
در عصر سرعت بیسابقه تحولات رسانهای، جنگی که ثانیهها در آن تعیینکننده هستند، مستندسازی با چالشی بنیادین روبرو شده است. دیگر روزگاری که فیلمبرداران ماهها فرصت داشتند تا داستانی را روایت کنند، به سرعت در حال بازنشسته شدن است؛ امروز، مخاطب جهان به تصویری نیاز دارد که هنوز گرد و غبار رویداد بر آن ننشسته باشد.
محسن اسلامزاده، مسئول بخش مستند سازمان هنری فرهنگی اوج و کارگردان مستند «بهشت کوچک ما» که مخاطب را با خود به قلب جنوب لبنان میبرد، در گفتوگو با ایکنا به این موضوع پرداخته است که در ادامه با آن همرا میشویم.
ایکنا ـ با توجه به تجربه موفق شما در تولید مستند «بهشت کوچک» در نقطه صفر مرزی لبنان و حضور سیزده روزه در شهر خیام (لبنان) در مقابل پایگاه اسرائیلی و نیز با عنایت به این نکته که آن اثر با وجود کیفیت بالا و ثبت تصاویر کمنظیر از زندگی یک پدر و پسر در آتشباران مستقیم، به دلیل فاصله زمانی هفت تا هشت ماهه بین فیلمبرداری و اکران، نتوانست آن گونه که شایسته بود مورد استقبال مخاطب قرار گیرد، چه درسی از این تجربه برای بهبود و چابکسازی فرآیند تولید مستندهای جنگی گرفتید؟
این تجربه یک نقطه عطف بسیار مهم برای من و همکارانم در سازمان اوج بود. چون وقتی فرآیند طبیعی ساخت این مستند که حدود یک سال بود طی شد، دیگر تحولات به سمتی رفته بود که مخاطب مدل دیگری از روایت حوادث در لبنان را میپسندید و ما را بر آن داشت که در زمانهای که تحولات ثانیه میزند و هر آن ممکن است اتفاقی جدید کل تحولات را تحت تأثیر قرار دهد، علاوه بر ساخت مستند به شکل سنتی به فکر ساخت مستندهای ساده و کوتاهتر برای تأثیرگذاری رسانهای باشیم. مستندهایی که طی چند روز و حتی چند ساعت آماده میشوند و میتوانند تأثیر جدی بر مخاطب داشته باشند. در حین ساخت مستندهای کوتاه، یکی دیگر از ابتکارات ساخت مستندهای آرشیوی – پژوهشی است که باز با فراهم آوردن زیر ساخت لازم و به کارگیری نیروهای متخصص به صورت شبانهروزی بعضاً کارهای با کیفیتی در بازه زمانی 10 روزه تولید شد. لازمه ساخت چنین محصولاتی شکلگیری قرارگاه رسانهای است که در طول این سالها توسط چند سازمان در مواقع خاص تشکیل شده که ما از حمایت سازمان هنری رسانه ای اوج برخوردار شدیم.
ایکنا ـ با توجه به تشکیل قرارگاه رسانهای در سازمان اوج در جریان جنگ 12 روزه و سپس جنگ رمضان و با عنایت به اینکه این قرارگاه با راهبرد تعیین شده توسط هیئت سردبیری، موفق به تولید حدود 60 تا 70 اثر در جنگ اول و نزدیک به دویست اثر در جنگ دوم شد، لطفاً بفرمایید این ساختار قرارگاهی دقیقاً چگونه عمل میکرد و چه مزیتهایی نسبت به مدلهای پراکنده و خودجوش پیشین داشت؟
قرارگاهی که در سازمان اوج تشکیل شد، یک ساختار منظم و هدفمند بود که کاملاً با مدلهای پراکنده و خودجوش تفاوت داشت. پیش از این، در سال ۱۴۰۱ هم تجربه کار خودجوش را داشتیم، جایی که من و علی خسروی و مستندسازان دیگر به دنبال روایت حوادث و ثبت تاریخی آنها بودیم و بعد از مذاکره، همراهی حوزه هنری را کسب کردیم و هر کدام به نقطهای از کشور رفتیم. من به سیستان و بلوچستان و علی به شیراز و دیگران به شمال و غرب کشور رفتند تا چند کار مستند ساخته شد. آن تجربه نشان داد که حرکت خودجوش هر چند پر از شور و انگیزه است، اما نمیتواند پاسخگوی حجم بالای نیاز رسانهای در یک جنگ تمام عیار باشد. اما در قرارگاه جدید، اولین و مهمترین مزیت، وجود هیئت سردبیری و تعیین راهبرد مشخص بود. هیئت سردبیری به ما سرفصل میداد و میگفت روی چه موضوعاتی کار کنید. این یعنی هر کسی هر چیزی به دستش رسید، جلو دوربین نمیبرد و هر کسی هر برداشتی داشت، تبدیل به اثر نمیشد. این راهبرد، از پراکندگی و تناقض در محتوای تولیدشده جلوگیری میکرد و تضمین میکرد که همه آثار در یک مسیر و در یک جهت حرکت میکنند. البته این به معنای بسته بودن دست ما نبود؛ ما هم پیشنهادهایی میدادیم و خوشبختانه اکثر پیشنهادها مورد قبول واقع میشد، اما همه چیز در یک چارچوب فکری و راهبرد منسجم انجام میگرفت.
کار به صورت مستقیم زیرنظر بخش فیلم و سریال اوج انجام میشد و فرآیندها بدون بروکراسی دست و پاگیر توسط عزیزانی که شما نام بردید به ما منتقل میشد تا به سرعت تبدیل به محصول شود. مزیت دوم، حضور همزمان همه عوامل در کنار یکدیگر بود. فیلمبردارها، تدوینگرها، کارگردانها و پژوهشگرها همه پای کار آمدند و در یک فضای هماهنگ و همافزا، شبانهروز کار کردند. حدود 25 نفر از دوستان مستندساز، تصویربردار و تدوینگر با تمام وجود آمدند و این همبستگی، قدرت تولید را چند برابر کرد.
قرارگاهی که در سازمان اوج تشکیل شد، یک ساختار منظم و هدفمند بود که کاملاً با مدلهای پراکنده و خودجوش تفاوت داشت
اما ویژگی برجستهتر این قرارگاه، توجه همزمان به تولید و توزیع بود. ما فقط کار نمیساختیم، بلکه از همان لحظه اول به فکر پخش آن در داخل کشور و سطح بینالمللی هم بودیم. سازمان اوج بحمدالله در کنار پخش تخصصی برای تلویزیون و فضای مجازی داخلی، بخش بینالملل قدرتمندی دارد و کارهای ما بلافاصله پس از تولید، ترجمه و در فضای جهانی منتشر میشد. البته دوستانی که در چین و کره جنوبی ارتباطهای شخصی هم داشتند، به گروه ما اضافه شدند و چندین برنامه اختصاصی برای آن کشورها ساختیم. این رویکرد باعث شد که جنگ رسانهای را نیز همزمان با جنگ نظامی پیش ببریم. برندهایی مانند «قلب ایران» و «ماه هستیم» که در این قرارگاه متولد شدند، به صورت ویژه دیده شدند و تأثیرگذار بودند. جا دارد که از برادر عزیزم وحید فرجی تشکر ویژه داشته باشم برای کارگردانی و روایت مجموعه از قلب ایران که در این جنگ ۲۵ قسمت از آن تولید شد. دیگر دوستان و همکاران هم روزها حوادث و اتفاقاتی که مستندهای مورد نظر سردبیری را تولید میکردند و بعضا شبها، در حالت آماده باش بودند تا بعد از انفجارها و حملات وحشیانه رژیم، به عنوان اولین گروه در محل حاضر شوند تا تصاویر را ثبت کنند. البته در قسمتهای دیگر هم کارهای مهمی تولید می شد و بچهها جنگ رسانهای با رژیمهای آمریکا و اسراییل را خیلی جدی گرفته بودند و هم قسم شده بودند که آنها را رسوا کنند. گل سرسبد همه این کارها، انیمیشنهای لگویی بود که در سطح دنیا چرخید. حتی یکی از اروپاییهای ساکن چین درباره این انیمیشنها صحبت کرد و به دو جنگ برای ایران اشاره کرد. جنگ اول، تسلیحاتی و نظامی و جنگ دوم، جنگ رسانهای بود.
ایکنا ـ با توجه به نقش کلیدی شما به عنوان مجری طرح بسیاری از کارهای تولید شده در بخش مستند سازمان اوج، و نیز با عنایت به دغدغه شخصیتان که چند شب پیش بعد از 60 روز از شروع جنگ برای ثبت رویداد نمایش لانچرها و موشکهای نیروی هوافضای سپاه خودتان دوربین به دست گرفتید و به خیابان رفتید، لطفاً بفرمایید که چه عاملی باعث شد شما با وجود میل شدید به حضور مستقیم با دوربین در خط مقدم، تصمیم بگیرید که در دفتر بمانید و به هماهنگی و مدیریت تولید بپردازید؟
در شبهایی که لانچرها به شهر آمدند، همان احساسی را داشتم که یک پرنده پس از 50 روز قفس، ناگهان آزاد میشود. دوربین را برداشتم و به خیابان رفتم. مدام از خودم عکس میگرفتم و برای همسرم میفرستادم و او میگفت چرا اینقدر عکس میفرستی و من پاسخ دادم حس میکنم آزاد و رها شدهام! واقعیت این است که در میان همان حس و حال، یک محاسبه عمیق و عینی هم در کار بود.احساس کردم اگر به عنوان یک فیلمبردار به خیابان بروم، شاید بتوانم چند فریم تصویر خوب ثبت کنم، اما اگر در دفتر بمانم و هماهنگی کنم، میتوانم کاری کنم که 25 نفر دیگر بتوانند به خوبی و با امنیت خاطر بیشتری کار بسازند. این یک تصمیم سخت بود، اما باید انجام می شد چون میکاییل دیانی که برنده سیمرغ فجر در سال گذشته بود هم همین کار را کرد. همینطور علی خسروی که از مستندسازان برجسته کشور است و امیرحسین ملیانیان. گاهی خدمت مؤثرتر، پشت دوربین نیست، بلکه پشت صحنه و در نقش یک هماهنگکننده و تسهیلگر است. این به معنای کماهمیت دانستن نقش فیلمبرداران خط مقدم نیست، بلکه به معنای توزیع درست نقشها بر اساس توانمندیها و ظرفیتهاست.
الگویی که ما در سازمان اوج به آن رسیدیم، دقیقاً همین است. تصویربرداران شجاع و آموزشدیده در خط مقدم که بدون چشم داشت و با شور و اشتیاق کامل در باران و تاریکی شب و زیر انفجار و آتش، برای حفظ کشور تلاش میکنند و در پشت صحنه، افرادی که توانمندی مدیریتی و شبکه ارتباطی گستردهای دارند، مشغول هماهنگی، تأمین تجهیزات، رفع مشکلات حقوقی و اداری، ترجمه و پخش سریع محصولات. این الگو نه تنها در سازمان اوج، بلکه به نظر من میتواند برای همه رسانههای کشور قابل تعمیم باشد. تجربه نشان داده که در بحران، هر کس باید در جای خود و با حداکثر توانمندی خود ظاهر شود و کسی نباید به صرف اینکه «دلش میخواهد» در خط مقدم باشد، جایگاه واقعی خود را رها کند. دلم میخواست دوربین دست بگیرم، اما دیدم کار من در دفتر مثمرثمرتر است.
ایکنا ـ با توجه به مجموعههایی که در سازمان اوج تولید شده، از جمله سری جدید «قلب ایران» با رویکرد نمایش پیشرفت کشور و با عنایت به مستندی که درباره یک کنیسه در تهران و صحبتهای یهودیان ایران علیه رژیم اسرائیل ساختید که در فضای عربی بسیار وایرال شد و حتی برخی اعراب در کامنتها به میهنپرستی یهودیان ایران معترف شدند، لطفاً تحلیل کنید که چرا برخی از این آثار توانستند در فضای بینالمللی آن گونه تأثیرگذار باشند و چه عنصری در این مستندها موجب شد که پیام ایران به زبانی دیگران و در ادبیات خودشان منتقل شود؟
موفقیت برخی از آثار ما در فضای بینالمللی، به خصوص آن مستند کوتاه درباره کنیسه تهران و صحبتهای یهودیان ضد رژیم
اسرائیل، ریشه در یک اصل ساده اما حیاتی دارد: سعی کردیم فقط روایت کنیم نه قضاوت و اجازه دهیم واقعیت خودش را نشان دهد. در آن مستند، هیچ ادعایی نکردیم و هیچ تحلیل سیاسی اضافی ارائه ندادیم. فقط رفتیم سراغ هموطنان یهودی خودمان، دوربین را گذاشتیم و از آنها خواستیم حرف دلشان را بزنند. وقتی آنها از میهنپرستی خود گفتند، از زندگی مسالمتآمیز در کنار مسلمانان گفتند و از تنفر نسبت به رژیم اسرائیل گفتند، این حرفها برای مخاطب عرب بسیار قابل قبولتر بود، چون از زبان یک یهودی ساکن تهران شنیده میشد، نه از زبان یک مقام دولتی ایرانی. برخی از همین اعراب در کامنتها مینوشتند که یهودیان ایران از برخی مسلمانهای ما بهتر هستند و ببینید چطور پای کارند و ضد رژیم حرف میزنند. عنصر کلیدی اینجا، رها کردن مستقیم گویی و استفاده از قدرت خودِ واقعیت بود. دریافتیم که در فضای بینالملل، فریاد زدن و نصیحت کردن جواب نمیدهد، اما نشان دادن یک واقعیت مستند و ملموس، میتواند دیوارهای ذهنی را بشکند. به همین دلیل سعی کردیم آثارمان را با ادبیات دنیا پیش ببریم، نه با ادبیات شعاری که شاید در داخل کشور کارآمد باشد اما در خارج از کشور نه تنها بیاثر، بلکه گاه ضداثر است.
موفقیت برخی از آثار ما در فضای بینالمللی، به خصوص آن مستند کوتاه درباره کنیسه تهران و صحبتهای یهودیان ضد رژیم اسرائیل، ریشه در یک اصل ساده اما حیاتی دارد: ما سعی کردیم فقط روایت کنیم نه قضاوت و اجازه دهیم واقعیت خودش را نشان دهد. در آن مستند، ما هیچ ادعایی نکردیم و هیچ تحلیل سیاسی اضافی ارائه ندادیم
در کنار کارهای فوری و روزآمد، یک مأموریت بلندمدت هم داشتیم که جمعآوری تصاویر وقایع نگار و مردمشناسانه از همان روزهای اول جنگ بود. چه در جنگ 12 روزه و چه در جنگ رمضان، ما بدون خط قرمزهای دست و پاگیر رفتیم و هر آنچه را که میدیدیم ثبت کردیم. سیاست معمول در بسیاری از رسانهها شاید بر این بود که خرابیها زیاد نشان داده نشود و برخی تصاویر پخش نگردد، اما ما برای آینده تصویر گرفتیم. برای خودمان و برای 50 سال دیگر. تجربه کردهایم که بعد از هر بحران، همه دنبال این میگردند که راش کجاست، آرشیو کی دارد، از کجا میتوان تصویر آورد. آنقدر این سوالها را بعد از اتفاقات مختلف شنیده ایم که تصمیم گرفتیم خودمان برویم و تصاویر را ثبت کنیم تا بعدها در اختیار هر کسی که طرحی دارد، قصهای دارد و میخواهد روایت کند، قرار دهیم. البته که از رسالت اصلی خود غافل نمیشدیم و اولویت کاری ما ساخت اثر براساس نیاز روز بود. مثلا وقتی باید زحمات پشت صحنه را میگفتیم، میرفتیم سراغ خدمتگذارانی که مظلومانه و گمنام در حال رفع مشکلات مردم هستند.
برخی قسمتهای مستند «قلب ایران» دقیقاً در همین راستا بود: وقتی مهندس شرکت توانیر میگوید 500 نقطه تهران مورد اصابت قرار گرفت اما آب در دل مردم تکان نخورد، یا وقتی ما شاهد بودیم که برق میدان شهدا پس از دو ساعت از حمله سنگین و وحشیانه رژیم به مرکز برق منطقه وصل شد، اینها تصاویری هستند که نه فقط برای امروز، بلکه برای ثبت یک جهش تمدنی برای نسلهای آینده ضروری میباشند. تصاویری که امروز بدون سانسور و بدون حذف خط قرمزهای غیرضروری ثبت میکنیم، همان تصاویری هستند که 50 سال بعد، مورخان و مستندسازان آینده با دیدن آنها خواهند گفت این نسل چه کار عظیمی انجام دادند و چگونه از کشورشان دفاع کرد. برای آینده ثبت میکنیم، نه فقط برای پخش امروز. به همین دلیل است که من بر گردآوری تصاویر مردمشناسانه و بدون خط قرمز اصرار دارم، چون فردا که جنگ تمام شد، تنها چیزی که میماند، همین تصاویر است. از بمبارانهایی که رژیمهای امریکاو صهیونیستی انجام دادند تا مقاومت و همدلی مردم، از حضور مهندسان نیروگاه تا ایستادن کشاورزان و کارگران، همه و همه باید ثبت شوند تا تجربیات بیواسطه این دوران برای آیندگان به یادگار بماند.
انتهای پیام