کد خبر: 4334253
تاریخ انتشار : ۲۴ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۷:۳۰
یادداشت

نشان افتخار دیگری بر گردن دیار مینودری آویخته شد

می‌خواهم از مردی بنویسم که شهید راه دفاع از وطن شد و تن او برکتی مضاعف خواهد داد به نقطه نقطه قزوین شهیدپرور. 

شهید مدافع وطن
پدرش که جانباز هشت سال دفاع مقدس است، زخم‌های کهنه‌اش را در کنج خانه پنهان کرده بود و پسر، زخم‌‌هایش را حتی به خانه هم نیاورده بود و جان داده بود میان شیشه‌های شکسته یک خودرو، میان خط‌کشی‌های خیابانی که هر روز از آن می‌گذشت، میان تعقیب و گریز سایه‌ای شوم که می‌خواست برای جوانان این مرز و بوم دام بگستراند، دامی خانمان‌سوز به نام اعتیاد! 
 
شهید مرتضی کشاورز راد، پلیس مبارزه با مواد مخدر بود و از صدها مأموریت سربلند بیرون آمده بود، اما خبر نداشت که این مأموریت، پایان راه زندگی دنیوی اوست و او را در قامت یک شهید سرافراز، برای ابد جاودانه خواهد کرد.
 
پدر وقتی خبر را شنید دست بر عصا فشرد و بغضش ترکید، و مادر می‌دانست که سینه ترکش‌خورده پدر، سال‌ها منتظر ترکیدن این بغض بود. پسر، وارث همان راه عاشقانه‌ پدر شده بود.
 
و حالا مرتضی برای پسر ۱۰ ساله‌اش، قهرمان شده‌ است، و از او برای دختر هشت‌ساله‌اش، فقط خاطره‌ای مانده‌ است. آن‌ها بزرگ می‌شوند با عکسی که او در آن لبخند می‌زند و با لباس سبزی که هنوز بوی نمِ بارانِ شب حادثه را می‌دهد.
شهید مرتضی کشاورز راد
 
اما شهادت پایان ماجرا نیست، ماجرا تازه آغاز شده است؛ با دست‌های کوچکی که هر شب برایت شمع روشن می‌کنند و دل‌های کوچکی که هنوز صدای پایت را پشت در می‌جویند و چشم انتظارند که از راه برسی و هم‌بازی‌شان شوی.
 
شبی که تو رفتی، شهر نفس‌هایش را به احترام پلیس جوانی از تبار امنیت در سینه حبس کرد.
 
قدم بر می‌دارم در مسیر تشییع پیکر مطهر. پیکر جوانی بر شانه‌های استوار سبزپوشانی مقتدر، در حرکت است، چنان که گویی کوهی بر شانه‌های کوهساران حرکت می‌کند. در سویی دیگر سبزپوشانی با اقتدار، شانه به شانه‌ هم ایستاده‌اند و شانه‌هایشان آرام می‌لرزد، و فرمانده‌ای که بغض خویش را فرو می‌خورد و لب بر هم می‌فشارد، اما با صلابت ایستاده و از چشم‌هایش پیداست که در دلش چه آشوبی برپاست، گویا پدری مراسم تشییع فرزند شهیدش را مقتدرانه و باشکوه به نظاره ایستاده است. 
 
تو ایستاده‌ای در ذهن کوچه‌ها، در حافظه چراغ‌های راهنمایی، در چین‌های پرچمی که پدر از تپه‌های شلمچه و فکه به ارمغان آورده و تو آن را در کوچه‌های امن این شهر به دوش کشیدی و پرواز کردی.
 
و این نوشتار نه برای سوگ تو، بلکه دل‌نوشته‌ای برای سربلندی‌ و جاودانگی توست، تویی که نامت تا ابد بر تارک این شهر می‌درخشد.
 
امروز مدافعان وطن در گستره این مرز و بوم که هر ذره‌ از خاکش مقدس و حماسه‌خیز است، مقتدرانه ایستاده‌اند؛ از سویی چون کوه، باصلابت و با اقتدار، و از سوی دیگر چون دریا که حتی در طوفان هم در تلاطم و جوش و خروش است؛ تا جان و مال مردم از گزند نااهلان زمانه در امان باشد، و هر نگاهشان وقار بیکران سپیداری‌ست که ریشه در اعماق این خاک پاک دوانده، دستانشان گاه آشیانه کبوتر و گاه قبضه شمشیر، و پیشانی‌هایشان سجده‌گاه درگاه احدیت.
 
آری، مدافعان وطن ما مظلوم‌اند، چرا که دشمن، غیرت و تعصبشان بر وطن را کینه می‌نامد و ایستادگی‌شان را از روی اجبار، اما آن‌ها هر زمان که زخم کین خوردند، نه پا پس کشیدند و نه سر خم کردند، بلکه قامت‌ دشمن‌شکن‌شان چون نیزه‌ای است که در باد هم مقاوم و ایستاده می‌مانَد، و مظلومیت‌شان از جنس آیینه‌ است که هر چه سنگ خورَد، روشن‌تر شود، و اقتدارشان را نه از انبوه فولاد، بلکه از گره خوردن نفس‌هایشان با نفس‌های این سرزمین ودیعه گرفته‌اند... 
 
یاد همه شهدای مظلوم و مقتدر وطن گرامی و راهشان پر رهرو باد...
انتهای پیام
خبرنگار:
معصومه امینی
captcha