نویسنده رمان «ناخلف» با بیان آنکه در روایت تاریخ، کمتر سراغ کسانی رفتهایم که فراموش شدهاند، تصریح کرد: این «فراموش شدهها» نه فقط افراد «سفید» و نه آن افراد فقط «سیاهی» که میگویند تاریخ آنها را روایت کرده، نیستند؛ آنها حلقه مفقوده ادبیات امروز انقلاب، همان قشر خاکستری برای همراهی با نسل معاصر هستند. 
در گستره بیکران ادبیات هر ملت، گونههایی هست که چون حلقههای پیوند دهنده نسلها عمل میکنند؛ روایتهایی که تاریخ را از پشت شیشههای موزه به کوچهها و زندگیهای روزمره میآورند.
ادبیات انقلاب اسلامی ایران، بیگمان یکی از برجستهترین و تأثیرگذارترین این گونههاست. روایتی که از دل حماسهها و ایثارهای یک ملت برخاست، بر شانههای آرمانهایی بزرگ بالید و در گذر زمان، به میراثی پیچیده و چندلایه بدل شد. اما هر میراثی، به ویژه میراثی زنده و صاحب تنفس، نیازمند بازخوانی، بازنمایی و در نهایت بازتعریف است؛ آن هم در عصری که سرعت تحولات، عمق پرسشها و گستردگی میدان دید نسلها، چنان دگرگون شده که دیگر نمیتوان با زبان دیروز، با مخاطب امروز سخن گفت.
در بازه شکلگیری این ادبیات، چه در سالهای مبارزه و چه در دهههای نخست پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی، نویسندگان پیشکسوت و نسل اول، اغلب با انگارهای متعهدانه، روایت خود را بر مدار تقابلهای آشکار و قطعیتهای تاریخی بنا نهادند. در آن آثار، «خیر و شر»، «نور و ظلمت»، «پیروزی مطلق و شکست قطعی» اغلب در قالبهایی مشخص و شخصیتهایی با مرزبندیهای روشن تصویر میشدند. این روایتهای صریح و پرشور، در زمانه خود نقشی بیبدیل داشتند؛ هویتساز و معنابخش بودند؛ در ساختن روایت کلان انقلابی بزرگ مشارکت کردند. آنها از «قهرمانهایی» سخن میگفتند که بر قلههای ایستادگی ایستاده بودند یا از «ضدقهرمانهایی» که به پرتگاههای سقوط فرو افتاده بودند.
اما جامعه امروز ایران، به ویژه نسل نوجوان و جوان آن که در جهانی به شدت پیچیده، چندصدایی و آکنده از اطلاعات متناقض نفس میکشد، دیگر با جهان دوقطبی «سفید» و «سیاه» گذشته بیگانه است. این نسل، در فضای مجازی و رسانهایِ بیمرز، با هزاران روایت موازی و شخصیتهای «انسان» مواجه است؛ انسانهایی با تناقضات، تردیدها، پیروزیهای کوچک و شکستهای بزرگ، آرمانهای والا و لغزشهای انسانی. آنها در زندگی واقعی، در کوچه و پسکوچه، در میان خانواده و دوستان، کمتر «قهرمان مطلق» یا «شریر محض» میبینند. بیشتر با انسانهای «خاکستری» روبهرو هستند؛ کسانی که در عین معمولی بودن، گاه ظرفیت کُنشهای فوقالعاده دارند، در عین داشتن ضعفها، میتوانند مقاوم باشند و در بستر روزمرگی، حماسههایی خاموش میآفرینند.
اینجاست که پرسش اصلی شکل میگیرد؛ جوان امروز، کدام الگو و قهرمان را باید در ادبیات انقلاب جستجو کند؟ آیا تنها الگوهای قدسیِ بر فراز قلهها یا شخصیتهای منفورِ رانده شده به حاشیه، پاسخگوی نیازهای هویتی و معنایی او هستند؟
بیتردید، نیاز مبرم امروز، شنیدن، گفتن و بازنمایی همان «قهرمانهای خاکستریم است؛ همان انسانهای میانهای که اغلب ما یکی از آنها هستیم. قهرمانانی که نه اسطورهاند و نه ضدقهرمان، بلکه افرادی از جنس خود مردم هستند؛ با دغدغهها، عشقها، ترسها و شجاعتهای واقعی. آنها ممکن است در مسیر انقلاب، لحظههایی با پرسشهای مختلف داشته باشند، ممکن است هزینههای انتخابهایشان را به دوش بکشند، ممکن است حتی گاهی شکست بخورند، اما در نهایت، کُنشگرانی هستند که در بزنگاههای تاریخ، سهمی کوچک یا بزرگ، در تحولات اجتماعی داشتهاند. این بازنمایی، نه از ارزشهای انقلاب میکاهد، که برعکس، آن را انسانیتر، باورپذیرتر و بنابراین الهامبخشتر میسازد. اینجاست که لزوم بازشناسی «ادبیات انقلاب»، با تغییر در زبان، لحن، نگاه و محتوای آن، به مهمترین مطالبه و کانون آسیبشناسی این جریان ادبی تبدیل میشود.

همه این روایتها و تأملات، بهانهای شد تا بر مدار ضرورت آسیبشناسی «ادبیات انقلاب» و همراهی با جریان نوظهوری که آرامآرام در حال شکلگیری است، گفتوگویی متفاوت را با خوانندگان «ایکنا» در میان بگذاریم.
نسلی دوم از نویسندگان انقلاب - یا بهتر است بگوییم نویسندگان متعهد به روایت انقلاب - قلم خود را به سمت این بازنمایی نوگرایانه چرخاندهاند. آنها از انقلاب و آرمانهایش میگویند، اما با زبانی امروزی و با نگاهی معطوف به پیچیدگیهای انسان معاصر.
ایکنا به مناسبت ایام دهه فجر، گفتوگویی با «حسام آبنوس»، نویسنده متولد دهه شصتی، ترتیب داد. نویسندهای که با نخستین رمان خود با عنوان «ناخلف» در مدتی کوتاه پس از انتشار، نه فقط توجه مخاطبان، که جریان نقد ادبی را نیز به سوی خود کشاند. این اثر تا آنجا پیش رفته که در هجدهمین دوره جایزه معتبر «جلال آلاحمد» - که به تازگی اختتامیه آن برگزار شد - تا مرحله پایانی داوری نیز پیشروی کرد.
رمان «ناخلف» نمونهای موفق و امیدبخش از همین نگاه تازه است؛ روایتی که میکوشد از دل تاریخ انقلاب، شخصیتهایی پیچیده و انسانی بیرون بکشد و آنها را به مخاطب امروز، به ویژه نسل جوان، معرفی کند. گفتوگوی پیش رو، کاوشی در ضرورت این تحول، انگیزههای نویسنده و تأثیر چنین آثاری بر آینده ادبیات داستانی انقلاب است.
ایکنا - اهل ادبیات و کتاب؛ چه آن دسته از افرادی که جهان ادبیات داستانی معاصر را با جدیت به عنوان مخاطب آثار دنبال میکنند؛ چه مدیران، دستاندرکاران صنعت نشر و ناشران؛ «حسام آبنوس» را به عنوان روزنامهنگار تحلیلی با قلمی صریح و صادق در حوزه نقد ادبی میشناسند. اما اینبار نام شما، در فضای کتاب و رسانه از زاویهای دیگر شناسا شده و به گوش میرسد و آن اینکه نخستین رمان بلند شما در گونه «ادبیات انقلاب» با نگاهی به غایت متفاوت، بدیع و حتی خطشکن در قالب رمانهای ادبیات انقلاب، به فاصله کوتاهی از زمان انتشار و رونمایی آن از اردیبهشت سال جاری؛ چه میان عموم مخاطبان و چه جامعه اهل نقد بسیار پُرسروصدا ظاهر شده است. دامنه این توفیق تا آنجا پیش رفت که رمان «ناخلف» شما به عنوان نخستین اثر یک نویسنده به بخش نامزدهای نهایی هجدهمین «جایزه ادبی جلال آلاحمد» به عنوان مهمترین و معتبرترین جایزه ادبی کشورمان راه یافت. در آغاز این گفتوگو برای خوانندگان ایکنا که شاید تا این لحظه با اثر شما آشنایی نداشته یا آن را تورق نکردهاند از بطن، متن، خط روایی، خلق ایده و نگارش رمان «ناخلف» و شخصیت «عبدالله داوودی» بگویید.
معرفی «ناخلف» در قالب سخن گفتن و صحبت کردن از آن کار سختی است؛ شاید به سبب ویژگی متفاوتی که شخصیتهای اصلی آن دارند و گاه همین دست از ویژگیها باعث شود از تا بخشی از شخصیتهای داستانی و جهان رمان قابلیت تعریف و توصیف ساده بر مدار گفتار را نداشته باشند.
اما به طور کلی، «ناخلف» قصه آدمهایی است که اغلب در یک سوی طیف یا خط مشخصی قرار نمیگیرند. در طول تاریخ - نه فقط خطکشی آن به قبل یا بعد از انقلاب - همواره افرادی بودهاند که فقط میخواستند مسیر زندگی خود را طی کنند؛ برای چیزهایی که به درست بودنشان باور داشتهاند، تلاش کنند و به هیچوجه به دسته، گروه یا طیف خاصی تعلق نداشته باشند. این مسئله و تحقق آن همان اتفاق مهمی است که باید دید آیا در ذهن و نظر خوانندگان نیز اینچنین تعریف شده و قرار گرفته است یا خیر؟ «عبدالله داوودی» به عنوان قهرمان و شخصیت اصلی رمان «ناخلف»، یکی از همین آدمهاست. او میخواهد مسیری را طی کند، اما تردیدها و اتفاقهایی که در مسیر زندگی و تحقق هدفش برای او پیش میآیند، ادامه حرکتش را با شکها و دودلیهایی همراه میکند.
اگر بخواهم در یک جمله خلاصه کنم، «ناخلف» قصه تردید است و «عبدالله داوودی» شخصیتی است که در مسیر تلاش خود، به واسطه تحقیرهایی که به دلایل مختلف با آنها مواجه شده، در دام این تردید میافتد و در طول کتاب، اتفاقات متعددی برای او رخ میدهد.
ایکنا- «ژُرژ پولتی» (نویسنده ونظریهپرداز شهیر فرانسوی قرن بیستم) اثبات و تدوین کرده است که از 2500 سال پیش، یعنی از دوران یونان باستان که تحقق و آفرینش «درام»؛ منطق، ساختار و چارچوبی در مسیر خلق با تمام شاخههایی از «تراژدی» تا «کمدی» پیدا کرد، «سیوشش وضعیت نمایشی» حاکم، ترسیم و تصویر شده که تمام آثار دراماتیک یا روایتهای داستانی بر یکی از آنها استوارند؛ به جهانیان ارائه داد و آن نظریه جهانی تا به امروز نیز ادامه داشته است. وقتی شما تِم «تردید» را مطرح میکنید، ناخودآگاه آثار درخشانی مانند «هملت» به قلم «ویلیام شکسپیر» (درامنویس شهیر انگلیسی قرن 16 میلادی) که بر همین تِم استوار است، یا آثار بزرگ دیگری از نویسندگان نامدار به ذهن متبادر میشوند. اما زمانه و روایت شما، به عنوان یک نویسنده جوان و موفق، انتخاب دوران تاریخی قبل از انقلاب، سالهای پایانی رژیم پهلوی و جایگاهی که برای «عبدالله داوودی» (قهرمان رمان ناخلف) در نظر گرفتهاید، ذهن خواننده را به این پرسش معطوف میکند که آیا حسام آبنوس در پی بازتاب تجربه زیسته خود به عنوان نویسنده - اگر در آن شرایط بود - برآمده است؟ یا تنها یک بازه زمانی تاریخی را انتخاب کرده تا مخاطب را حال چه در مقام انتخاب طی کردن آن مسیر توسط عبدالله داوودی یا حتی فقط همذاتپنداری با او به تأمل دعوت کند؟ این دو بینش متفاوت است! شما بر کدام نگاه استوار بودید؟
با توجه به پرسشهای مشابهی که در این چند روز درگیر آنها بودهام و برای پاسخ به این پرسش؛ نکتهای به ذهنم میرسد که در این گفتوگو آن را بیان میکنم. واقعیت آن است که برای من «تاریخ» گذشته نیست. تاریخ را «حال» میدانم و معتقدم هیچ چیزی در گذشته وجود ندارد؛ همه چیز در حال است و امیدوارم از سخنانم برداشت اشتباهی صورت نگیرد.
به عنوان نویسنده اگر در روایت رمان «ناخلف» نیز یک بستر تاریخی را انتخاب کردم به این دلیل است که آن بستر برای من گذشته نیست؛ «حال» است. تاکید میکنم که منظورم به هیچروی و به هیچوجه به معنای نادیده گرفتن گذشته نیست! معتقدم همه اتفاقهایی که در گذشته برای ما افتاده است، اگر به آنها رجوع نکنیم، در واقع بخشی از تجربه زندگی خود را از دست دادهایم. بنابراین، در مواجههام با رویدادها و رخدادهای تاریخی - که بنا به نگرشی که با شما قسمت کردم؛ در حقیقت آنها را مانند مسائل امروز میبینم - نگاهم تام و تمام تاریخی است و از همین روی، مسئله تاریخ را بسیار جدی میگیرم. به دیگر سخن و برای مفهومیتر شدن سخن و دیدگاهم، اینطور میگویم که اگر تجربه تاریخی بتواند به من کمک کند تا درباره امروز بهتر بیندیشم، این نکتهای بسیار مهم و عالی است.

پس در مورد این پرسش که آیا «عبدالله داوودی» (قهرمان رمان ناخلف) بازتابی از خود من است یا یک شخصیت مستقل؟ باید بگویم پاسخ دادن به این سوال چندان آسان نیست. شاید ادامه همان پرسش پیشین شما نیز به روشن شدن این موضوع کمک کند که «عبدالله» از کجا آمده است؟ زمانی که شروع به نوشتن «ناخلف» و شکل دادن به شخصیت «عبدالله داوودی» کردم، جملهای از «والتر بنیامین»، فیلسوف، نظریهپرداز اجتماعی و نویسنده شهیر آلمانی قرن بیستم را خوانده بودم که اکنون نعل به نعل آن جمله را به خاطر ندارم، اما نقل به مضمون میگویم که «در روایت تاریخ، کمتر سراغ کسانی رفتهایم که فراموش شدهاند». برای من این «فراموش شدهها» نه آن افراد فقط سفید و نه آن افراد فقط سیاهی که میگویند تاریخ آنها را روایت کرده نیست. همه این جمله معروف را شنیدهایم که «تاریخ را فاتحان مینویسند»؛ بااتکا به این جمله میگویم که تاریخ برای من فقط پیروزهای مطلق (افراد سفید) یا شکستخوردههای مطلق (افراد سیاه) نیست! حتی گاهی در تاریخ شاهدیم برای اینکه آن سیاهها را خیلی سیاه نشان ندهیم، کمی سفیدی به آنها زدهایم تا آنها هم خاکستری شوند. اما آن خاکستریهایی که در میانه بودند و به هیچوجه نیازی نبود به آنها سفیدی یا سیاهی زده شود، کمتر روایت شدهاند! به دنبال روایت این افراد و تاکید بر لزوم دیده شدن این افراد در تاریخ هستم.
تأکید میکنم که «عبدالله داوودی» به عنوان قهرمان رمان «ناخلف» که او را خلق کرده و نوشتهام، یکی از همان آدمهایی است که در طول تاریخ فراموش شده است. چهبسا امروز «عبداللههای متعدد و فراوانی» داریم که فراموش میشوند. درباره آنها کسی سخن نمیگوید؛ زیرا به زعم بسیاری، از مخاطب عام تا نویسنده و نگارنده تاریخ، آدمها باید یا «سیاه» باشند یا «سفید» تا واجد ارزش روایی باشند. در غیر این صورت، واجد ارزش روایی محسوب نمیشوند. در حالی که به شدت نیازمند روایت آن افراد «خاکستری» هستیم که در میانه متن تاریخ زندگی میکردند و شاید به اتفاقات تاریخی بزرگ، توجه یا علاقهای خاصی هم نداشتند.
ایکنا - در مرور تاریخ، گاه مهمترین گرانیگاهها و بزنگاههای تاریخی را همین افراد خاکستری که آنها اشاره داشتید، رقم زدهاند. اما نکته مهم اینجاست که شأنیت بخشیدن و هویت دادن به این طیف را ما پیش از این در رمان معاصر کشور و نویسندگان نسل اول انقلاب شاهد نبودیم؛ یا اگر بوده آنقدر آرام و بیصدا که جریانی از آن در تاریخ ادبیات انقلاب با قلم نویسندگان پیشکسوت و نویسندگان نسل اول این گونه ادبی کشورمان قابل رصد نیست! ما این صدای مطالبهگر را در قلم نویسندگان دهه شصت و هفتاد به عنوان نویسندگان نسل دوم کشور شاهد هستیم که شما نماینده آن هستید. این نوع نگاه آنقدر صدا ایجاد کرد که «ناخلف» تا مرحله نهایی هجدهمین «جایزه ادبی جلالآلاحمد» پیش رفت. پس اینجاست که با صدای بلند میگویم که دیدن قهرمانانهای خاکستری، زدودن این غبار ندیدن و نگفتن از آنها طی بیش از سه دهه در حوزه ادبیات انقلاب؛ حالا و امروز توسط دغدغهها و پرسشهای فراوان نسل دهه شصت و هفتاد زدوده و عیان شده است. پس با این رویکرد و نگاه، این انگاره را در قالب پرسش با شما مطرح میکنم که خلق «عبدالله داوودی» و مهمتر از آن، «ناخلف»، چه پرسشی را برای مخاطب امروز - از هر طیف و طبقه اجتماعی - پاسخ میدهد؟ یا دست کم، چه دغدغهای را برای بیان و طرح مسئله نمایندگی میکند؟
ابتدا باید اشاره کنم که انتشار کتاب «ناخلف» مربوط به پایان سال 1403 بود؛ اما رونمایی آن در اردیبهشت 1404 صورت گرفت. حال در این هشت ماهی که از رونمایی کتاب میگذرد و کمکم واکنشها آغاز شده، برایم جالب بود که واکنشها و برداشتها از سوی مخاطبان در مواجهه با این اثر، جهان داستانی و روایی آن بسیار متفاوت بود. یعنی بازخوردها و واکنشها اینگونه نبود که همه، پرسش یکسانی از کتاب داشته باشند.
صادقانه میگویم که بسیاری از خوانندگان رمان «ناخلف» با مسئله «عبدالله» مواجه نشدند و با کتاب ارتباط برقرار نکردند؛ گویی مسئلهای که مدنظر داشتم یا آن موضوع محوری، برایشان پرسشی نبوده است. شاید این موضوع در کتاب به خوبی منعکس نشده که اگر اینگونه باشد؛ نشانه ضعفی است که متوجه من به عنوان نویسنده خواهد بود.

اما ماجرا این است که در مواجهه با این پرسش و این دسته از آدمها (همان طیف خاکستری) که اغلب کسی آنها را نمیبیند، شاید با شما موافق نباشم که میگویید این افراد در اتفاقات اجتماعی نقشآفرین بودهاند. چراکه معتقدم از قضا این افراد در رویدادها و رخدادهای اجتماعی نقشآفرین نبودهاند! به جِد و با درصد بسیار بالا به این مهم اعتقاد دارم که آن آدمی که به خاطر مسائل معیشتی یا مشکلات شخصی، در حوادث بزرگ شرکت نمیکند، هیچگاه نمیتواند در کُنشها و رخدادهای اجتماعی نقشآفرین باشد. «عبدالله داوودی» در رمان «ناخلف» هم نمیتوانست و در طول تاریخ «عبداللهها» نمیتوانستند نقشآفرین باشند. اما با این وجود آنها موتور پیشران زندگی در جامعه بودند. اگر این دسته از آدمها را از جامعه بگیریم، زندگی در جامعه به سوی تعطیلی سوق پیدا میکند. حال چرا ما این دسته از آدمها را ندیدهایم؛ چون فکر میکنیم زندگی نیازی به آدمها ندارد و زندگی خودبهخود حرکت میکند؛ همین طرز فکر، تلقی و دیدگاه سبب شده که ما این دسته از آدمهای جامعه خود را را هرگز ندیدهایم.
در مقابل این گروه خاکستری، آن دو سر طیف که مسئله اصلیشان زندگی روزمره نیست - یا اگر هست، دغدغههای مهمتری از معیشت دارند – حتی حاضرند گرسنگی بکشند تا کار فرهنگی یا اجتماعی خود را پیش ببرند. در حالی که معتقدم این طیف میانه، این طیف خاکستری، نماینده واقعی زندگی در جامعه هستند. آنها در بسیاری از اتفاقات اجتماعی حضور ندارند، نقشآفرین نیستند و کاری نمیکنند. آنها فقط زندگی میکنند.

ایکنا - با همه این توضیحها و تشریحها که به آنها اشاره داشتید؛ در نهایت خلق «عبدالله داوودی» و مهمتر از آن «ناخلف» چه پرسشی را برای مخاطب امروز، از هر طیف و طبقه اجتماعی - پاسخ میدهد؟
اما پرسشی که کتاب ممکن است برای برخی مخاطبان ایجاد کند، این است که «آیا اینها هم وجود داشتهاند؟»؛ همان طیف خاکستری که دیده نمیشوند، آیا وجود دارند؟ در مواجهه با این دغدغه و مسئله، واکنشها از سوی مخاطبان جالب بود که بسیاری خود را «ناخلف» معرفی کردند و میگفتند: «من هم یک ناخلفم». بسیاری هم از دست «عبدالله داوودی» به خاطر کارهایش حرص خوردند، اما در نهایت گفتند «ما هم اینگونه بودیم یا هستیم».
این واکنشها و پاسخها برای من جالب بود که میدیدم این آدمها (مخاطبان) پیش از این، نسبت به حضور این گروه و قشر از افراد جامعه خود آگاه نبودند. شاید تعداد افرادی چون این دست از خوانندگانی که به واکنش آنها اشاره کردم در مقیاس شمارگان، تیراژ کتاب و میزان خوانندگان رمان «ناخلف»، زیاد نباشد، اما برای من، همان تعداد اندک هم جالب بود که ناگهان این مسئله، یعنی توجه به قشر خاکستری که سهم بالایی از مردم جامعه را دربرمیگیرند و درباره نقشپذیری و اثرگذاری آنها در این گفتوگو به تفصیل سخن گفتم؛ اینچنین برجسته و پررنگ شد.
ایکنا - فقط برای روشن شدن دلیل مخالفتی که با دیدگاه من درباره اثرگذاری افراد خاکستری در رخدادهای اجتماعی که شما با آن مخالفت کردید و معتقدید این افراد در کُنشهای اجتماعی اثرگذاری ندارند؛ میخواهم به مثالهایی اشاره کنم: تصویر آن جوان ناشناس که در دوران جنگ ویتنام مقابل تانک آمریکا ایستاد، یا آن دختر چشمسبز افغانستانی که شدیدترین مصائب را تحمل کرد؛ آنها نیز از همین طیفهای خاکستری بودند که فقط در یک «آن»، در مسیر تاریخ قرار گرفتند، یا خود تاریخ را نوشتند یا به تغییر جهت و مسیر تاریخ کمک شایانی کردند. اما شما با همان ذکاوت به عنوان یک روزنامهنگار و خبرنگار با اتکا به مسائلی چون شمارگان پایین و محدود شدن دامنه خوانندگان کتابها؛ به دیدگاه خود پیدا و پنهان در همین گفتوگو درباره چرایی عدم اثرگذاری افراد خاکستری در رخدادهای اجتماعی اما اهمیت وجود آنها برای جامعه اشاره داشتید. اگر ما فقط آثار ادبیات انقلاب را - که کتاب شما نیز در این حوزه قرار میگیرد - به مرور و رصد بشینیم و آدمهایی را که مانند «عبدالله داوودی» در دو راهی تردید هستند را کنار هم بگذاریم، آثار کیفی قابل توجهی حتی شاید بیش از تعداد انگشتان دو دست نیز پیدا نمیکنیم که به قلههایی رسیدهاند، جایزه فتح کردهاند یا حداقل میان منتقدان ادبی سروصدا کردهاند. بحث من بر سر «عبدالله» و بر سر چرایی دیدهنشدن این شخصیتهاست. حال، رسالت شما به عنوان نویسنده؛ ارجاعم در این ضمیر «شما»، تنها رسالت حسام آبنوس نیست؛ بلکه رسالت نویسندگان ما در ادبیات انقلاب است که چنین قهرمانهایی مانند «عبدالله داوودی» را برای روایت اثر و خلق جهان داستانیشان برمیگزینند چیست؟ برای دیده شدن هر چه بیشتر، معرفی و شناساندن قهرمانهای طیف خاکستری جامعه که دیده نمیشوند چیست؟ قلم، دیدگاه؛، تفکر، تعقل، دغدغهمندی و مسئلهمحوری نویسندگان امروز ادبیات انقلاب ما برای بازنمایی و معرفی این افراد و تحقق راستین رسالت قلم آنها چیست و چگونه باید وارد میدان شوند؟
به گمانم هیچ کاری نمیتوان برای آن گروه که مانند «عبدالله داوودی» هستند، انجام داد. در بسیاری موارد، این دسته از افراد قربانیان تاریخ هستند. شما به درستی اشاره کردید که شاید به اندازه انگشتان یک یا دو دست، آثاری با تِم «تردید» در ادبیات پس از انقلاب داشته باشیم. وقتی در یک فضا، تعداد آثار درباره چنین شخصیتهایی اینقدر کم است که حتی اگر بخواهیم و نمیتوانیم کار چندانی انجام دهیم.
ببینید، وقتی با رویدادی اجتماعی مواجه میشویم، همه میخواهند از آن رویداد حرف بزنند و از آدمهای مؤثر در آن رویداد یاد کنند. اما کسی درباره آدمی که در آن موقعیت شک کرده، بریده، کم آورده، یا اصلاً علاقهای به حضور نداشته - شاید به دلایل شخصی، خانوادگی، سطح فرهنگی یا اجتماعی پایین - سخن نمیگوید. ما به سادگی پذیرفتهایم که چنین افرادی را طرد کنیم و درباره آنها سکوت پیشه کنیم. کسی سراغ چنین آدمی نمیرود تا ببیند دریابد به واقع مسئله او چه بوده است. شاید او اصلاً با آن موضوع همراه نبوده، یا اگر هم بوده، امکانات مشارکت نداشته است. به همین دلیل، به نظر من کاری نمیتوان برای این دسته کرد.
همین که آدم بتواند گوشه ذهن یک خواننده را که به عنوان مثال رمان «ناخلف» را بخواند و یا با چنین پرسشی مواجه شود؛ کمی قلقلک دهد یا همین طرح پرسش ذهنی بهانهای برای او شود تا دریاید این افراد کجا بودند، به گمانم بزرگترین کار ممکن را انجام داده است.
از صمیم قلب میگویم که نه تنها به بهانه رمان «ناخلف»؛ اما امیدوارم نویسندگان ما توجه ویژهتری به این دسته از قهرمانهای خاکستری داشته باشند؛ زیرا سهم مهمی از موجودیت انسانها را همین افراد تشکیل میدهند. آنها ممکن است در رویدادهای بزرگ نامی نداشته باشند، اما جریان عادی و روزمره زندگی، که اساس تمدن است، بر دوش آنهاست. شاید رسالت ما ثبت همین جریان به ظاهر عادی و بینامونشان است.

ایکنا - این نگاه عمیق و انسانگرایانه قابل تحسین است. به نظر میرسد «ناخلف» بیش از آنکه یک رمان تاریخی و انقلابی صرف باشد، تلاشی است برای احیای «حافظه جمعی» درباره کسانی که «حافظه رسمی جامعه» (تاریخ)، آنها را به حاشیه رانده است.
امیدوارم این گفتوگو بتواند دریچهای هر چند کوچک به دنیای «ناخلف» و «عبداللههای» بیشماری که در تاریخ و اطراف ما زندگی میکنند، باز کند.
انتهای پیام