به گزارش ایکنا، همیشه اسفند که از نیمه میگذشت، تهران شکل دیگری میگرفت. بوی سمنوهای تازه، ماهیهای قرمز رقصان در تشتهای مسی و هیاهوی شیرین بازار تجریش و راسته خیابان ولیعصر(عج)، نوید روزهای روشن را میداد. امسال اما، این بوم رنگارنگ با حلاوت بهار قرآن با هم یکی شده بود. بوی عود و گلاب مساجد با عطر سنبلهای نوروزی گره خورده بود و شهر، در تب و تاب آمادهسازی برای دو ضیافت بزرگ بود؛ ضیافت طبیعت و ضیافت آسمان.
مردم، روزهدار و دلخوش، سفرههای افطار را با رویای روزهای نو میچیدند. اما هیچکس نمیدانست که این آرامش پیش از طوفان، آبستن چه کابوس هولناکی است. تقدیر، صفحه دیگری را ورق زد و بهاری که قرار بود با لبخند شکوفا شود، با بغض و خون جوانه زد.
شنبهای که خورشید دیرتر طلوع کرد
همه چیز از آن صبح سرد و بهتآور آغاز شد؛ شنبه، نهم اسفندماه ۱۴۰۴، درست در دهمین روز از ماه مبارک رمضان. شهر هنوز در خلسه معنوی پس از سحرگاه نفس میکشید که آسمان پایتخت با غرشهایی کرکننده از هم دریده شد. سهمگینترین و کینهتوزانهترین حملات ائتلاف تاریکی — رژیم صهیونیستی و ایالات متحده آمریکا — قلب تهران را نشانه رفت.
وقتی غبار اولیه فرونشست، خبری به وسعت یک زلزله ویرانگر مخابره شد؛ خبری که ستون فقرات یک ملت را لرزاند. در آن هجوم بیرحمانه به بیت رهبری معظم انقلاب، ایشان همراه با جمعی از اعضای خانواده، فرماندهان دلاور و شهروندان بیگناهی که در آن حوالی بودند، در محراب خون به فیض عظیم شهادت نائل آمدند. این داغ سترگ، تنها یک فقدان نبود؛ نقطه صفری بود که دشمن همراه با آن، جنگی تمامعیار و ناجوانمردانه را بر ملتی روزهدار تحمیل کرد. از آن لحظه، تهران دیگر تهران دیروز نبود؛ شهری شد سوگوار، اما ایستاده در غبار.
سمفونی ویرانی در خیابانهای خاطره
این روزها، اگر در خیابانهای پایتخت قدم بزنید، دیگر خبری از نوای «حاجی فیروز» و بوقهای ممتد ترافیک شب عید نیست. هر لحظه، زوزه دلهرهآور جنگندهها و پژواک مهیب انفجارهایی که از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب شهر طنین میاندازد، سکوت وهمانگیز خیابانها را میشکند. البرز پیر، با قلههای برفگرفتهاش، حالا شاهد ستونهای ضخیم و سیاهی از دود است که از گوشه و کنار شهر به آسمان زبانه میکشد.
جنگ، با تمام هیبت عریان و سیاهش، چهره نشان داده است. هر انفجار، نه فقط خشت و گل، که تکهای از خاطرات یک خانواده را به آوار تبدیل میکند. خودروهایی که تا دیروز مأمن سفرهای نوروزی بودند، حالا برخی از آنها به تلی از آهنپارههای سوخته تبدل شدهاند. جانهای عزیزی در این میان پر میکشند که نه یونیفرم نظامی بر تن داشتند و نه سلاحی در دست؛ غیرنظامیانی که تنها جرمشان، زندگی در خاک این مرز و بوم بود. البته این آتش، تنها دامنگیر پایتخت نیست؛ ترکشهای این تجاوز جغرافیای وسیعی از ایران را درگیر کرده و ملتی را به سوگ و مقاومت واداشته است.

تهران، خالی و بیدفاع نشده است
تهران چند میلیونی، حالا خلوتتر از همیشه است. تماشای مادری در یک آپارتمان نیمهتاریک، که با دلهره و دستانی لرزان، چند تکه لباس گرم، یک عروسک کوچک و یک جلد کلامالله را در چمدانی میچپاند تا فرزندانش را از مهلکه دور کند، تصویری است که تا ابد در حافظه این شهر حک خواهد شد. او میرود تا جان کودکانش را حفظ کند، اما نگاه حسرتبارش به در و دیوار خانهای که با عشق چیده بود، حکایت از دردی عمیق دارد.
اما تهران، هرگز خالی و بیدفاع نشده است. در میان این دلهرهها، بسیاری آگاهانه ریشه در خاک دواندهاند. پیرمرد نانوایی که در یکی از محلات جنوب شهر، با وجود صدای ممتد انفجار، هنوز تنور نانواییاش را گرم نگه داشته تا سفره افطار همسایههای مانده در شهر بینان نماند. پزشکان و پرستارانی که با چشمانی سرخ از بیخوابی، بخشهای اورژانس را ترک نکردهاند. امدادگران هلال احمر که با دستهای خاکی از دل آوارها زندگی بیرون میکشند و خبرنگارانی که در خط مقدم کلمات، راوی مظلومیت این خاک شدهاند. اینها، نبض تپنده تهرانی هستند که با وجود زخمهای کاری، هنوز استوار میتپد.
دروغهای اتو کشیده در قاب شیشهای
در آن سوی مرزها اما، جنگ دیگری در جریان است؛ جنگ روایتها. توپخانه رسانهای دشمن و شبکههای فارسیزبان بیگانه، با وقاحتی حیرتانگیز، مشغول بزک کردن چهره کریه جنگ هستند. مجریان اتو کشیده در استودیوهای امن خود مینشینند و با لبخند از لذت و ضرورت این ویرانی میگویند.
آنها تصاویر خانههای فروریخته و کودکان آواره ما را پخش میکنند اما در روز روشن و با چشمپوشی از خونهای ریخته شده کف آسفالت، ادعا میکنند که «غیرنظامیان هدف نیستند!». این تقابل دردناک میان واقعیت خونین کف خیابانهای تهران و دروغهای استریلشده رسانهای، نمک بر زخم مردمی میپاشد که خانهها و عزیزانشان را در این قمار کثیف سیاسی از دست دادهاند.

به امید بازگشت چلچلهها
با تمام این سیاهیها، تباهیها و آوارهای روانی و فیزیکی، تهران همچنان تهران است. محله به محله و کوچه به کوچه این شهر زخمی، زیر سایه سنگین جنگ روزه میگیرند و با هر افطار، دعای فرج و آرامش زمزمه میکنند.
مردم این دیار، به گواه تاریخ، ققنوسوار از خاکستر خود برمیخیزند. این خیابانهای خلوت و دود گرفته، روزی دوباره شاهد بازگشت چلچلهها خواهند بود. چشمانتظار روزی که غبار این تجاوز فرو بنشیند و بار دیگر، صدای خنده کودکان و شور زندگی، قویتر از هر آژیر خطری، در رگهای این شهر ایستاده در غبار، جریان یابد. بهاری که این بار، با شکوفههای مقاومت از راه خواهد رسید.
انتهای پیام
خیلیییی دلنشین بود
الهی الهی که بهار باز هم به سراغ ما بیاد .. خیلی زیبا نوشتید