
به قلم محمد کرمینیا دانش آموخته فلسفه
شکوه یک تمدن یا یک قدرت سیاسی، نه در غرش موتورهای ناوهای هواپیمابر، که در استواری «معنایی» است که آن قدرت بر پایه آن بنا شده است. سخنان دیروز رهبر انقلاب اسلامی در دیدار با مردم آذربایجان، فراتر از یک موضعگیری سیاسی یا نظامی، در واقع ترسیم یک بنبست فلسفی برای لیبرالدموکراسی غرب بود. وقتی رئیس جمهور آمریکا با لحنی آمیخته به استیصال، از ۴۷ سال ناکامی در برابر جمهوری اسلامی سخن میگوید، در حقیقت نه از یک شکست لجستیکی، بلکه از فروپاشی پارادایم «قدرت مطلق مادی» پرده برمیدارد.
فیزیکِ قدرت در نگاه واشینگتن، همواره بر پایه کمیت، تناژِ ناوها و حجمِ آتش تعریف شده است؛ اما آنچه در جغرافیای سیاسی ایران رخ داده، تولد نوعی از «قدرت پنهان» است که از محاسبات کلاسیک مادی فراتر میرود. این همان نقطهای است که در آن، «قویترین ارتش دنیا» با تمام ابهت تکنولوژیک خود، در برابر حقیقتی قرار میگیرد که توان هضم آن را ندارد: سیلی بیدارکننده. این سیلی، تنها یک برخورد فیزیکی نیست، بلکه ضربهای است به بدنه تکبر و تفوقطلبی که دهههاست چشمان غرب را بر واقعیتهای نوشونده جهان بسته است.
تقابل میان «ناو» و «سلاحی که ناو را به قعر میبرد»، در واقع تقابل میان «نمادهای سلطه» و «ابزارهای رهایی» است. ناو هواپیمابر در الهیات سیاسی غرب، نمادِ خدایگانی انسان مدرن بر دریاهاست؛ اما کلام رهبری به ما یادآوری میکند که هر چقدر هم که یک دستگاه تکنولوژیک خطرناک باشد، «اراده معطوف به حق» که در قالب سلاحی نادیده یا نوظهور تجلی مییابد، همواره بر ماده غلبه دارد.
این یک نگاه متافیزیکی به میدان نبرد است؛ جایی که ماده در برابر معنا فرو میپاشد. اعتراف رئیسجمهور آمریکا به چهل و هفت سال ناتوانی، در واقع امضای سند پایان «دورانِ استثناگرایی آمریکایی» است. آنها با منطقِ زورِ عریان وارد میدان شدند، اما با منطق مقاومت مدام روبرو گشتند.
جمهوری اسلامی در طول این نیمقرن، نه فقط با موشک و پهپاد، بلکه با تولید یک «روایت جدید از انسان»، آمریکا را به زانو درآورده است؛ انسانی که مرگ را نه پایان، بلکه بخشی از مسیرِ پیروزی میبیند و همین نگاه، تمام معادلاتِ هزینه-فایدهیِ پنتاگون را بر هم میزند.
چالش اصلی آمریکا در برابر ایران، نه در تنگه هرمز است و نه در میادین نبرد منطقهای؛ بلکه در «زمان» است. زمان، صبورترین قاضی تاریخ، اکنون شهادت میدهد که چهل و هفت سال تلاش برای فروپاشی یک نظام، تبدیل به چهل و هفت سال تثبیت و تکثیر آن شده است. اینکه رهبر انقلاب با قاطعیت خطاب به حاکمیت آمریکا میفرمایند «تو هم نخواهی توانست»، ریشه در یک تحلیل کوتاهمدت سیاسی ندارد، بلکه برخاسته از یک سنت الهی و تاریخی است که میگوید باطلی که بر پایه ظلم بنا شده، لرزان است، هرچند که مسلح به مخوفترین ارتشها باشد.
آمریکا امروز در وضعیتی قرار دارد که فیلسوفان سیاسی آن را انحطاطِ هژمونیک مینامند؛ وضعیتی که در آن ابزارهای قدرت هنوز باقیاند، اما کارکرد خود را برای تغییر اراده ملتها از دست دادهاند. ناوها میآیند و میروند، اما آنچه در قعر دریا فرو میرود، نه فقط ورقههای آهن، بلکه توهم شکستناپذیری قدرتی است که گمان میکرد تاریخ به فرمان او ورق میخورد. این یادداشت اعتراف صادقانه دشمن را به مثابه یک نقطه عطف دراماتیک در قرن پانزدهم هجری ثبت میکند؛ جایی که استقامت یک ملت، منطق زور را به پرسش کشیده و «سیلی واقعیت» را بر صورت «رویای آمریکایی» نواخته است.
انتهای پیام