
به گزارش ایکنا، کتاب «گلی زیر آوار» منتشر شد. در این کتاب گوشهای از زندگی شهید سید مجتبی حسینی روایت میشود. هما مهرآبادی و مریمالسادات زکرایی نگارش این کتاب را به صورت مشترک بر عهده دارند.
بنا به این گزارش؛ محمد سجاد تقیزاده، ویراستاری این کتاب را انجام داده و شمسا سبزیان و راحله قرایی پژوهشگران این کتاب هستند. چاپ اول این کتاب پاییز امسال منتشر شده و به قیمت 40 هزارتومان عرضه میشود. لازم به ذکر است برای بار نخست این کتاب در هزار نسخه منتشر شده است.
کتاب «گلی زیر آوار» با این پاراگراف آغاز می شود: چادرش را توی دستش مشت کرده و میفشارد. نگاهی به آسمان میاندازد. زیر لب چیزی میگوید. دمپاییهای لنگه به لنگهاش را با عجله جلوی در مسجد درمیآورد و میرود داخل شبستان. دلش آشوب است، اما نمیخواهد جلو جلو پیشواز غم و غصه برود هنوز که معلوم نیست خبر درست باشد. توی دلش صلوات میفرستد. مینشیند کنار خانمها و شیشههای ترشی را میکشد جلو شروع میکند به محکم کردن درهاشان. یکهو اما بیقراری امانش را میبرد. هر کاری که میکند حریف دلش نیست. ناآرام نگاهی به اطراف میاندازد. همه مشغول کار خودشانند. قرار است یک عده بیایند و مربا و ترشیها را بار بزنند برای جبهه. تصمیم گرفته تا خبر قطعی و دقیقی از مجتبی نگرفته به کسی چیزی نگوید حتی به دوستان صمیمی مسجدیاش. بیخبری دارد دقش میدهد. همیشه آدم صبوری بوده ولی دیگر نمیتواند صبر کند. سنگینی نگاههای پر از پرسشهای خانمهای مسجد هم هوار شده روی دلش. از جا پا میشود که برود خانه. توی راه با خودش حرف میزند تا حواس خودش را پرت کند ولی راه مسجد تا خانه انگار کش آمده و تمامی ندارد.
در بخشی دیگر از کتاب آمده است: سید مجتبی خیلی دقیق و ریزبین بود و توی کارش حرفهای عمل میکرد. خوش مشرب بود و هوای بچهها را داشت با اینکه توی کار خیلی جدی بود و گاهی نمیتوانست عصبانیتش را پنهان کند ولی خیلیها را به خود جذب میکرد بچههای اطلاعات هر کدام توی یک چیزی مهارت بیشتری داشتند و به آن هم شهرت داشتند اکبر فشکی خیلی خوب نقشها را میخواند بچهها کارهای گزارش نویسی و کالکها را میدادند به او اما اکبر اخلاق مخصوص خودش را داشت. گاهی اوقات تصمیمی میگرفت و فوراً بدون آنکه فکر کند آن را عملی میکرد. یک بار که ماشین سپاه دستش بود دلش هم هوای زن و بچهاش را کرده بود ماشین را برداشت و برای دو روز رفت تهران تا آنها را ببینید وقتی که برگشت کتک مفصلی از سید خورد. سیدمجتبی به او گفت خجالت نکشیدی ماشین سپاه را بردی؟ ماشین بیتالمال را برداشتی استفاده شخصی کردی؟
اشرف حالا که خبر را به سید تقی داده، انگار کوهی را از روی دوشش برداشته باشد. مینشیند گوشه اتاق و زار و بیقرار میگرید. سختتر از آن شبی که مجتبی روی زانوهایش بیرمق شده بود و داشت جان میداد. گریه امانش نمیدهد. نمیداند که چه به روز پسرشان آمده، ولی از داوود شنیده که مجتبی توی همان خاک غریبی است که بارها و بارها پنهانی به آن سرزده. همه توی کوچه منتظرند میخواهند بیایند به پدر و مادر مست سر سلامتی بدهند و با آنها همدردی کنند. اهالی محل انتظارشان به پایان میرسد اما اشرف از سید تقی هیچ وقت انتظارشان به پایان نرسید.
در انتهای این کتاب گزیدهای از عکسهای این شهید قرار دارد.
انتهای پیام