کد خبر: 4081347
تاریخ انتشار : ۰۷ شهريور ۱۴۰۱ - ۱۳:۵۴
یادی از شهید مینایی

شهیدی که دعایش مستجاب شد

وقتی شهید بهمن مینایی به جبهه بازگشت هنوز نتوانسته بود شهادت سيد را باور كند، اگر هم باور می‌كرد نمی‌توانست با آن كنار بيايد. بهمن مثل شمع می‌سوخت و آب می‌شد.

شهید بهمن میناییرسانه تخصصی مقاومت و پایداری خوزستان (الف دزفول)‌ در متن زیر با نام «یادی از شهید جاویدالاثر بهمن مینایی» به بیان خاطراتی از شهید جاوید‌الاثر علیرضا مینایی پرداخته است:   

فراق سیدحسین

در همان چند روز از غصه آب شده بود. در تاريكی شب بايد او را بر مزار «سيد حسين رجبی» پيدا می‌كرديم كه اشك می‌ريخت. كلاه سياه پشمی هم بر سر داشت كه موهای حنایيش از زير آن بيرون زده بود و چهره‌اش را نمكی‌تر می‌كرد.

چند روز بعد كه به جبهه برگشت در كنج سنگر می‌نشست و دل‌ها به حالش می‌سوخت. او هنوز نتوانسته بود شهادت سيد را باور كند. اگر هم باور می‌كرد نمی‌توانست با آن كنار بيايد. شوخی‌های سيد هبت‌الله فرج الهی (كه خودش دل تنگ سيد بود) باز هم بهمن را از آن حال و روز جدا نمی‌كرد. بهمن مثل شمع می‌سوخت و آب می‌شد.

چند روز قبل از عمليات والفجر مقدماتی بود. كنار هم ايستادند و از آنها عكس گرفتم. بهمن گفت خودت هم بيا. دوربين را به سيد حميد دادم و كنارش ايستادم.

شهیدی دعایش مستجاب شد

من و غلام‌عباس و بهمن در كنار درب كوچك منزل مادر بزرگ بهمن در خيابان ميرداماد در يك غروب زيبای دزفول لبخند می‌زديم‎، لبخندی كه هنوز تصوير آن در آلبوم من می‌درخشد و از همه زيباتر لبخند بهمن كه تا آن زمان زبانزد همه بچه‌ها بود. چند روز بود كه دايی‌اش هم مفقودالاثر شده بود و چند هفته طول كشيد تا صدایش از راديو عراق پخش شد و معلوم شد که اسير شده است.

دعاکن مفقود شوم

يكی از روزهای تعطيلات نوروز ۱۳۶۲ بود كه به منزلمان آمد و گفت: دعا كن ديگر شهيد شوم چون احساس می‌كنم پس از شهادت سيدحسين تنهای تنها شده‌ام و ديگر نمی‌توانم در دنيا بمانم. اين دو ماه هم خيلی طاقت آورده‌ام.

گفتم: چه می‌گويی عليرضا؟ بايد زنده بمانی تا با هم به زيارت كربلا برويم. پاسخ داد: نه. فقط دعا كن شهيد شوم. آن هم شهادتی كه هيچ چيز از من به شهر بر نگردد. دوست دارم پيكرم در همانجا كه شهيد می‌شوم، بماند و تشييعی نداشته باشم. عصبانی‌تر شدم و با كمی غيظ گفتم: آخر می‌دانی چه می‌گويی؟ آيا به فكر پدر و مادرت نيستی؟ بدون آنكه از غيظم بترسد گفت: همين كه گفتم. دعا كن مفقود شوم. با ناراحتی از او جدا شدم.

آن خبر تلخ

در پايان جمع قرآنی‌مان در حسينيه شهيد علم الهدايی رسم بود كه مجلس را با فاتحه‌ای برای شادی روح شهدا و پس از آن دعا برای سلامتی امام خمينی و پيروزی رزمندگان اسلام به پايان ببريم. وقتی بهمن در شهر بود و به مجلس می‌آمد در هنگام خواندن فاتحه سر به زير بود و غرق تفكر و در هنگام دعا برای امام گويا بهترين و بزرگترين دعايش را بر زبان جاری می‌كرد.

شهیدی دعایش مستجاب شد

وقتی در يك عصر دل گرفته فروردين ۱۳۶۲ يعنی چند روز پس از آخرين ديدارمان، خبر مفقود شدنش را به  شهر آوردند، يكه خوردم. خبر مفقود شدن او و حسين محسنی در عمليات والفجر يك در شرهانی و اينكه با همه تلاشی كه بچه‌های همرزمش در گردان تخريب كرده بودند نتوانستند پیکر آنها را به عقب بياورند و بر روی تپه‌ای در منطقه و زير يك درخت ماندند، برای همه شكننده بود و برای من كه از زبان خودش شنيده بودم كه دوست دارم مفقود شوم  هولناك تر.

پیک فراق

اينكه چگونه بايد خبر شهادتش آن هم از نوع مفقوديت را به خانواده‌اش كه يك اسير داشتند بدهيم، كاری بود سخت و طاقت فرسا، اما هر طور بود خبر را داديم و چه شد بماند.

ارادتی ناب

كوله پشتی‌اش را آوردند و من بی‌تابتر از همه آن را باز كردم. به دنبال وصيت‌نامه‌اش بودم. ناگهان بوی بهمن در فضا پيچيد. بوی مهربانی و يكدلی و برادری‌ كه بين ما برقرار بود.

وصيت‌نامه‌اش را پيدا كرديم. خط خودش بود. معلوم بود با حوصله و سرصبر نوشته است. تميز و پاكيزه بود. خواندم و اشك ريختم. اشك می‌ريختم و نمی‌دانستم همه بچه‌هايی كه اطرافم گوش می‌كنند، حال و روزی بهتر از من ندارند.

رسيدم به اين فراز: از شما می‌خواهم كه در مجالستان نخست برای سلامتی امام خمينی دعا كنيد و پس از آن برای شهدا فاتحه بخوانيد. اين بود اوج عشق و ارادت او به رهبر و مرادش امام خمينی. از آن پس بود كه به ياد او دعا برای امام خمينی بر فاتحه برای شهدا مقدم شد. برای همه شهدا و او كه خودش از خدا خواسته بود گمنام بماند.

انتهای پیام
captcha