کد خبر: 3877434
تاریخ انتشار : ۱۷ اسفند ۱۳۹۸ - ۱۱:۰۱

نگاهی به نیمه پنهان زندگی سیدالشهدای خیبر

کتاب زندگی شهید همت به روایت همسرش از مجموعه نیمه پنهان ماه، نیمه پنهان زندگی کوتاه و سخت عاشقانه سیدالشهدای دفاع مقدس است.

نگاهی به نیمه پنهان زندگی سیدالشهدای دفاع مقدسبه گزارش خبرنگار ایکنا، ۱۷ اسفند سالروز شهادت شهید ابراهیم همت است که دوازدهم فروردین ۱۳۳۴ در اصفهان دیده به جهان گشود. او پس از شروع جنگ تحمیلی، به صحنه جنگ وارد شد و در مدت حضورش در جبهه‌های نبرد، خدمات مؤثری انجام داد و در نهایت در سال ۱۳۶۲ در جزیره مجنون به شهادت رسید.

کتاب‌های زیادی درباره شهید همت به نگارش درآمده، اما برخی از این کتاب‌ها شاخص‌ترند. یکی از این کتاب‌ها «شهید همت به روایت همسر» از مجموعه نیمه پنهان ماه است که عاشقانه‌هایی را از شهید همت روایت و انتشارات روایت فتح آن را روانه بازار نشر کرده است.

فصل انسان

در مقدمه کتاب آمده است: در کتاب قطور تاریخ، فصل جدیدی به نام انقلاب اسلامی و به نام انسان نوشته شده است. این فصل از جنس بهار است، ولی به رنگ سرخ نوشته شده است و خزانی به دنبال ندارد. این فصل داستان تجدید عهد انسان در روز‌های پایانی تاریخ است و برای همین با خون و اشک نوشته شده است؛ خونی که یک روز در این سرزمین بر خاک ریخته شد و اشکی که روزی در وداع، گوشه چادری پنهان شد و روزی دیگر بر سر مزاری به خاک فرو شد؛ و امروز باز هم جاری می‌شود تا یک بار دیگر، گرد و غبار ناگزیر زمان را از چهره سرداران روز‌های انتظار بشوید؛ در کتاب قطور تاریخ، فصل جدیدی نوشته شده است که سخت عاشقانه است.

همسر شهید همت، داستان ازدواجش می‌گوید: با یکی دو نفر از دوستان خود عازم کرمانشاه شدیم، آموزش و پرورش آن‌جا ما را به پاوه فرستاد. وقتی وارد شهر شدیم هوا تاریک شده بود. باران می‌بارید. یک‌راست به ساختمان روابط عمومی سپاه رفتیم. همت آن جا نبود. گفتند به سفر حج رفته است. در اتاق خواهران مستقر شدیم و از روز بعد کار خود را در مدارس پاوه آغاز کردیم. آن زمان شهر رونق بیشتری پیدا کرده بود و بخش عمده‌ای از منطقه پاک‌سازی شده بود و تعداد زیادی از نیرو‌های بومی توسط شهید ناصر کاظمی و همت، جذب کانون فرهنگی جهاد و سپاه شده بودند.

سفر حج ایشان حدود بیست روز به طول انجامید. در این فاصله به اتفاق خواهران اعزامی خانه‌ای برای سکونت خود در شهر اجاره کردیم. یک شب پیش از آمدن حاجی به پاوه خواب عجیبی دیدم. او بالای قله‌ای ایستاده بود و من از دامنه قله او را تماشا می‌کردم. خانه سفیدی را به من نشان داد و گفت: «این خانه را برای تو می‌سازم، هر وقت آماده شد دست تو را می‌گیرم و بالا می‌کشم». فردای آن شب خبر رسید، همت آمده است. یکی دو روز بعد، از فرماندار شهر برای سخنرانی در مدرسه دعوت کرده بودیم. گفتند کسالت دارد و همت به جای ایشان آمد. حالا دیگر او را حاج همت صدا می‌زدند. چند دقیقه‌ای پس از شروع سخنرانی ایشان، برادری از سپاه آمد و خبر درگیری مناطق اطراف پاوه را داد. حاجی عذرخواهی کرد و مدرسه را ترک گفت.

ماجرای خواستگاری

دو روز بعد همسر یکی از برادران اعزامی از اصفهان، که در آموزش و پرورش فعالیت می‌کرد و ارتباط صمیمانه‌ای با حاج همت داشت، به محل سکونت ما آمد و درخواست ازدواج با حاج همت را مطرح کرد، بهانه‌ای آوردم و پاسخ منفی دادم. آن خانم اصرار کرد و از خلق و خوی شهامت، اخلاص و فداکاری حاجی تعریف کرد و گفت: دیگران روی شهادت و گواهی همت قسم یاد می‌کنند. گفتم روی این موضوع فکر می‌کنم. دو یا سه روز بعد در خانه همان خانم و همسرشان با همت حرف زدیم. او نشانی منزل ما را در اصفهان یادداشت کرد. در آن ایام سپاه پاوه همچنان مشغول پاکسازی روستا‌های مرزی از لوث گروهک‌ها و عراقی‌ها بود و، چون او نقش عمده‌ای در فرماندهی این عملیات‌ها داشت قرار شد پس از اتمام عملیات راهی اصفهان شود.

همزمان با انتقال تعدادی از شهدا به اصفهان فرصتی فراهم شد و حاجی در آن سفر همراه با خانواده خود برای گفتگو با پدر و مادرم به خانه ما رفتند. از آن‌جا که شخصیت حاج همت احترام برانگیز بود و علاوه بر آن از قدرت کلام خوبی برخوردار بود و محبت دیگران را نسبت به خود جلب می‌کرد، در اولین برخورد با خانواده من توانسته بود جای خود را باز کند.

به دنبال موافقت هر دو خانواده حاج همت از اصفهان با پاوه تماس گرفت. برادران مستقر در کانون، امکان سفر من به اصفهان را در اسرع وقت فراهم کردند. فردای همان روز که به اصفهان رسیدیم حاج همت به خانه آمد. خانواده ما قصد داشتند مراسم عقد و عروسی را به زمان خاصی بیندازند، اما ایشان با تبحری که در جا انداختن مطالب داشت گفت: برای یک مسلمان هیچ روزی بهتر از ولادت بنیانگذار اسلام نیست و با این جمله قرار عقد را برای دو روز بعد، یعنی هفدهم ربیع‌الاول گذاشت.

آرزوی زوج‌های جوان آن روزگار

دلم می‌خواست خطبه عقد را امام خمینی(ره) بخوانند، این، یکی از آرزو‌هایی بود که زوج‌های جوان در آن روز‌ها داشتند و در صورت انجام آن به خود می‌بالیدند. به حاج همت پیشنهاد کردم از دفتر امام وقت بگیرند. ولی پیش از آن که درخواست خود را به طور کامل به زبان بیاورم حاجی از من خواست صرف نظر کنم. او گفت: «راضی نیستم روز قیامت جوابگوی این سؤال باشم که چرا وقت مردی را که متعلق به یک میلیارد مسلمان است به خودت اختصاص دادی».

قرار خرید گذاشته شد. حاج همت دست خانواده‌اش را جهت خرید برای من باز گذاشته بود، اما برای خودش جز یک حلقه ساده که قیمت آن به دویست تومان هم نمی‌رسید، خرید دیگری نکرد. مراسم عقد به دور از هرگونه تجملات و ریخت و پاش برگزار شد. من با لباس ساده سرسفره حاضر شدم. حاجی نیز یک دست لباس سپاه به تن کرده بود. میهمانان مجلس، اعضای هر دو خانواده و تعدادی از دوستان من و حاجی بودند. مراسم با صلوات و مدیحه‌سرایی برگزار شد، هر چند که این‌چنین رسمی در میان اقوام و خانواده ما معمول نبود.

در بخش دیگری از این کتاب می‌خوانیم: دو هفته بعد از آمدن ما به اصفهان بود که حاجی تلفن زد و گفت: خیلی دلم برایتان تنگ شده است و این را چند بار تکرار کرد. گفت: اگه شد بیست و چهار ساعتم میام می‌بینمتون و برمی‌گردم و اگه نشد کسی رو می‌فرستم دنبالتون. یک هفته گذشت، اما نه از خود حاجی خبری شد نه از تماسش. یک شب نصفه شب از خواب پریدم، احساس می‌کردم طوفان شده. به خواهر کوچک‌ترم گفتم؛ امشب طوفان بدی می‌شه، خواهرم گفت: نه اصلاً باد هم نمیاد. خوابیدم، دوباره بیدار شدم، گریه می‌کردم. خواهرم پرسید چی شده؟ گفتم؛ من از شب اول قبرم وحشت دارم. شب بعد خواب دیدم رفته‌ام جلو آینه. دیدم مو‌های سرم همه سفید شدم و پیر شده‌ام. صبحش بچه‌ها را برداشتم و برای کاری به اطراف اصفهان رفتم. خبر را داخل مینی‌بوس از رادیو شنیدم.

وقتی رفتیم سردخانه، باورم نمی‌شد، به همه می‌گفتم؛ من او را قسم داده بودم هیچ وقت بدون ما نره. کشوی سردخانه را می‌کشند و می‌بینی اصلاً سری در کار نیست، می‌بینی کسی که آن همه برایت عزیز بوده، ... چند بار غش کردم. خدا من را ببخشد، سخت بود و حالا که به آن روز‌ها فکر می‌کنم، خجالت می‌کشم.

یادآور می‌شود، شهید ابراهیم همت در جریان عملیات خیبر به همرزمانش گفته بود: «باید مقاومت کرده و مانع از بازپس‌گیری مناطق تصرف شده، توسط دشمن شد. یا همه این‍جا شهید می‌شویم یا جزیره مجنون را نگه می‌داریم». محسن رضایی هم در مصاحبه‌ای گفته است: «اولین باری که در جنگ به کسی عنوان «سیدالشهدا» دادند، در همین خیبر و برای حاج همت بود.»

انتهای پیام
خبرنگار:
سمیه قربانی
captcha