کد خبر: 4338459
تاریخ انتشار : ۱۴ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۰:۳۹

شهیدی که افطارش را با آسمان گشود

در لحظه‌ای که آسمان از طنین «الله‌اکبر» پر شده بود و زمین در انتظار افطار در میانه نبرد بین حق و باطل، صحنه‌ای شکل گرفت که تاریخ را در خود ثبت کرد، موعد افطار بود اما در جبهه‌ رزم افطار معنایی دیگر داشت، معنای ایثار و گذشتن از خویش برای عزت امت، در همان لحظات ملکوتی «شهید اسماعیل مهرآرا» با صدایی آرام و پرصلابت رو به یارانش گفت: شما افطاری کنید ما لایق شهادت نیستیم اندکی بعد به شما ملحق می‌شویم.

شهید اسماعیل مهرآرا

در لحظه‌ای که آسمان از طنین «الله‌اکبر» پر شده بود و زمین در انتظار افطار در میانه نبرد بین حق و باطل، صحنه‌ای شکل گرفت که تاریخ را در خود ثبت کرد، موعد افطار بود اما در جبهه‌ رزم افطار معنایی دیگر داشت، معنای ایثار و گذشتن از خویش برای عزت امت، در همان لحظات ملکوتی «شهید اسماعیل مهرآرا» با صدایی آرام و پرصلابت رو به یارانش گفت: شما افطاری کنید ما لایق شهادت نیستیم اندکی بعد به شما ملحق می‌شویم"، این جمله نه تنها آرامش‌بخش دل‌های خسته‌ سربازان بود بلکه پرده‌ای از ایمان و یقین او به سرنوشت خویش را آشکار می‌کرد، اندکی بعد او به همراه همرزمش قدم به سوی لانچر گذاشت، گویی می‌دانست که این گام‌ها آخرین گام‌های زمینی‌اش خواهد بود.

صدای اذان در آسمان پیچیده بود و در همان لحظه آسمان و زمین شاهد پرواز روحی شدند که در اوج ایمان و ایثار به آغوش حق شتافت، حمله‌ هوایی رژیم صهیونیستی آمریکایی جسم او را نشانه گرفت اما روحش را نتوانست خاموش کند و در همان دم مهرآرا به همراه دوستش به شهادت رسید و چه خوش شهادتی که با زبان روزه همچون مولایش علی و رهبرش سیدعلی به استقبال ملکوت رفت.

در غروبی سرخ و اندکی سرد در تبریز، هنگامی که سایه‌های جنگ هنوز بر فضای شهر سنگینی می‌کرد، همراه جمعی از بانوان رسانه راهی مجلس بزرگداشت شهید شدیم؛ مجلسی که عطر ایمان و اندوه در آن درهم آمیخته بود. فاتحه‌ای بر روح پرفتوح شهید قرائت کردیم و دل‌هایمان را آماده شنیدن روایت‌هایی از نور ساختیم.  

میزبانان این محفل، همسر و مادر شهید بودند؛ زنانی استوار که با وجود داغی سنگین، با شجاعت و اقتدار از عزیز از دست‌رفته‌شان سخن گفتند. هرچند سخت بود، اما کلامشان سرشار از ایمان و صلابت بود؛ گویی شهادت را نه پایان، که آغاز راهی روشن می‌دیدند و ما تشنه‌ی شنیدن این روایت‌ها، پای صحبتشان نشستیم تا از زبان آنان، شهید را دوباره در قاب کلمات زنده کنیم.

فائزه دولت‌خواه، همسر شهید مهرآرا، با قلبی آکنده از ایمان و آرامشی که تنها از سرچشمه‌ یقین برمی‌آید، روایت آخرین دیدار را در گفت‌وگو با خبرنگار ایکنا چنین بازگو می‌کند؛ او می‌گوید در شهادت همسرش چیزی جز زیبایی ندید، زیبایی‌ای که در نگاهش به زندگی و در رفتنش به سوی جاودانگی تجلی یافته بود.

او تعریف می‌کند: جمعه به خانه آمد و شب را در کنار دخترانش، مهلا هفت‌ساله و مهیا سیزده‌ساله، خوابید، گویی می‌خواست آخرین لحظات حضورش را با آنان تقسیم کند، انگار می‌دانست دیگر اهل این دنیا نخواهد بود، صبح که شد فرزندانش هنوز در خواب بودند، اما او نتوانست دل از آنان بکند، بارها و بارها صورتشان را بوسید، چنان که گویی می‌خواست همه‌ عشق و دلبستگی‌اش را در همان لحظه‌ها به یادگار بگذارد، بوسه‌هایش پایان نداشت، سیر نمی‌شد و سرانجام با دلی آرام و چشمی روشن از ایمان، خانه را ترک کرد و رفت، رفتنی که به ظاهر جدایی بود اما در حقیقت پیوستن به جاودانگی و شهادت، همان لحظه‌ای که تقدیر الهی برایش رقم زده بود.

همسر شهید به روز شهادت یار زندگی‌اش اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: روز شنبه هنگامی که خبر تجاور آمریکایی صهیونیستی در شهر پیچید، اسماعیل مهرآرا در خط مقدم بود و مدام احوال ما را جویا می‌شد و از دخترانش می‌پرسید و لحظه‌ای آرام نداشت و مدام پیگیر بود، انگار می‌خواست به صحنهٔ نبرد برود، اما پیش از آن باید مطمئن می‌شد که ما به خانهٔ پدری رسیده‌ایم، با همهٔ عزیزانش تماس گرفته بود و خداحافظی کرده بود، منتظر من بود تا به خانهٔ پدر برسم و تلفنی وداع کند.

او ادامه می‌دهد: وقتی به مقصد رسیدیم تماس گرفت، صدایش آرام اما پر از معنا بود، گفت مواظب دخترانم باش، آن‌ها را به تو سپردم و تو را به خدا، این آخرین کلامش بود، آخرین عهدی که بست و آخرین وداعی که در دل‌ها ماند.

دولتخواه این چنین همسرش را روایت می‌کند: او مردی بود سرشار از حس مسئولیت، هیچ‌گاه از میدان کنار نکشید و هیچ‌گاه ترسی در وجودش راه نیافت، همیشه در صحنه حاضر بود و یک بار هم دیده نشد که کم‌کاری کند یا از زیر بار وظیفه شانه خالی کند، امانت‌دار بود به معنای واقعی، آن‌چنان که می‌توانست جان و مال و فرزند را به او سپرد و مطمئن بود که جز با صداقت و وفاداری رفتار نخواهد کرد، همواره توصیه می‌کرد نماز و روزه را پاس بدارید و دل به تبلیغات دشمن نسپارید و فرزندان را زهراوار تربیت کنید، از نظر اخلاقی انسانی خاص و بی‌بدیل بود‌.

و زیر لب زمزمه می‌کند: گویی خداوند شهدایش را از میان زیباترین بندگانش برمی‌گزیند و بهترین‌ها را انتخاب می‌کند، او مردی شریف بود، مردی که در نگاهش صداقت موج می‌زد و در رفتارش بزرگی، مردی که زندگی‌اش سراسر درس وفاداری، ایمان و ایثار بود و شهادتش مهر تأییدی شد بر این حقیقت که خداوند بهترین بندگانش را برای جاودانگی برمی‌گزیند.

بغضی راه گلویش را می‌بندند، می‌گوید او تاج سر من بود،یار باوفای زندگی‌ام، دشمن باید بداند که اراده‌ی این ملت هرگز شکستنی نیست، حتی اگر هزار بار جان بدهیم و دوباره زنده شویم باز هم پرچم حمایت از رهبری، ایران و انقلاب را بر دوش خواهیم داشت، این عهدی است که در خون شهیدان جاری است و در قلب بازماندگان تا ابد می‌تپد.

او تنها خواسته‌‌اش را این‌گونه مطرح می‌کند: تنها خواهش من گرفتن انتقام خون رهبر و پاسداری از راهی است که رهبر عزیزمان گشود، ایران سرزمین شیران است، سرزمین مردانی پاک‌سرشت که همچون همسرم در راه حق و حقیقت جان می‌سپارند، مردانی که با زبان روزه و با دلی سرشار از ایمان به آغوش شهادت می‌روند‌.

همسر شهید ادامه می‌دهد: این شهدا نه تنها مدافعان خاک و ایمان‌اند بلکه چراغ‌های فروزانی هستند که راه آینده را روشن می‌کنند، هر قطره‌ی خونشان پیمانی است با تاریخ که ایران هرگز تسلیم نخواهد شد، هر فریادشان ندایی است که می‌گوید این ملت تا آخرین نفس پشتیبان حقیقت خواهد ماند و هر شهادتشان سندی است بر این که خداوند بهترین بندگانش را برای جاودانگی برمی‌گزیند.

و اما معصومه غفارپور، مادر شهید، با صبری عمیق و اندوهی که پایان‌ناپذیر است، اما با قدرت و صلابت، سخن می‌گوید و تعریف می‌کند: افتخار می‌کنم فرزندم در راه اسلام شهید شد؛ او آن‌قدر مؤمن و باتقوا بود که جز شهادت چیزی در شأن او نبود. فرزندی آرام، بی‌صدا، همواره در نماز و روزه و هیچ‌گاه باعث ناراحتی کسی نشد.

او با یادآوری آخرین تماس، لحظه‌ای را روایت می‌کند که فرزندش را به خدا سپرد و درنهایت فرزند دلیرش با زبان روزه، مهمان حضرت علی شد و به جاودانگی پیوست.  

مادر در ادامه خطاب به مردم می‌گوید: نگران نباشید؛ چنین مردان دلیری در راه دفاع از وطن ایستاده‌اند؛ صبور باشید که انتقام سخت شهدا گرفته خواهد شد و پیروزی از آن ملت خواهد بود.

آری، همسر و مادر شهید زینب‌گونه روایت می‌کند و چون کوهی استوار در راه همسرش ایستاده است، اما در این روایت جانسوز، آنچه از اسماعیل مهرآرا در ذهن و دل‌ها باقی مانده تنها یک نام نیست، بلکه مسیری است روشن که با قدم‌های استوار او معنا گرفت، مردی که مسئولیت را نه بر دوش، که در جانش حمل می‌کرد و هرگز از میدان وظیفه فاصله نگرفت، مردی که ایمانش در گفتار و رفتارش جاری بود و اخلاقش چنان بود که گویی خداوند بندگان برگزیده‌اش را از میان بهترین‌ها انتخاب می‌کند، مردی که در خانه پدری مهربان و آرام بود و در میدان، استوار و بی‌تزلزل، مردی که فرزندانش را به عشق تربیت می‌کرد و خانواده‌اش را با نگاهش آرام می‌ساخت و در همان حال دلش برای امنیت مردمش می‌تپید، او رفت اما رفتنش خاموشی نبود، امتداد راهی بود که با باور و صداقت آغاز کرده بود، راهی که امروز در چشمان همسرش، در اشک‌های آرام دخترانش و در قلب مردمی که او را می‌شناختند ادامه دارد، ایران سرزمین چنین مردانی است، مردانی که با پاکی و شرافت زیستند و با ایمان و آرامش به سوی جاودانگی رفتند، مردانی که نبودنشان داغ است اما بودنشان در تاریخ، چراغ و یادشان در دل‌ها، ماندگار است.

انتهای پیام
خبرنگار:
مهری هاشم زاده
دبیر:
امرعلی گل محمدی
captcha