاریست تو را
آب بردهست در آن گل... نه، گلستانت را
«سیل این اشک روان صبر و دل حافظ برد»
دید، چون ماتم دروازه قرآنت را
کودکانت همه آواره صحراهایند
باز کن چشم و ببین کوه و بیابانت را!
اشک اهواز به کارون و به اروند ببین
بشنو از نای خزر ناله گرگانت را
هیچ دریا بجز این سینه ما نتواند...
درخودش جا دهد این سیل خروشانت را
کیست در فکر توای مادر پیرم ایران؟!
که بسازد پس از این خانه ویرانت را؟!
انتهای پیام
عالی بود. ان شاالله ک تمام مردم ایران ب فکر کمک کردن و اباد کردن شهرهای سیل زده باشن