به گزارش ایکنا، «در عمر خویش، کاری چنین کمرشکن، در هم کوبنده و خوفانگیز انجام ندادهام و نه دیگر خواهم داد!»؛ این جملات را که میخوانی تنت میلرزد. فکر میکنی لابد نویسنده از عبور از میدان مینی در خط مقدم جنگ نوشته است یا از رویارویی با هیولایی در تاریکترین کابوسهای بشری. اما اینها کلمات «نادر ابراهیمی» است؛ همان نادری که واژههایش بوی باران شمال میدهد و طعم عسل سبلان. همان که قلمش را در دوات عشق میزند و روی کاغذ، «آرامش» میکارد. نویسندهای که تمام هویتش با رمانهای عاشقانه گره خورده است؛ با آن نثرهای شاعرانهای که اگر حتی لای کتابهایش را باز نکرده باشی، حتماً جملاتش را روی دیوار دلنوشتههای این و آن، یا پشت ویترین کتابفروشیهای انقلاب دیدهای که چگونه عابران را سحر میکند.
ما نادر را جور دیگری میشناختیم. ما او را با «یک عاشقانه آرام» به یاد میآوردیم؛ با داستان آن معلم گیلانی شوریده و دختری آذری به نام عسل که عشقشان در کوران مبارزات انقلاب ۵۷ قد میکشد، دستگیر میشوند، رنج زندان میبینند اما «دوست داشتن» را از یاد نمیبرند. ما نادر را با «بار دیگر شهری که دوست میداشتم» میشناختیم؛ با آن اندوه مهآلود عشق ممنوعه پسر کشاورز و دختر خان که جبر زمانه آنها را از شهر خاطراتشان رانده بود. ما او را با «چهل نامه کوتاه به همسرم» دوره کرده بودیم؛ آنجا که سادهترین و صادقانهترین واژهها را کنار هم میچید تا از دلتنگیهای یک زوج دورافتاده از هم، قصری از احساس بنا کند. اینها محبوبترین و مشهورترین آثار نادر بودند؛ نوشتههایی که شهد شیرین ادبیات را به کام خواننده میریختند. اما خودش چه میگوید؟ او هیچکدام از اینها را سختترین کارش نمیداند. نادر، کمرشکنترین اثر عمرش را در جای دیگری جستجو میکند، در «سه دیدار».
جستوجوی حقیقت انسانی
«سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما میآمد»؛ نام کتاب هم مثل خود سوژهاش، سنگین و پرهیبت است. کتابی درباره امام خمینی. اما نه یک کتاب معمولی. نادر در جلد اول این کتاب، کاری میکند که پیش از آن کمتر دیده بودیم. مقدمهای نمینویسد. انگار که واژهها برای پیشواز رفتن از چنین شخصیتی کم آمده باشند. او در انتهای جلد اول، فصلی باز میکند با عنوان «رجعت به ریشهها» و آنجاست که سفره دلش را باز میکند: «ابتدا قصد آن داشتم که همه حرفهایم را، درباره این داستان بلند خرد کننده، در مقدمه بیاورم؛ اما جلد نخستین که به پایان رسید، از نهادن مقدمه برای آن پشیمان شدم… همینقدر میگویم که در عمر خویش، کاری چنین کمرشکن… انجام ندادهام.»
چرا کمرشکن؟ مگر نوشتن از یک شخصیت تاریخی چه هراسی دارد؟ پاسخ نادر، در نگاه او به ادبیات پنهان است. او در ابتدای همین کتاب هشداری میدهد که تکلیف خواننده را روشن میکند: «من داستان مینویسم، تاریخ نمینویسم.» نادر فرق بین «واقعیت» و «حقیقت» را خوب میفهمد. او میگوید تاریخهای بسیاری قبل از من و بعد از من نوشته شده و خواهد شد؛ اما داستان فقط یکبار نوشته میشود؛ فقط یکبار! او اعلام میکند که اگر کسی به دنبال واقعیات خشک تقویمی است، میتواند به بهترین کتابهای تاریخ مراجعه کند؛ اما اگر کسی طالب «حقایق انسانی» است، اگر کسی میخواهد بداند در اندرون این مرد چه میگذشته، باید «داستان» بخواند.
شاید برای خیلیها سؤال بود که نادری که قلمش در وصف گیسوان یار و عطر شالیزار میچرخید، چطور سر از کوچه پسکوچههای خمین و زندگی رهبر یک انقلاب درآورد؟ آیا سفارشی در کار بود؟ آیا پستی و مقامی به او وعده داده بودند؟ همسر نادر ابراهیمی پاسخی میدهد که آب پاکی را روی دست بدگمانها میریزد. او میگوید: «نادر ابراهیمی خیلی پیش از اینکه امام خمینی رهبر یک انقلاب بشود ایشان را میشناخت.»
ردپای این شناخت به خرداد ۴۲ برمیگردد. نادر، سالها بود که سایهبهسایه، مردی را دنبال میکرد که او را یک مبارز واقعی میدانست. اما نادر فقط مجذوب مبارزه او نبود. او بعدها فهمید که این مرد، فیلسوف هم هست، شاعر هم هست. چه کسی فکرش را میکرد که آن رهبر مقتدر، غزل هم بگوید؟ نادر «سه دیدار» را برای سکه و میز ننوشت؛ مثل همه کتابهای دیگرش، حقالتألیفی بود معمولی. او نوشت چون «اعتقاد قلبی» داشت. او میخواست بداند آن صلابت از کجا میآید؟ آن ریشهها کجاست؟ و همین شد که از تاریخ اجداد حضرت امام شروع کرد و با قلمی که انگار روی مخمل راه میرود، سرگذشت ایشان را به تصویر کشید.
نادر در این اثر درهم کوبندهاش، کاری میکند کارستان. او داستانی لطیف و مخملگون درباره کودکی امام مینویسد. او با قدرت جادویی قلمش، نانوشتهها و ناگفتههایی از خُلقوخوی امام و خانوادهاش را به ذهن مخاطب تزریق میکند که در هیچ سند تاریخی پیدا نمیشود. او ما را به تماشای صحنهای میبرد که شاید کلید تمام اتفاقات بعدی تاریخ ایران باشد.
تصور کنید؛ پسرکی در حوالی ده سالگی، در دشتهای خمین. پسری که از نسل خاندانی است که «خانستیز» بودهاند؛ خاندانی که زن و مردش برای به زنجیر کشیدن ظالم، دست به زانو میگرفتند و دل به بیابان میزدند. این پسرک، حالا رو در روی پسر خان ایستاده است. نه برای خودش، برای دفاع از دوست مظلومش. دیالوگی که نادر در دهان این کودک میگذارد، تن آدم را میلرزاند. آنجا که پسرک (امام) به پسر خان میگوید:
«عبدالله خان! من از تو خواهش میکنم؛ خواهش میکنم که دیگر، هیچوقت، هیچوقت، هیچوقت جواد را نزنی و به او زور نگویی… حرفم را گوش کن تا دوست بمانیم… تا با هم میوه بچینیم… بفهم عبدالله! من مجبورم نگذارم که تو دیگر جواد را اذیت کنی… مجبورم… و برای همین هم مجبورم، اگر قول مردانه ندهی و قسم نخوری، تو را همان جور بزنم که تو جواد را میزنی… و تا وقتی تو میزنی من هم مجبورم بزنم. بفهم عبدالله!»
ببینید نادر چگونه «من حتی اگر فقط دوست او باشم، دوستی هستم که نمیخواهم کتک بخورد و گریه کند» را در عمل تصویر میکند. او به ما نشان میدهد که آن «روحالله» که بعدها لرزه بر اندام کاخنشینان انداخت، همان کودکی است که تاب دیدن اشک دوستش را نداشت. همان کسی که حتی وقتی تهدید میکرد، لحنش بوی «مجبور بودن» میداد، نه بوی خشونتطلبی. بوی دفاع از مظلوم.
چهل و اندی سال از آن روزهای پرهیاهو میگذرد. این زمان، نه آنقدر زیاد است که بگوییم شخصیت امام لای گرد و غبار تاریخ گم شده، و نه آنقدر کم است که بگوییم فرصتی نبوده. اما در میان انبوه نوشتههای تاریخی و داستانی انقلاب، نمونههای انگشتشماری پیدا میشوند که جسارت نادر را داشته باشند. آثاری که مثل «سه دیدار»، جرات کنند به بنیانگذار انقلاب تا این حد نزدیک شوند؛ تا مرز آنکه او را «روحی» صدا کنند. تا مرز آنکه خواننده را دست در دست این چهره بگذارند و تا لحظه تجربه عشق با او همراه کنند.
کدام اثر، کدام صفحه و کدام قلم توانسته بود اینگونه صلابت و حقطلبی آن پسرک خمینی را نشان دهد؟ نادر ابراهیمی، دست خوانندهای را که شاید جز تصویر چهره «بغضکرده، تلخروی و اخمآلود» از امام در قاب تلویزیون یا عکسهای رسمی چیزی ندیده، میگیرد. او را از هیاهوی سیاست بیرون میکشد و به باغچه خانه «سید مصطفی خمینی» میبرد. او میخواهد مخاطبش با چشمهای خودش ببیند. ببیند که امام، از همان ابتدای راه، امام بوده است. ببیند که در پس آن چهره جدی، قلبی میتپد که حتی راضی به گریه کردن همبازیاش نیست.
«سه دیدار» شاید برای نادر کمرشکن بود، اما برای ما، دریچهای شد به سوی تماشای حقیقتی انسانی؛ تماشای مردی که از فراسوی باور ما میآمد، اما پاهایش روی همین زمین سفت بود و دلش برای عدالت، حتی در بازیهای کودکانهاش، پر میکشید.
گوشهای از قلم نادر ابراهیمی در کتاب سه دیدار، درباره کودکی روحالله را اینجا بخوانید:
ذرات خاطره در هوا معلق نخواهد ماند
صاحبه بانو از صدر اتاق بانگ برداشت: «روحالله!» روحالله به اطاعت دوان آمد؛ بغضکرده، تلخروی و اخمآلود.
- باز چه شده برادر زاده؟
+ عمه جان! عبدالله به جواد زور میگوید.
- جواد زور نشنود برادرزاده! اینکه کاری ندارد.
+ نمیشود. عبدالله جواد را میزند. بد میزند.
- خب جواد نخورد. زدن که بد و خوب ندارد. بدش بد است خوبش هم بد؛ مگر آنکه به خاطر نخوردن مجبور شوی بزنی، که تازه اینطور زدن هم «خوب» نیست «لازم» است. جواد میخواهد عبدالله را بزند؟
+ نه فکرش را هم نمیکند. اصلاً دست بزن ندارد.
- پس باید یاد بگیرد که نخورد، همین.
+ نمیتواند عمه جان! جواد کوچک است لاغر است، از عبدالله کم دارد.
- پس تو نگذار که عبدالله جواد را بزند برادرزاده! تو هم از عبدالله کم داری؟ تو هم کوچکی؟ لاغری؟ مریضی؟ بله؟
روحالله هیچ نداشت که بگوید. خود را قوی می دانست، اما اهل زدن نبود. تا آن روز، هرگز با عبدالله در نیفتاده بود.
... روح الله، از پنجره بالاخانه سرازیر نگاه میکرد به انتهای باغ، جایی که عبدالله تازه، باز جواد را زده بود. صاحبه بانو به قدرت گفت: «جواب؟»
+ امتحان نکردهام تا بدانم از او کم دارم یا ندارم.
- پس امتحان کن! همین حالا، بالاخره یک روز باید امتحان کنی. نه؟ یک روز باید از جواد که لاغر است و ضعیف دفاع کنی. نباید؟ پس برگرد به باغچه! برگرد پیش عبدالله و جواد و امتحان کن! همه ما، حتی اگر تا غروب آفتاب هم طول بکشد، منتظرت میمانیم و دست به غذا نمیزنیم. بی بی خاور! سفره را - با اجازه هاجر بانو - جمع کن و تا برگشتن روحالله همه را گرسنه بگذار! گناهش به گردن من. روح الله، اگر به خاطر جواد - یادت باشد که به خاطر جواد نه برای خودت - ایستادی، در افتادی و کم داشتی با اجازه هاجر بانو میفرستمت به جایی که کم نداشتن در برابر عبدالله و آدمهای مثل عبدالله را به تو بیاموزند. هاجر بانو دوریات را تحمل خواهد کرد. من و دیگران هم. هر چه زودتر بهتر. بیپدرها، بیخدا که نیستند. هستند؟
+ نه عمه جان؛ نیستند.
- پس یاد بگیر که خدا را دائماً، مثل یک سایبان بزرگ، بالای سرت احساس کنی؛ مثل قلب در سینهات، مثل تفنگ در دستهایت، مثل قدرت در روحت. میفهمی؟
+ چرا نفهمم عمه جان؟ چرا نفهمم؟ اگر آن وقتها فهمیدنش سخت بود، حالا دیگر نیست. و آن وقتها که همه چیز سخت بود، تو مثل پدر پهلویم مینشستی؛ آن طور که بتوانم سرم را روی زانویت بگذارم و گریه کنم.»
- گریه مال آن روزها بود که کوچک بودی. حالا دیگر کنار خدا بنشین، دستهایت را دور گردن خدا حلقه کن و بخند… تا میتوانی بخند...
بیبی خاور آهسته گفت: «استغفر الله!»
... روح الله دیگر از پنجره بالاخانه سرازیر نگاه نکرد. به صاحبه بانو هم نگاه نکرد؛ زیرا خوب میدانست که در آن نگاه مهربان، اما بیترحم، ذرهای میل به ذلیلنوازی نخواهد یافت. به مادر و بی بی خاور هم نکرد؛ چرا که خبر داشت چه ترحمی در نگاه آنها موج میزند.
... حال، یقیناً باغچه در انتظار او بود و آن درخت سیبی که جواد، زانو در بغل گرفته، گریان، به آن تکیه داده بود و آن سرو پیر که عبدالله شاید نزدیکش ایستاده بود و پوزخند سلطه بر لب داشت و آن بوته گل محمدی که مختصری عطر گلاب تازه در باغ میپاشید، و آن جوی آب فروتن که نرم و بیصدا از میان درختان آن باغچه میگذشت و از زیر پرچینها رد میشد تا به این باغچه که به واقع باغِ باغ بود اما به آن باغچه میگفتند - بیاید و بلغزد و بگذرد.
... و نفس باغ در انتظار کودکی بود که یتیمی به او آموخته بود چندان که باید و دل می طلبد، کودکی نکند.
و نسیم در گذر از باغ های کهن سال خُمین شاید که در این باغ میچرخید و انتظار میکشید تا خبر به صد روستا ببرد کودکی آن باغ که رسم ایستادن میداند، یا باید که بداند.
... روح الله گیوههایش را میپوشد، ور میکشد، نوک آنها را به کف اتاق میکوبد - با اینکه گیوهها را هم الان از پا در آورده است. آهسته از آستانه در میگذرد و دو پله پایین میرود. بعد بر میگردد - در اندیشه - و در آستانه به عمه خانم نگاه میکند.
+ بزنمش عمه جان؟
- اگر لازم بود و میتوانستی، بله. اگر لازم بود اما نمیتوانستی، باز هم بزن! اگر حق بود که بزنی، بزن و بعد بمیر! آن قدر بخور تا له و لورده شوی. روشن است که چه میگویم؟
+ بله عمه جان!
- دیگر از میانه راه هم برنگرد! از خودت بپرس و به خودت جواب بده! این کار بهتر از آن است که تمام عمر، بروی و برگردی و سؤال کنی. میفهمی؟
+ بله عمه جان!
صاحبه خانم اصول خودش را داشت. آنطور که میگفتند مثل سید مصطفی - پدر روح الله - بود. اصولی داشت که هیچ خانی، آن اصول را نداشت. شاید برای همین هم خانها هیچ کدامشان، این امام جماعت را دوست نداشتند و برای همین هم، این سید، هیچیک از خانها را دوست نداشت.
روح الله دیگر برنگشت.
از هشتی که بیرون رفت و باغ منتظر او را در میان گرفت، آن ته جواد را دید که کوچک، لاغر و کمآورده، هنوز زیر درخت سیب زانو در بغل گرفته. سر در میان دو پا فرو برده، آهسته مویه میکند - بیشتر انگار که به عادت صوت ذلیل خود را میکشد، و شاید این کار برای او و باز کشیدن شکلی از بازی است. کشیدن ضجّه به اندازه یک تا شش؛ رها کردن و باز کشیدن.
+ باید بدانم که لازم است یا نیست.
- جواد! چرا وقتی عبدالله تو را میزند، مادرت نمیآید نجاتت بدهد؟
جواد خط سرود مویهاش را نگه داشت: «مادرم توی خانه عبدالله است. برای مادر عبدالله کار میکند.»
+ خب صدای گریه تو را که میشنود، نمیشنود؟
- چرا، اما خوب نیست کارش را ول کند بیاید اینجا.
+ چرا خوب نیست؟
- هانیه بانو دوست ندارد. یک بار گفته. باز اگر بگوید بیرونش میکند.
+ مادرت تو را دوست ندارد؟
- چرا ندارد؟ برایم گریه میکند. شبها همیشه برایم گریه میکند.
+ بس کن! بلند شو! من دیگر نمیگذارم تو را، عبدالله یا بچههای دیگر بزنند.
- شما نمی توانید. عبدالله، زورش از شما خیلی بیشتر است. سنش هم بیشتر است. عبدالله شما را هم اگر بخواهد میزند.
روحالله حرفهای جواد را نخواست که بشنود. به گرداگرد خود نظر انداخت. لا به لای همه درختان باغ را عبدالله رفته بود. روح الله رفت به طرف پرچین: «عبدالله! عبدالله!»
عبدالله آمد توی ایوان: «هوم؟»
+ بیا اینجا، من کارت دارم.
- چه کاری داری؟
+ بیا اینجا تا بگویم.
- خب تو بیا اینجا. در باغ که بسته نیست.
+ نه… بسته نیست؛ اما کاری دارم که جایش اینجاست، نه طرف شما.
- چرند میگویی؛ اما صبر کن گیوههایم را بپوشم.
روح الله صبر کرد. جواد مات مانده بود. انتظار نسیم و باغ و جوی آب، بی حد و حساب بود. روح الله آمد، از میان دو باغ رد شد، آمد، و روبه روی روح الله ایستاد. دیگر جلوتر نمیتوانست بیاید. کلههایشان میخورد به هم.
- چه کارم داری؟
+ ببین عبدالله! تو دیگر هیچوقت نباید به جواد زور بگویی و او را بزنی، هیچوقت.
- برای چه؟
روحالله فکر کرد: «جواب باید درست و لازم باشد.»
+ برای اینکه من تصمیم گرفتهام که تو دیگر این کارها را نکنی.
- برای چه؟
+ برای اینکه جواد، زورش به تو نمیرسد، لاغر است، از تو کم دارد.
- خب اینها به تو چه مربوط است؟ تو مادرش هستی یا خواهرش یا برادرش؟
جواد، حال دیگر نگاه میکرد و هیچ مویه نمیکرد. جواد، پیشبینی هم میکرد: «سرشاخ خواهند شد. عبدالله روحی را زمین خواهد زد. یقهاش را خواهد چسبید. سرش را چند بار به خاکِ سفت خواهد کوبید. صدای گریه روحی بلند خواهد شد. یکی به کمکش خواهد آمد؛ مشهدی، نوری، کربلایی مرتضی آنها فقط خواهند گفت: با هم مهربان باشید. دوست باشید. بازی کنید! و روحی را خواهند برد تا لباسهایش را تمیز کنند؛ و عبدالله باز یکی تو گوش من خواهد زد.»
روح الله، مردّد گفت: «من برادرش هستم.»
- نیستی. همه میدانند که نیستی.
+ من، تصمیم گرفتهام از حالا، از امروز ظهر، برادرش باشم. من با جواد عقد برادری میبندم.
عمه روح الله از بالاخانه سرازیر نگاه میکرد. خواهرهای روحالله هم همین طور. از لابهلای شاخهها و برگها، همه چیز دیده نمیشد. مادر و بی بی خاور، اما اصلاً دوست نداشتند این صحنه را ببینند. دلش را نداشتند. آنها میدانستند که، روحی به زودی زمین خواهد خورد؛ آقا سید مصطفی همیشه میگفت: «میدانیم… میدانیم... اما همه چیزهایی که میدانیم ممکن است درست نباشد. دانستههای ما، مسلمات نیستند.»
آنها روحی را درست نمیشناختند. صاحبه خانم از همه به او نزدیکتر بود. صاحبه خانم گفت: «معلوم نیست تا کی میخواهند براق بشوند به هم. به هر حال یکی باید حرکت کند. ضربه اول، خیلی مهم است بیشتر از صد ضربه میارزد.»
مرتضی آهسته گفت: «روحی هیچکس را نمیزند. روحی، اهل زدن نیست.»
صاحبه گفت: «وقتش که برسد میزند. تو هم، اگر وقتش برسد میزنی. اگرچه پانزده سال است که نزدهای و خیلی وقتها هم خوردهای. میدانم!»
***
عبدالله، کمی خشونت را چاشنی کرد: «تو نمیتوانی برادر او باشی. نمیتوانی. حرف مفت میزنی. مادر او مادر تو نیست. پدر تو هم پدر او نبوده. عقد هم هیچ فایدهای ندارد. عقد برای عروسی است نه برادری.»
+ مهم نیست. این حرفها که میزنی اصلاً مهم نیست. وقتی من دلم میخواهد که برادر او باشم، برادر او هستم و من دلم میخواهد برادر او باشم. من حتی اگر فقط دوست او باشم، دوستی هستم که نمیخواهم کتک بخورد و گریه کند. عبدالله خان! پس این دفعه آخر است که میگویم دیگر هیچوقت، هیچوقت، نباید به جواد زور بگویی و او را بزنی. همین.
- میگویم و میزنم.
در صدای عبدالله، تسلط و استحکام نبود و حساسترین لحظه برخورد فرارسیده بود. عبدالله گویی حس کرده بود که در وجود روحالله چیز تازهای پیدا شده؛ حس کرده بود و قدری جا خورده بود؛ اما شرط روحالله هم شرط دشواری بود. نیمی از لذتهای عبدالله را فنا میکرد. اگر جواد را هم میپذیرفت که نزند، ممکن بود اکبر را هم دیگر نتواند بزند، محسن را هم، علی را هم.
عبدالله حس کرد که در موقعیت بدی است. این را هم اما حس کرد که در قلب روح الله در تن او در چشمان سیاه و شفاف او چیز تازهای پیدا شده؛ تازه و توانا.
روحالله هرگز با عبدالله درگیر نمیشد، مرز داشتند، حریم. روحالله، البته سد نمیبست در مقابل زورگوییهای عبدالله و دست بزنش. روحالله نگاه میکرد. فقط نگاه میکرد؛ اخمآلود، بغضکرده، با تحقیر.
عبدالله، تقریباً دو سال بزرگتر از روحالله بود. ورزیدهتر هم بود. با هم بازی میکردند و به مکتب میرفتند. روحالله، رسم دشنام دادن نداشت. در برابر او خودش را مؤدب مینمود. شاید به او گفته بودند که این طور باشد؛ اما نگفته بودند که در برابر جواد و اکبر و محسن و علی آنهای دیگر هم مؤدب باشد؛ خانزاده باید به راه خان برود.
عبدالله دیده بود که پدرش، پدر محسن را شلاق میزند. چندین بار هم دیده بود و خیلی چیزهای دیگر را هم دیده بود. حالا مانده بود که چه کار کند. دلش نمیخواست حریم را بردارد. این، ترس بود که بیجهت برش داشته بود.
روحالله، بی هیچ دلیلی محکم به نظر میرسید؛ نشکن، به زانو در نیامدنی، بدپیله. روحی، دیگر آن روحی دیروز نبود. روحی سالهای پیش هم نبود. خیلی صبر کرده بود تا روحی امروز ظهر بشود. حامل حادثه بود. حامل چیزی بیرحمتر از شلاق، اما نرم. انگار که سیب وجودش رسیده بود، سرخ سرخ شده بود، از شاخه بریده بود، معلق و بیپشتیبان، مستقل بر خاک، سلامت اما بر خاک. خاکی اما بیعیب.
- عبدالله خان! من از تو خواهش میکنم؛ خواهش میکنم که دیگر، هیچوقت، هیچوقت، هیچوقت جواد را نزنی و به او زور نگویی. چه من باشم، چه نباشم. چه جواد تنها باشد چه پهلوی دیگران. حرفم را گوش کن تا دوست بمانیم تا گاهی من به خانه شما بیایم، گاهی تو به خانه ما بیایی؛ تا با هم به مکتب برویم، با هم میوه بچینیم… با هم باشیم... بفهم عبدالله! من مجبورم نگذارم که تو دیگر جواد را اذیت کنی... مجبورم... و برای همین هم مجبورم، اگر قول مردانه ندهی و قسم نخوری، تو را همان جور بزنم که تو جواد را میزنی... و تا وقتی تو میزنی من هم مجبورم بزنم. بفهم عبدالله!
عبدالله در بدترین موقعیت تمام زندگیاش قرار گرفته بود. جواد هم ایستاده بود و خیره نگاه میکرد. اگر دیروز بود، یا پریروز، عبدالله میزد. روحی را میزد، سخت و بیترحم؛ و بعد باز جلوی چشمهای روحی، جواد را؛ اما حالا، در چشمهای شفاف و خطرناکروح الله چیزی بود که برق خنجر داشت و میترساند؛ چیزی که نشان میداد روحالله تا پای مرگ در مقابل عبدالله خواهد ایستاد، خونین و مالین خواهد شد و عبدالله را به خاک و خون خواهد کشید و گلوی عبدالله را به چنگ خواهد آورد، و عبدالله را به گریه خواهد انداخت، و به دست و پا زدن، به جان کندن در مقابل جواد...
- باید فکر کنم که خواهشت را قبول کنم یا نه. فردا جوابت را میدهم؛ فردا، همینوقت، همینجا، فقط من و تو.
+ نع! الان، همینجا. اَل - آن! من مجبورم عبدالله! بفهم! آن بالا، کسی هست که ما را نگاه میکند. من به او قول دادهام؛ عبدالله خان!
عبدالله باز هم درماندهتر شد. زانوهایش میلرزید. دو طرف لبهایش قدری فروافتاده بود. رونق سلطه از نگاهش رفته بود. آب دهانش را به زحمت فرو میداد. مدتها، این گونه خاموش و براق، نگاه میکرد، و بعد راهحلی به نظرش رسید: «میجنگیم. هر کس که زورش بیشتر بود، حرف او قبول است.»
+ میجنگیم، عیب ندارد؛ اما اگر من زورم از تو کمتر بود، باز هم حرف همان است که گفتم. میجنگیم، تو مرا میزنی، من تو را میزنم، آنقدر همدیگر را میزنیم تا یکیمان تسلیم شود. آنکه تسلیم میشود، اگر من باشم، خب… بعدش، باز، فوراً، از تو میخواهم که قول بدهی دیگر، هیچ وقت...
- تو لجبازی میکنی.
+ پافشاری، نه لجبازی!
- اما این طور نمیشود.
+ نباید بشود، عبدالله! باید قول بدهی و قسم بخوری. همین. برای جنگیدن هم حاضرم. شاید اصلاً نتوانی مرا بشکنی و خودبه خود باختهای. دیگر حرف لازم نیست.
- اما تو میگویی اگر شکست بخوری هم باز من باید قول بدهم.
+ بله.
- خب اگر ندهم؟
+ نمیتوانی. اگر فرار کنی، دنبالت میآیم، داد میزنم. به خان علی میگویم. به رجب چوپان میگویم. شب تا صبح میگویم با صدای بلند. جنگ میشود...
روح الله، کمی عقب کشید پیراهنش را کشید بالا تا از تن درآورد، تا برای جنگیدن آمادهتر باشد. صاحبه بانو گفت: «یک قدم بلند دیگر برداشت. میجنگد.»
... مادر گفت: «خدایا! به تو میسپارمش.» بی بی خاور بغض کرده بود. خواهرها، ته دلشان چیزی از جنس شادی موج برمیداشت. روحالله میدانست که صاحبه بانو مرتضی و خواهرها از آن بالا نگاهش میکنند، و میدانست که مادر دل نگاه کردن ندارد؛ اما بیبی خاور، نمیتوانست حدس بزند که نگاه میکند و اشک میریزد یا اصلاً نگاه نمیکند.
صاحبه خانم گفت: «خوب ایستاد. هر قدر که ممکن بود بایستد، ایستاد. حالا خوب هم خواهد جنگید.» مرتضی گفت: «اما زورش به عبدالله نمیرسد.»
- تا امروز صبح، حتماً نمیرسید؛ اما حالا ممکن است برسد، یا مساوی کند، یا وقتی از پا درآید که از عبدالله هم چیزی نمانده باشد، همینقدر که برندهای وجود نداشته باشد، برنده، روح الله است.
+ اگر جواد آنجا نبود، صلح میکردند.
- آن صلح، به هیچ درد نمیخورد. صاحب عله باید وسط معرکه باشد.
***
عبدالله هیچ حرکت نکرد. عبدالله نرم خندید. عبدالله زیر لب گفت: «اگر حرفت را قبول کنم، به هیچکس نمیگویی که عبدالله ترسید و حرفم را قبول کرد؟»
+ نع، به خاک پدرم.
- قبول میکنم. دلم نمیخواهد با تو بجنگم. دلم نمیخواهد اذیتت کنم.
+ ممنون عبدالله. به خود جواد بگو که قبول میکنی! به خود او قول بده! خواهش میکنم عبدالله خان!
- خوب نیست. خفت دارد.
روح الله صدایش را پایین آورد و به زمزمه تبدیل کرد: «خوب است. خیلی خوب است. خفت هم ندارد. با او دست بده و به او بگو که دیگر هرگز اذیتش نخواهی کرد. من تشکر میکنم عبد الله خان…»
عبدالله از جا کنده شد، کُند و به اکراه به جانب جواد رفت: «دست بده! من با تو دوست میشوم و دیگر کتکت نمیزنم.»
جواد لبخند زد و دست داد: «ممنونم عبدالله خان! صورتم میسوزد. پشتم درد میکند. خدا عمرت بدهد عبدالله خان!»
عبدالله میرفت و میاندیشید که: «چرا تسلیم شدم؟ چرا ترسیدم؟ چرا قبول کردم؟ …»
عمه خانم با غرور گفت: «خیلی خوب عمل کرد، خیلی خوب. کار را تمام تمام کرد. دیگر وقتش بود… حالا خوشمزهترین غذای همه عمرش را خواهد خورد؛ در نه سالگی و تا صد سالگی هم امروز را از یاد نخواهد برد... بیبی خاور! سفره را بیاور و پهن کن!»
روح الله خاموش و سر به زیر پا به درون اتاق گذاشت.
- بیا روحی جان… بیا سر سفره... دستت درد نکند!
+ متشکرم عمه جان! الان میل به غذا ندارم...
روح الله میدانست که فردا به دره گل زرد خواهد رفت.
انتهای پیام