کد خبر: 4171160
تاریخ انتشار : ۰۴ مهر ۱۴۰۲ - ۰۷:۴۵

عکاسی که عشق، رزم و هنر را با هم آمیخت

رزمنده‌ای که روح و جانش با معنویت آمیخته و تمام وجودش با حق و حقیقت پیوند خورده بود. برای پیروزی انقلاب از جان و دل مایه گذاشت و دوربین به دست و اسلحه به کمر عشق و رزم و هنر را با هم آمیخت، از تلخی‌ها و شیرینی‌های جبهه عکاسی کرد و درنهایت یک ماه پس از ثبت آخرین تصویرش در کنار همرزم خود، جام شهادت را در جزیره مجنون نوشید. 

شهید جعفر جباری پور هریس

روزی که شهید باکری در آغوش دجله آرمید، جعفر و همرزمانش در روستای آن‌سوی شط، جانانه میان دود و خاک تن به تن با دشمن جنگیدند، آن‌قدر که عده‌ای شهید و عده‌ای اسیر شدند. عملیات بدر که تمام شد، هیچ‌کس از سرنوشت جعفر و همرزمانش باخبر نبود تا اینکه وضعیت او مفقودالاثر اعلام شد و مادر رخت سیاه بر تن کرد، آن روز مادر ضجه نزد و زاری نکرد. به راهی که فرزندش رفته بود یقین داشت، روزها گذشت مادر چون کوه ایستاده بود، اما انگار چشم انتظاری‌ها داشت امانش را می‌برید. هر بار که تلفن به صدا درمی‌آمد، قلب مادر به شماره می‌افتاد، نکند جعفر باشد، نکند خبری برسد و هر بار که به وادی رحمت سری می‌زد، می‌گریست و زیر زبانش می‌گفت: کاش جعفر هم مزاری داشت...

۱۰ سال گذشت و مادر چشم به راه و منتظر همچنان به انتظار ایستاده بود، خبر رسید... پلاک و چند تکه استخوان از فرزند دلیرش، تسکین دل مادر شد تا هر هفته سر مزار، وعده‌ همیشگی با پسرش باشد. 

جعفر جباری‌پور هریس، رزمنده‌ عکاس از آن جوانانی بود که روح و جانش با معنویت آمیخته و تمام وجودش با حق و حقیقت پیوند خورده بود. برای پیروزی انقلاب از جان و دل مایه گذاشت و با اینکه نوجوانی ۱۱ ساله بود اما دلیرانه پای آرمان‌های امام و انقلاب ایستاد و هرآنچه در توان داشت به‌کار بست. انقلاب که پیروز شد، باز هم فعالترین نوجوان بود در مدرسه و مسجد؛ جنگ که شد برای دفاع از وطن سر از پای نشناخت و عازم جبهه‌ها شد. دوربین به دست و اسلحه به کمر عشق و رزم و هنر را با هم آمیخت، از تلخی‌ها و شیرینی‌های جبهه عکاسی کرد، از رزمنده‌ها، از جبهه‌ها و درنهایت یک ماه پس از ثبت آخرین تصویرش در کنار همرزم خود، جام شهادت را در جزیره مجنون نوشید. 

رزمنده‌ دوربین به دست 

حسین، برادر بزرگتر جعفر که او هم از عکاسان دوران جنگ است، به ایکنا می‌گوید: جعفر متولد سال ۱۳۴۶ و پنجمین فرزند خانواده بود که برادرهای بزرگتر از خودش هم همگی رزمنده بودند، اما در نهایت شهادت با جان کوچکترین رزمنده‌ خانواده‌ مأنوس شد. خانواده‌ ما حضور در جبهه‌ها را وظیفه خود می‌دانست، چراکه در بطن انقلاب رشد یافته بودیم و پدر و مادر هم همگی انقلابی بودند و همه وظیفه خود می‌دانستیم که گامی برای دفاع از میهن برداریم. برادرها رزمنده بودند، جعفر هم رزم می‌کرد و هم عکاسی. من هم عکاس جبهه‌ها بودم. 

جعفر در مسیر پیروزی انقلاب فعالیت‌های بسیاری کرد و با اینکه ۱۱سالش بود دوشادوش برادرانش در راهپیمایی‌ها، مساجد و تمامی وقایع حضور بسیار فعالی داشت. سوم راهنمایی می‌خواند که در مدرسه انجمن اسلامی تشکیل داد و با سن کم خود اندیشه‌ها و دل بزرگی داشت، همانند حسین فهمیده و مرحمت بالازاده. 

جعفر در همان سال آغاز جنگ به کردستان اعزام شد، آن زمان اولین اعزام‌های تبریز از وسط باغشمال انجام می‌شد که بعد از آن نیز اعزام‌ها که غالباً به کردستان بود، از حیاط سازمان تبلیغات اسلامی واقع در دانشسرا انجام می‌گرفت که جعفر هم با همان گروه به کردستان اعزام شد. تصاویر اعزام‌ها موجود است که رزمنده‌ها چقدر ساده و بی‌ریا سوار اتوبوس می‌شدند و خانواده‌ها نیز به رهسپاری عزیزانشان آمده بودند. جعفر چندین بار به کردستان رفت و عکس‌هایی هم از آن دوره به ثبت رساند و با کردها ارتباط خوبی برقرار کرده بود. 

بارها می‌گفتم اندکی در عکاسخانه بماند و من به‌جای او راهی رزم شوم، چراکه کار عکاسی رزمنده‌ها برای کارت جنگی بر عهده ما بود و اگر عکاسی تعطیل می‌شد، کار رزمنده‌ها به مشکل برمی‌خورد، اما جعفر می‌گفت: تا زمانی که جنگ باشد از جبهه دست نخواهم کشید. 

تلگرافی که جعفر در آغاز عملیات فرستاد 

۱۸ اسفند بود که تلگرافی از جعفر برایم رسید. انگار برایش الهام شده بود که دیگر بازنخواهد گشت. آن شب قرار بود عملیات بدر شروع شود، جعفر در تلگراف نوشته بود: «سلام علیکم برادر حسین جباری‌پور، من سلامتم، وصیتنامه‌ام نزد مادر شهید هیکل‌آبادی است». شهید هیکل‌آبادی، شهید مختار شریفی و جعفر هر سه همرزم بودند و رابطه بسیار صمیمی داشتند که هیکل‌آبادی و مختار شریفی در عملیات والفجر مقدماتی شهید شده بودند و جعفر شده بود همانند فرزند برای خانواده شهید هیکل‌آبادی؛ همین روست که وصیت نامه‌اش را هم به آنان سپرده و گفته بود: آنا جان، خانواده‌ام این وصیت‌نامه را زمانی از تو می‌گیرند که شهید شده باشم. 

شبی که عملیات شروع می‌شود، گرهان جعفر و همرزمانش با علم‌ها به سمت پل حائل میان جاده بغداد_بصره می‌روند، قرار بود تخریب‌چی‌ها پل را تخریب کنند که گرهان جعفر و همرزمانش به موقعیت رسیده بودند، هوا کم کم روشن می‌شد، آن هم در دل دشمن، در روستایی در کنار جزیره مجنون که تحت حاکمیت بعثی‌ها بود، روشنایی روز گرهان را به درگیری تن به تن کشاند. 

همرزم شهید که در جریان همین عملیات به اسارت دشمن درآمده و هشت سال بعد آزاد شده بود هم تعریف می‌کرد: درگیری شدید بود که چشم چشم را نمی‌دید و فقط با فریاد و صدا کردن همدیگر را می‌شناختیم. آنقدر تن به تن جنگیدیم که دیگر چیزی نفهمیدم. چشم که باز کردم اسیر بعثی‌ها شده بودم و دیگر از برادر جعفر و باقی همرزمان خبری نداشتم. 

وضعیت نامعلوم جعفر و اعلام مفقودالاثری 

عملیات بدر ۱۸ اسفند ۱۳۶۳ شروع شده و ۲۵ اسفند تمام شده بود، همان عملیاتی که شهید باکری هم در آن شهید شد و غرق در دجله؛ من به واسطه‌ ارتباط تنگاتنگی که داشتم زودتر از همه از شهادت رزمندگان باخبر می‌شدم، چراکه با آمدن هر شهیدی از پیکرهای آنان عکس گرفته، شهادتشان را به خانواده اطلاع داده و عکسی بزرگ برای مراسم تشییع شهید چاپ می‌کردم و این امر باعث شده بود زودتر از همه اسامی شهدا را بدانم. نزد برادر شهید جهانی رفتم که اطلاعات جنگ بدانجا می‌آمد، از وضعیت جعفر پرسیدم، گفت چیزی نیامده. بازگشتم و روز بعدش رفتم، لیست ۲۰ تا ۳۰ نفره‌ای آمده بود، اولین نفر جعفر جهانی با وضعیت نامعلوم و دومی هم جعفر جباری‌پور با وضعیت نامعلوم بود. نامعلوم یعنی نمی‌دانستند شهید شده، یا مفقودالاثر و یا اسیر. 

آن روز مراسم خاکسپاری پسر دایی‌ام بود که همزمان شهید شده بود، مادر هم برای خاکسپاری به هریس رفته بود، آنجا مادر را دیدم، پرسید چه خبر از جعفر؟ گفتم حاج خانم فعلاً خبری نیست. اما دلم به شهادت جعفر گواهی می‌داد، به تبریز که بازگشتیم و بالاخره اعلام کردند که جعفر مفقودالاثر شده است. برایش تعزیه گرفتیم و مادر عین کوه با استقامت در سوگ فرزند ایستاده بود، چون از نهایت راهی که فرزندش را رهسپار آن کرده بود، بی‌خبر بود، هیچ‌گاه ابراز ناراحتی نکرد. اما بعدها که پیکر جعفر نیامد، روز به روز بر چشم‌انتظاری‌های مادر افزوده می‌شد و به وادی رحمت که می‌رفتیم می‌گفت: خدایا من هم قبری برای فرزندم می‌خواهم که بالای سرش بنشینم. 

پدر، دو سال بعد از شهادت جعفر فوت کرد و مادر ماند و سال‌ها چشم انتظاری تا در نهایت ۱۰ سال گذشت و در سال ۷۴ پلاک و چند تکه استخوان از جعفر رسید و دل مادر آرام گرفت، دیگر چشم به راه نبود. هر هفته به مزار جعفر می‌رفت و با او صحبت می‌کرد تا اینکه ۱۰ سال بعد مادر هم آسمانی شد. 

بعد از شهادت، وصیت نامه‌اش را از مادر شهید هیکل‌آبادی گرفتیم که بیشتر تأکیدش روی نماز و حفظ ارزش‌ها و فرایض و همچنین ولایت‌پذیری بود. خودش هم از هیچ فریضه و حرکتی نمی‌ماند و انگار ریشه‌هایش با اسلام و قرآن پیوند داشت، هیچ‌گاه ندیده بودم بلند بخندند، برای شادی‌های دنیا قهقهه سرنمی‌داد و نهایت شادی با یک لبخند ریز و ملیح سرهم می‌آمد، همانگونه که در عکس‌هایش به یادگار مانده است. 

جعفر بسیار مظلوم، با ادب و متین بود و اصلاً نمی‌توانم ویژگی‌های خالص او را بر زبان بیاورم. با مادر نیز ارتباط خیلی خوبی داشت و امکان نداشت چیزی بگوییم و برگردد جواب دهد، اگر نمی‌توانست خواسته کسی را برآورده کند، همیشه سرش را به زمین می‌انداخت و حقیقتاً شهیدگونه زندگی کرد و درنهایت هم شهید شد. 

آخرین موقعیت

جعفر، رزمنده بود در عین رزم عکاسی می‌کرد و عکس‌های بسیاری از دوران جبهه به ثبت رسانده، آخرین بار هم دوربینش را در قطار دزدیده بودند و نوارش به دستمان رسیده بود که عکس‌هایش را چاپ کردیم. تصویری از «آخرین موقعیت» را هم که خودش گرفته بود، در آن نوار موجود بود که دقیقاً یک ماه بعد از ثبت آن تصویر در کنار دوستش، به شهادت رسیده بود. 

به راستی که شرط شهید شدن، شهید بودن است... و چقدر این جمله سردار دلها در وصف شهید دلاورمان، شهید عکاس «جعفر جباری‌پور هریس» صادق است، او شهیدگونه زیست و رفتار کرد و گوشه‌ چشمی به دنیا و مادیاتش ندوخت. حتی دلخوشی‌ها و خنده‌های مستانه‌ دنیا هم سرمستش نکرد و با لبخندی ملیح از خوشی‌های زرق و برق‌دار دنیا گذشت... 

به گزارش ایکنا، شهید جباری‌پور هریس متولد ۱۹ اردیبهشت ۱۳۴۶(در هریس) بوده که در جریان عملیات بدر در ۲۵ اسفند سال ۱۳۶۳ در جزیره مجنون به شهادت می‌رسد، او که در کنار مجاهدت‌های خود، به‌عنوان عکاس نیز فعالیت داشته در زمره‌ شهدای رسانه آذربایجان‌شرقی شناخته شده است. 

مهری هاشم زاده

انتهای پیام
captcha