کد خبر: 4334033
تاریخ انتشار : ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۷:۲۶
گزارش ایکنا از راهپیمایی ۲۲ بهمن در تهران

ما وارثان یک ایستادگی‌ هستیم

حاج آقا می‌گوید: «خستگی؟ خستگی مال وقتی است که ندانی کجا می‌روی. ما راهمان روشن است. یادم هست سال ۵۷، وقتی شاه رفت، گفتند ایران شش ماه هم دوام نمی‌آورد. حالا ۴۷ سال گذشته. هر سال گفتند امسال سال آخر است. آن‌ها مردند، پوسیدند و ... اما این پرچم هنوز بالاست.»

انقلابتقویم‌ها دروغ نمی‌گویند، اما گاهی از بیان تمام حقیقت عاجزند. روی کاغذ، امروز صرفا یک عدد است، بیست و دومین روز از یازدهمین ماه سال ۱۴۰۴. اما در کف خیابان‌های تهران، زیر آسمانی که امروز آبی‌تر از همیشه به نظر می‌رسد، ماجرا چیز دیگری است. اینجا صحبت از عدد ۴۷ است؛ عددی که حالا دیگر نشان از میانسالی، پختگی و عبور از خامی دارد. انقلاب اسلامی ایران، امروز در حالی شمع ۴۷ سالگی‌اش را فوت می‌کند که نه شبیه یک پیرمرد خسته که بیشتر شبیه پهلوانی است که جای‌جای تنش رد تازیانه و زخم است، اما ستون فقراتش حتی میلی‌متری خم نشده است.

نوشتن از ایران بعد از ۵۷، نوشتن از «تناقض‌های عاشقانه» است. سرزمینی که مردمانش صبح‌ها با گلایه از قیمت‌ها و تورم بیدار می‌شوند، اما ظهر ۲۲ بهمن، مشت‌هایشان را برای حفظ تمامیت ارضی و حفظ حکومت همین خاک گره می‌کنند. آمدم تا ببینم این «جادوی حضور» چیست که تمام معادلات اندیشکده‌های غربی را سال به سال باطل می‌کند.

هدف، جغرافیایی به نام ایران است

ساعت حوالی ۹:۳۰ صبح است. سوز سرمای بهمن‌ماه امسال کمی تندتر از سال‌های قبل است، اما انگار حریف حرارت جمعیتی که از ایستگاه‌های مترو و خیابان‌های فرعی به سمت رودخانه اصلی خیابان انقلاب سرازیر می‌شوند، نمی‌شود. اولین چیزی که توجهم را جلب می‌کند، تغییر بافت جمعیت است. اگر ۱۰ سال پیش، راهپیمایی رنگ و بوی اداری یا صرفا سنتی داشت، امروز و در سال ۱۴۰۴، با یک «ایران کوچک» مواجهیم. در تقاطع خیابان وصال، کنار دکه‌ای که پرچم‌های ایران را با نی‌های پلاستیکی توزیع می‌کند، ایستاده‌ام. بوی اسپند فضا را پر کرده است. این بو، نوستالژی مشترک همه ماست؛ از بدرقه رزمندگان در دهه ۶۰ تا همین امروز.

کمی آن‌طرف‌تر، مردی حدوداً ۵۰ ساله با کاپشنی که کمی رنگ‌ورو رفته به نظر می‌رسد، در حال مرتب کردن پرچم کوچکی در دست نوه‌اش است. نامش «آقا مرتضی» است. چهره‌اش خطوط عمیقی دارد که هرکدام روایتگر یک فشار اقتصادی است. جلو می‌روم و بعد از سلام و احوال‌پرسی، می‌پرسم: «حاج آقا، با این وضعیت گرانی و گلایه‌ها، سخت نبود آمدن؟» لبخندی تلخ اما پر از غرور می‌زند. عینکش را روی صورت جابجا می‌کند و می‌گوید: «دختر جان! اگر خانه‌ات سقفش چکه کند، تعمیرش می‌کنی یا کل خانه را آتش می‌زنی؟ ما از مدیران و مسئولین کم ندیدیم، سفره‌مان هم کوچک شده، دروغ چرا؟ اما اینجا خانه من است. شنیدی می‌گویند دیوار حاشا بلند است؟ دیوار ایران بلند است. من آمدم چون شنیدم آن‌طرفی‌ها دندان تیز کرده‌اند برای تکه‌تکه کردن این گربه. فکر کردند اگر ما نانمان کم شده، غیرتمان و عشق به این مردم هم ته کشیده؟ کور خوانده‌اند.» 

او به نکته‌ای اشاره می‌کند که کلیدواژه امسال است: «امنیت و تمامیت ارضی.» اشاره‌اش به بحران‌های اخیر و تهدیدات نظامی مستقیم است که در ماه‌های گذشته سایه انداخته بود. مردم انگار با پوست و گوشتشان درک کرده‌اند که هدف، دیگر فقط یک نظام سیاسی نیست؛ هدف، جغرافیایی به نام ایران است.

انقلاب

آینده را با دستان خودمان می‌سازیم

جلوتر، نرسیده به دانشگاه تهران، اتمسفر عوض می‌شود. گروهی از نوجوانان دختر و پسر دور هم جمع شده‌اند. تیپ و ظاهرشان هیچ شباهتی به کلیشه‌های رایج تلویزیونی ندارد. شلوارهای بگ، هودی‌های گشاد و مدل موهای امروزی. با یکی از آن‌ها که نامش «آرمان» است هم‌کلام می‌شوم. ۱۷ ساله است. روی صورتش پرچم ایران را نقاشی کرده. می‌پرسم: «آرمان، تو چرا؟ هم‌نسل‌های تو معمولاً در فضای مجازی چیزهای دیگری می‌گویند.»

آرمان با لحنی جدی که به سنش نمی‌خورد، گوشی‌اش را نشان می‌دهد. عکس‌هایی از ویرانه‌های غزه و جنگ‌های اخیر منطقه را باز کرده. می‌گوید: «ببینید! ما شاید سر فیلترینگ و سرعت اینترنت و... هزارتا حرف داشته باشیم، اما احمق نیستیم. ما تاریخ خواندیم، نه از توی کتاب درسی، از توی واقعیت‌های یوتیوب و مستندها. دیدیم که وقتی گفتند «دموکراسی می‌آوریم» سر لیبی و سوریه چه آوردند. من آمدم بگویم اگر قرار است آینده‌ای ساخته شود، من دهه هشتادی با همین دست‌های خودم می‌سازمش، نه با دستورالعمل کاخ سفید یا تل‌آویو. آنها دلشان برای ما نسوخته، آنها دنبال برده‌داری مدرن هستند.»

دختر جوانی کنارش ایستاده، مقنعه‌اش کمی عقب رفته اما پلاکاردی که در دست دارد تکان‌دهنده است: «من دختر ایرانم؛ منتقد، اما وفادار به خاک و حکومت» او وارد بحث می‌شود: «خیلی‌ها فکر می‌کنند ما نسل بی‌تفاوتی هستیم یا فقط دنبال مهاجرتیم. نه! مهاجرت مال کسی است که ریشه ندارد. ما ریشه در این خاک و انقلاب داریم. فقط می‌خواهیم شاخ و برگمان را هرس نکنند. امروز آمدم تا به اون‌هایی که خواب تجزیه ایران و سقوط حکومت رو دیدن بگم: زهی خیال باطل! ما سر ایران و آقا با کسی شوخی نداریم.»

حرف‌هایشان بوی بلوغ سیاسی می‌دهد. این نسل، بر خلاف تصورات، «سیاست‌زدایی» نشده که هیچ! «واقع‌گرا» شده است. آن‌ها خطر را بیخ گوششان حس کرده‌اند؛ خطری که در «جنگ ۱۲ روزه» و تهدیدات نظامی اخیر خودش را نشان داد و حالا آن‌ها سپر انسانی این کشور شده‌اند.

انقلاب

زنانی که تاریخ را هل می‌دهند

در میانه راهپیمایی، حضور زنان چشمگیر است. زنانی با چادر مشکی، زنانی با مانتو، مادرانی با کالسکه‌های بچه. تصویری که دوربین‌های خارجی سانسور می‌کنند، همین تنوع است. خانمی حدوداً ۴۰ ساله، در حال توزیع شکلات بین مردم است. نامش «سارا» است و معلم تاریخ. او تحلیل جالبی دارد. می‌گوید: «ببینید، ایران بعد از ۵۷ مثل زنی است که چهل سال است دارد می‌جنگد تا هویتش را حفظ کند. جنگیدیم با صدام، جنگیدیم با تحریم، جنگیدیم با تروریسم رسانه‌ای. می‌دانید درد کجاست؟ درد آنجاست که دنیا نمی‌خواهد ببیند ما با وجود همه این فشارها، هنوز ایستاده‌ایم. من آمدم تا بگویم ما زنان ایران، قربانی نیستیم؛ ما قهرمانان گمنام این داستانیم. هر خانه‌ای که در این تورم اقتصادی سرپا مانده، مدیون مدیریت یک زن است. پس حق داریم امروز بیاییم و از خانه‌ و کشورمان دفاع کنیم.»

سارا به آیه قرآن اشاره می‌کند: «کَم من فئَةٍ قَلیلَةٍ غَلَبَتْ فئَةً کَثیرَةً»(چه بسیار گروه‌های اندکی که به اذن خدا بر گروه‌های بسیاری پیروز شدند.) او می‌گوید: «ما در منطق مادی، شاید در برابر دلار و تکنولوژی رسانه‌ای آن‌ها کم بیاوریم، اما ما خدایی داریم که شن‌های طبس را مأمور کرد. این مردم، همان شن‌های طبس‌اند؛ ریزند، اما وقتی با هم باشند، موتور جنگی دشمن را از کار می‌اندازند.»

انقلاب

این «انقلاب» ریشه دارد!

نزدیک ظهر است و به میدان آزادی رسیده‌ایم. برج آزادی، این نماد سفید و استوار، امروز مثل نگینی در میان دریایی از جمعیت محاصره شده است. اگر از بالا نگاه کنی، خیابان آزادی شبیه رودی خروشان است که به این دریا می‌ریزد. اینجا دیگر بحث جناح و سلیقه نیست. اینجا «وحدت در کثرت» است. دیدن یک روحانی کنار یک پسر با تیپ پانک، دیدن یک سردار نظامی کنار یک دستفروش، دیدن مادربزرگی با واکر کنار نوه اسکیت‌سوارش.

روی یک بنر بزرگ نوشته شده: «زمستان می‌گذرد، روسیاهی به زغال می‌ماند» این ضرب‌المثل شاید بهترین توصیف برای حال و روز دشمنانی باشد که برای زمستان امسال جمهوری اسلامی، تاریخ انقضا تعیین کرده بودند. پیرمردی که کلاه پشمی به سر دارد و عصا می‌زند، کنار جدول خیابان نشسته تا نفسی تازه کند. کنارش می‌نشینم. می‌گوید از ورامین آمده است. می‌پرسم: «حاجی خسته نشدی؟»

می‌خندد و دندان‌های ریخته‌اش نمایان می‌شود: «خستگی؟ خستگی مال وقتی است که ندانی کجا می‌روی. ما راهمان روشن است. یادم هست سال ۵۷، وقتی شاه رفت، گفتند ایران شش ماه هم دوام نمی‌آورد. حالا ۴۷ سال گذشته. هر سال گفتند امسال سال آخر است. آن‌ها مردند، پوسیدند، کرم‌ها خوردندشان، اما این پرچم هنوز بالاست. می‌دانی چرا؟ چون ریشه این انقلاب در خون است، نه در نفت. نفت تمام می‌شود، اما خون شهید است که می‌جوشد.» او به نکته‌ای عمیق اشاره می‌کند. تمام آن بودجه‌های میلیون دلاری که شبکه «اینترنشنال» و «من و تو» و بقیه خرج کردند تا ناامیدی را پمپاژ کنند، امروز در برابر این حضور میلیونی دود شد و به هوا رفت.

انقلاب

ما تماشاچی نیستیم

من امروز در خیابان‌های تهران، مردمی را دیدم که «خسته» بودند، اما «بُریده» نبودند. مردمی که «معترض» بودند، اما «برانداز» نبودند. آنها آمدند تا یک پیام واضح به اتاق‌های فکر در واشنگتن، لندن و تل‌آویو مخابره کنند: «شما می‌توانید اقتصاد ما را هدف بگیرید، می‌توانید سفره‌های ما را کوچک کنید، می‌توانید اعصاب ما را با جنگ روانی خط‌خطی کنید، اما نمی‌توانید ما را از «ایران» و «حاکمیت» جدا کنید. ایران برای ما فقط یک کشور نیست؛ یک ناموس است.»

خورشید وسط آسمان است و سایه پرچم سه رنگ ایران روی زمین افتاده. یاد آن داستان گنجشک و آتش حضرت ابراهیم می‌افتم. امروز همه این مردم، همان گنجشک بودند. شاید هر کدامشان به تنهایی نتوانند آتش تورم یا فساد را خاموش کنند، اما آمدند تا آبی بریزند بر آتش فتنه خارجی. آمدند تا به تاریخ بگویند: «وقتی ایران در حلقه محاصره گرگ‌ها بود، ما تماشاچی نبودیم. ایران ۱۴۰۴، ایران زخم‌خورده اما سربلند، از پیچ تاریخی عبور کرده است. اینجا انتهای گزارش نیست، اینجا آغاز فصلی جدید است. فصلی که در آن مردم با وجود تمام سختی‌ها، تصمیم گرفته‌اند زمستان را به بهار برسانند.

انتهای پیام
خبرنگار:
فاطمه برزویی
دبیر:
علیرضا سپهوند
captcha