ششمین روز از نوروز سنگ قلبم با خبری بد به صدا درآمد. خبر کوتاه بود و تلخ: «استاد اصغر دادبه، استاد فلسفه اسلامی و ادبیات عرفانی آسمانی شدند». در میانه اخبار جنگ و تجاوزهای ظالمانه دشمنانمان به خاک پاک ایران، شهادت صدها کودک، نوجوان و جوان بیگناه، خبر رحلت استادی تمامعیار ایرانی و میهندوست ناگواری مزید بر احوال جاریمان بود. اصغر دادبه برای دوستداران ادبیات و زبان فارسی، اهالی فلسفه اسلامی، اهل ادبیات عرفانی و در یک کلام نزد اصحاب اندیشه و قلم، نامی بلند و ماندگار است. نامی که اگر دیدارش را درک کرده باشی، تصویری مترادف صلابت، جدیت و مهربانی در ذهنت نقش میبندد و اگر صاحب این توفیق نبودهای و از طریق آثار مبارکش پای دغدغهمندی و تلاش او برای زنده نگه داشتن چراغ فروزان یادگیری و ترویج ادبیات فارسی نشسته باشی، بیتردید یک آه ممتد و در ادامه روحش شاد باد، اولین واکنش به آن خبر کوتاه و تلخ است.
نگارنده این سطور، خوشبختانه توفیق دیدار با استاد دادبه و نشستن پای سخنانش از ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی با آن لهجه شیرین یزدی و آن غیرتمندی علمی کمنظیر _ وقتی چشمانش برای احیای ادبیات فارسی پُر و سپس خالی میشد _ را داشته است. یک آن تمام کلمات، جملات، مفاهیم و تلاشی که برای فهم آن در یک ساعت گفتوگویمان صرف کرد، برایم زنده میشود. آه دوم از غفلت خویش بلند میشود و نتیجه آن افسوس! کسانی که او را میشناسند به خوبی مستحضرند، اهل رسانه و مصاحبه به معنای عام آن نبود، بسیار گزیده و به ضرورت سخن میگفت و از حرف تکراری پرهیز میجست مگر تکرار مکرر سخن درباره ضرورت اعتلای زبان و ادبیات فارسی برای نسل جدید و آن هم در نقش معلمی عاشق!
این روزها هر ایرانی «میهنپرستی» به طریق خود عشق به مام وطن را به جهان عرضه میدارد. تردید ندارم اگر استاد دادبه شیرینسخن اکنون در جهان ما زندگی میکرد و به بهانه وضعیت جنگ تحمیل شده به ایران عزیزمان درخواست گفتوگو با او را میکردیم بر همین سخنان طلایی که اکنون به شما عرضه میکنیم و درباره هویت فرهنگی ایران و ادبیات فارسی است، تأکید میکرد. دست از سرزنش خویش برای تأخیر در نشر سخنان استاد دادبه برمیدارم؛ با خود میاندیشم چقدر وسواس به خرج دادیم که این سخنان ارزشمند در موسم مناسب به مخاطب گرامی ایکنا عرضه شود. چه زمانی مناسبتر از حالا، که او نیست ولی سخنان حیاتی او درباره ایران و زندگی ایرانیان در جنگی که به ما تحمیل شده است، روح ایرانیان را زنده میکند.
آنچه از نظر محترمتان میگذرد بخش دوم و منتشر نشده گفتوگوی ایکنا با مردی است که عمری با قلههای ادبیات فارسی حضرات حافظ، سعدی و فردوسی مؤانست داشته است، حاصل آن انس در جایجای سخنانش جریان روشن داشت. زندهنام دادبه در این گفتوگو به نقش والدین، معلمان و نظام آموزشی در یادگیری اصولی ادبیات فارسی از کودکی اشاره کرده است. همچنین از تلاشی که باید در قامت برنامهریزان فرهنگی برای حفظ میراث غنی ایرانزمین و انتقال آن به نسل نوجوان و جوان انجام شود، گفته است و شاهکلید همه سخنان این استاد فقید این بود: آنچه مهم است «ایران» است؛ چرا که ظرفِ ارزشهای ماست. باید بدانیم مظروف بیظرف وجود ندارد و بنابراین، مظروف ما که ارزشهای دینی و ملی است نیازمند ظرفی است که همان «ایرانزمین» باشد.
سخنانی که بیش از دو سال پیش مطرح شده است و گویی همین اکنون و از باب یادآوری به ما درباره زبان، ادبیات و هویت فرهنگیمان و توجه به آن بیان شده است.
بخش نخست گفتوگوی استاد دادبه با ایکنا درباره ساخت «عادت مقدس و خوب» و «انسان فرهنگی» را اینجا بخوانید.
ایکنا _ با توجه به تجربیات ارزشمند جنابعالی در زمینه تعلیم و تربیت فرهنگی، چه راهکارهای عملی برای انتقال فرهنگ و ادبیات اصیل ایرانی به کودکان و نوجوانان را باید پی گرفت، به گونهای که این مفاهیم عمیق، برای نسل امروز جذاب، قابل درک و خستهکننده نباشد و بتوانند به شکلی مستمر و پایدار با این میراث گرانسنگ ر ارتباط برقرار کنند.
در این راستا، پیش از هر چیز باید خود، مسئولیتی را که برعهده دیگران است بر دوش بگیریم و نقش آنان را ایفا کنیم. این رویکرد، نه پدیدهای غریب، که سنتی دیرینه است؛ همان کاری که پدران ما انجام میدادند. وقتی میگویم پدرم از چهار ـ پنج سالگی شعر را در جان و ذهن من مینشاند، در حقیقت از روشی میگویم که نیاکان ما داشتند. در نظام سنتی، فرزندان ناگزیر بودند نخست قرآن بیاموزند و برای این کار، به نزد ملا یا روحانی میرفتند.
به یاد دارم که در کودکی، همراه خواهرم نزد بانویی به نام «ملا ربابه» میرفتیم تا قرآن فراگیریم. او چوب بلندی داشت و هرگاه که اشتباه میخواندیم، با همان چوب تنبیهمان میکرد. شغل ملا ربابه در آن روزگار، بافتن یراق و روسری برای زنان زرتشتی بود. خاطرم هست وقتی بانوان زرتشتی به خانهاش میآمدند، قرآنآموزان نیز آنجا حاضر بودند و هر کدام مشغول خواندن قرآن بودند و صداها درهم میپیچید. در این میان، ملا ربابه همزمان سه کار را پیش میبرد: هم یراق میبافت، هم با زنان زرتشتی گفتوگو میکرد و هم به ما قرآن میآموخت. ملا ربابه با وجود رفتوآمد بانوان زرتشتی به خانهاش، هرگز آنان را طرد نمیکرد و نه تنها با گرمی از ایشان پذیرایی میکرد، بلکه رابطهای صمیمی با همه برقرار کرده بود. این رفتار او باعث شد، در همان سالهای نخست زندگی، تکثر دینی را در محیط زندگی خویش به عین ببینم و درک کنم.
بنابراین، در گذشته فرزندان ابتدا قرآن میآموختند و سپس به شیوهای سنتی، گلستان سعدی، دیوان حافظ و دیگر متون نظم و نثر فارسی را نزد ملایان فرا میگرفتند. البته این امکان وجود داشت که یک ملا تنها بر یکی از این متون تسلط داشته باشد و در نتیجه، دانشآموزان برای آموختن این آثار ارزشمند، به ملایان مختلفی مراجعه میکردند. مثلاً در گذشته گفته میشد: «فلان ملا خط ندارد، اما میتواند بخواند». این عبارت بدان معنا بود که آن ملا به شکل کاملاً سنتی، خواندن قرآن و متون کهن نظم و نثر را فراگرفته بود، اما توانایی نوشتن نداشت.
در دوره بنده، سنت دیرینه در حال پیوند با مدرنیسم بود و نظام آموزشی نوین کشور به تدریج شکل میگرفت؛ اما در گذشته که چنین نظام آموزشی وجود نداشت، همه امور آموزشی در مکتبخانهها و نزد ملایان جریان داشت. وقتی فرزندان برای یادگیری قرآن نزد ملایان میرفتند، برخی تا سطح مشخصی پیش میرفتند و گروهی دیگر، فراتر رفته و به مراحل بالاتری مانند حافظخوانی، سعدیخوانی و دیگر سطوح عالی ادبی دست مییافتند.
بحث دیگر این است که سعدی در دوران خود رنجها و زحمات فراوانی متحمل شد و بیگمان میتوان گفت پس از فردوسی، پرکارترین چهره ادبی ایران عزیزمان است. از برجستهترین اقدامات سعدی، ایجاد زبان مشترکی برای همه مناطق فارسیزبان در ایران بزرگ بود. در آن دوره، فارسی در سراسر قلمرو وسیع ایران ـ از هند تا چین ـ به عنوان زبان مشترک مردم جاری بود. گلستان و بوستان سعدی به کتابهای درسی فارسی در سراسر حوزه فرهنگی ایران تبدیل شدند و زبان فارسی برای حدود ششصد سال در این مناطق با اتکا به این دو اثر آموزش داده میشد. حزین لاهیجی که به هندوستان سفر میکرد، گاه به هندیان خرده میگرفت که فارسی زبان متعلق به ماست و به شما تعلق ندارد؛ اما هندیان در پاسخ به او میگفتند: «استادان فارسی شما پیرزنان و پیرمردان بودند، حال آنکه معلمان ما فردوسی و حافظ و سعدی و دیگر بزرگان بودند.»
امروز باید درک کنیم که چرا گلستان و بوستان چنین ارزش والایی یافتهاند و چگونه سعدی با آفرینش این دو اثر، زبان فرهنگی توانمندی پدید آورد که چنین تأثیری ژرف در گستره ایران بزرگ بر جای نهاد. از اینرو، میتوان دریافت که برای آغاز آموزش، همین نکات بنیادین اهمیت دارد و میتوان از این میراث گرانبهای فارسی برای آموزش به فرزندانمان بهره ببریم. البته منظورم این نیست که کودکان را خسته و از همان آغاز، مفاهیم دشوار را به آنان القا کنیم؛ هر چند در گذشته این روال رواج داشت و کسی هم از این مفاهیم احساس خستگی نمیکرد، ولی شاید ارائه این محتوا برای نسل امروز دشوار باشد. بنابراین، میتوان از جملههای کوتاه و برگزیده گلستان شروع کرد.
همواره در دانشگاه به دانشجویانم توصیه میکردم که تا حد امکان بکوشند اشعار سعدی و دیگر بزرگان ایرانزمین را در ذهن خود جای دهند و با شنیدن مداوم این آثار در اوقات گوناگون، آن را به خاطر بسپارند. اگر علاقهمندان و دانشجویان این کار را هر روز انجام دهند، به تدریج خواهند توانست اشعار بزرگان را از بر کنند؛ تا آنجا که پس از یک دوره چهار ساله کارشناسی، حدود سه هزار جمله و بیت برگزیده را حفظ شوند که گنجینهای بسیار غنی خواهد بود.

امروز باید کودکان خود را نخست، بیآنکه خسته شوند با داستانهای ملی آشنا کنیم. مولوی میسراید: «شیر خدا و رستم دستانم آرزوست». این بیت نشان میدهد که مولوی به خوبی آگاه بوده که تاریخ ایران به دو بخش تقسیم شده و او در اشعارش به ارزشهای هر دو بخش اشاره میکند. مولوی «شیر خدا» را نماد ارزشهای دینی و «رستم دستان» را نماد ارزشهای ملی میداند.
متأسفانه کودکان امروز ما نه شیر خدا را میشناسند و نه رستم دستان را! اگر بسیار باهوش باشند، نمادهای فرهنگهای دیگر مانند «ای.کیو.سان» و انیمیشنهای گوناگون را به خوبی میشناسند. امروز باید داستانهای ملی را از شاهنامه و دیگر منابع کهن ایرانی برای فرزندان خود روایت کنیم. این، مهمترین رخدادی است که در ذهن کودکان صورت میگیرد و سبب تبلور فرهنگ و هنر در وجودشان خواهد شد.
ایرانزمین دارای دو گونه ارزشِ دینی و ملی است و باید فرزندان خود را از کودکی با هر دو این ارزشها آشنا کنیم. آنچه مهم است، ایران است؛ چرا که ظرفِ ارزشهای ماست. باید بدانیم مظروف بیظرف وجود ندارد و بنابراین، مظروف ما که ارزشهای دینی و ملی است نیازمند ظرفی است که همان ایران زمین باشد. از این رو، برای تربیت صحیح فرزندان، باید از کودکی به بیان قصهها و داستانهای ملی و دینی برای آنان بپردازیم.
باید درک کنیم که شاهنامه و دیگر میراث غنی و کهن ایرانی، بیهوده قرنها پایدار نماندهاند؛ در حالی که بسیاری کوشیدند تا آنها را از میان بردارند و ریشهکن کنند. شاهنامه و آثار مشابه آن ماندگار شدند، زیرا اصیل بودند و هویت ما را شکل میدادند.
برای تربیت صحیح فرزندان، شایسته است کار را از سعدی آغاز کنیم و سپس به سراغ دیگر متون برویم. در این راه، میتوانیم جملههای کوتاه و ابیات ساده را در گام نخست در اختیار دانشآموزان و کودکان بگذاریم، تا کمکم به آنها علاقهمند شده و بهرهگیری از این متون را پی بگیرند. این روش باعث میشود علاوه بر اینکه کودکان و دانشآموزان خسته نشوند، به تدریج به شعر و ادب فارسی گرایش پیدا کرده و به سمت استفاده از آن حرکت کنند. باید پذیرفت که اگر چنین خوراک فرهنگی برآمده از منابع غنی، کهن و اصیل ایرانی را در اختیار فرزندانمان قرار ندهیم، آشکار است که آنان به فرهنگها و منابع دیگران روی خواهند آورد.
ایکنا ـ با توجه به نقش حیاتی قصهها و داستانهای کهن در انتقال ارزشهای فرهنگی، بهویژه در عصر حاضر که نسل جوان با حجم گستردهای از محتوای رسانهای روبهرو است، چه راهبردهای عملی و نوآورانهای برای بازآفرینی و عرضه این میراث غنی ادبی - اعم از داستانهای ملی و مفاهیم دینی - به زبان و بیانی جذاب و متناسب با ذائقه نسل جدید پیشنهاد میدهید؟
امروز بسیاری از اهل قلم میدانند که چگونه باید داستانهای غنی ایرانی را به زبانی ساده به کودکان ارائه دهند. همچنین نهادهایی وجود دارند که به خوبی این داستانها را برای کودکان بازنویسی و به روز میکنند. وقتی اروپاییان میخواهند آثار فرهنگی خود مانند «بینوایان» را به کودکان و نوجوانان بشناسانند، با تولید انیمیشن، خلاصهنویسیِ متناسب با زبان آنان و... گام به گام پیش میروند تا در نهایت، اثر کامل را در اختیارشان قرار دهند. ما نیز امروز باید آثار ارزشمند خود را با روشهای دقیق و تجربهشده به فرزندانمان ارائه کنیم؛ البته باید آگاه باشیم که اگر نتوانیم شرایط مناسبی برای کودکان فراهم کنیم، آنان هرگز به موضوعات اصیل علاقهمند نشده و به آن توجهی نشان نخواهند داد.
بهرهگیری از ابزارهایی مانند سینما، تلویزیون و انیمیشن تأثیر چشمگیری در ایجاد علاقه در میان کودکان و نوجوانان دارد. امروز باید داستانهای دینی و ملی خود را به شکلی مناسب برای گروههای سنی مختلف بازنویسی کنیم تا زمینه برای آشنایی با آثار اصلی فراهم شود. همه این روشها، راهکارهایی هستند که باید با توجه به شرایط و ویژگیهای آثارمان از آنها بهره بگیریم تا کودکان و نوجوانان را با ارزشهای اصیل دینی و ملی خود آشنا سازیم.
ایکنا ـ در جهان پیچیده امروز که گفتمان خشونت و تقابل بر فضای رسانهای سایه افکنده، اهالی قلم و رسانه چه نقش و مسئولیت خطیری در ترویج فرهنگ گفتوگو، صلح و همزیستی مسالمتآمیز میان ملتها و ادیان مختلف برعهده دارند؟
موضوع صلح و دوستی، مسئلهای جهانی و بشری است و هیچگاه تازگی ندارد. در گذشته، جنگهای مذهبی فراوانی در جهان جریان داشت و حتی در نیمه دوم قرن بیستم نیز جریانهایی به نام دین و مذهب شکل گرفت که به مرگ شمار بسیاری از مردم جهان انجامید. یکی از کوششهای بزرگان ایرانزمین این بود که تا حد توان، مردم را از جنگهای گوناگون، بهویژه جنگهای اعتقادی، دور نگه دارند.
مسببان جنگها، هر دلیلی که داشته باشند، در نهایت دست روی اعتقادات مردم میگذارند و انسانها را از راه باورهایشان به جان یکدیگر میاندازند. دشمنان این مرز و بوم میدانستند که نمیتوان به کسی گفت از اعتقاداتش دست بردارد و باور دیگری را بپذیرد؛ از این رو، همواره در پی ایجاد اختلاف میان مذاهب مختلف بودند. بسیاری از بزرگان، برای جلوگیری از جنگ و خونریزی اعتقادی، نظریه «مذهب عشق» را پیش نهادند و مقصودشان روشی بود که در آن، انسانها فارغ از هر عقیدهای، بر پایه ارزشهای انسانی، به جای دشمنی با دیگران، به یکدیگر مهر بورزند.
حافظ در قرن هشتم هجری، در این زمینه اشعار زیبایی سروده است: «جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه / چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند» و «آنجا که کار صومعه را جلوه میدهند / ناقوس دیر راهب و نام صلیب است». اینها نمونههایی از دیدگاه حافظ در این زمینه است. باید در نظر داشت که هرگاه باورهای گوناگون بیان شوند و هرکس به تبلیغ افکار خود بپردازد، ناگزیر است کالای ویژه اعتقاداتش را نیز به دیگران عرضه کند. در چنین شرایطی، هر کس کالا و لوازم خود را ارائه میدهد و این امر به بروز جنگ میانجامد.

حافظ شیرازی در جای دیگری میسراید: «در عشق، خانقاه و خرابات فرق نیست / هر جا که هست پرتو روی حبیب هست». اگر براساس این نگاه بیندیشیم، درمییابیم که جلوه حق همه جا حاضر است و دیگر به نزاعی بیحاصل کشیده نخواهیم شد.
ابنعربی نیز چنین میگوید: «من به دین عشق گراییدم و هر سو که مرکب عشق رهسپار شود، من نیز بدان سو خواهم رفت.» باید بدانیم که اگر تنها بر «کالاهای اعتقادی» خود پافشاری کنیم، نتیجهاش جنگ خواهد بود و اگر فرزندانمان این اندیشه را از کودکی ببینند، جنگجو بار خواهند آمد.
جهانبینی را میتوان به دو بخش تقسیم کرد: بخش نخست، ایدئولوژی یا علم کلام است که کارش اثبات باورهای پذیرفتهشده و نفی دیگر اندیشههاست. بخش دوم نیز جهانبینی فلسفی است که در آن هرکس حق دارد بیندیشد و هیچکس مجاز نیست دیگری را وادارد که مانند او فکر کند. در این نگاه، هر فردی میتواند آزادانه بیندیشد و به گفتوگو بپردازد. اگر این جهانبینی بر جهان حاکم شود، جهان به گلستانی از آشتی بدل گشته و همه مشکلات از میان خواهد رفت.
عرفان شکلی از فلسفه است و تنها روششناسی آن متفاوت است. مذهب و باور عشق، برآمده از اندیشه فلسفی است و نتیجه این نگرش است که انسانها میتوانند بر پایه آن بیندیشند و به تعبیری «لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ» و «لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ» را سرلوحه خود قرار دهند. اگر چنین اندیشهای را در شمار آموزشهای خود بگنجانیم و به کودکان بیاموزیم که باید به باورهای دیگران احترام بگذارند، بیگمان بسیاری از مشکلات حل خواهد شد.
امروز شاهدیم که علم کلام که پیشینهای در «اسکات خصم» و خاموش کردن اندیشههای مخالف داشت، اکنون به جایگاهی رسیده که بر تبیین درست دیدگاههای خود تأکید میورزد و این نشان میدهد که این دانش تا اندازهای رنگوبوی فلسفی به خود گرفته و دیگر در پی خفه کردن صدای دیگران نیست. از این رو، باید کودکان خود را با این طرز فکر آشنا کنیم که خداوند انسان را آزاد آفریده و باید به اندیشه دیگران احترام گذاشت و اجازه داد افراد سخن خود را بیان کنند. اگر فرزندانمان این اجازه را به اندیشههای مخالف بدهند و طرف مقابل نیز ظرفیت و گشادهرویی آنان را ببیند و درک کند، زمینه جذب و همگرایی فراهم خواهد شد. بنابراین، باید برای نزدیک شدن به جهانبینی نوع دوم، یعنی جهانبینی فلسفیِ مبتنی بر آزاداندیشی، بکوشیم.
ایکنا ـ استاد عزیز! ضمن سپاس بیکران برای فرصتی که در اختیار ایکنا قرار دادید، برای حسن ختام این گفتوگو، تقاضا دارم در ادامه واژههایی که عرض میکنم، احساس خود را بیان کنید.
تولد: تولدِ اندیشه و فکر آزاد، پدیدهای شکوهمند است.
عشق: هنگامی که سخن از عشق به میان میآید، باید دریافت که عشق در نگاهی بنیادین، اساس زندگی و تحرک است. البته عشق هرگز امری غیرعقلانی نبوده و بر پایه خردمندی استوار است. عشق، بنیان هستی است که با خردمندی همراه شده. آن عشقی که بزرگان از آن سخن راندهاند، همواره با عقل و خرد همراه بوده و خردی که فردوسی از آن سخن میگوید، واجد هر دو بُعد عقل استدلالگر و شهود عرفانی است.
ایران: ایران، همه چیز ماست: اساس هستی، هویت، وجود و آبروی ما.
حضرت حافظ: حافظ، گوینده ارزشمندترین ارزشهای ماست. او ارزشها را از هر منظر به برترین شیوه و با بیانی هنرمندانه ارائه کرده است. حافظ، راوی ارزشهای متعالی فرهنگ ایرانی است.
حضرت سعدی: سعدی، چنانکه استاد سخن نامیده شده، به پاس احیای زبان و فرهنگ ایرانزمین پس از یورش مغول، «فردوسی دوم» است. او بنیانگذار نهضت فرهنگی است که پس از او آغاز شد و از همه مهمتر، پدیدآورنده زبانی است که زبان تمامی قلمرو فرهنگی ایران و گستره فارسیزبان است. سعدی، زبان فارسی را به اوج کمال خود رساند.
حضرت فردوسی: فردوسی در میان دیگر بزرگان، اصلالاصول و بنیاد بنیادهاست. او زندهکننده هر آن چیزی است که در یک فرهنگ، ارزش زندهبودن دارد. تاریخ، اساطیر، حکمت و هر آنچه برای هویت یک ملت ضروری است، در فردوسی متجلی است و او احیاگر آنهاست. چنانکه خود میفرماید: «عجم زنده کردم بدین پارسی»، او زندهکننده زبان فارسی است. فارسی زبانی است که همه فرهنگ اصیل را در خود جای داده و برای آیندگان حفظ کرده است. باید گفت دیگر بزرگانی که پس از فردوسی آمدند، حتی سعدی، همگی شاگردان مکتب فردوسی هستند.
حضرت مولوی: مولانا به لحاظ جهانبینی عرفانی و آزاداندیشیهایی که در این جهانبینی متجلی است، از بزرگان است. مولوی با ذهن خلاق خود، جهانبینی عرفانیِ مبتنی بر آزاداندیشی را با تفسیرها و بیانی چنان استادانه پدید آورد که بهتر از آن قابل تصور نبود.
انتهای پیام