شیخ هادی استاد را تازه بعد از شهادتش بود که شناختیم. دوستان او، بعد از اعلام خبر شهادت در سیزدهمین روز از ماه رمضان، پستهایی درباره او منتشر کرده و از ویژگیها و خاطراتی که با او به عنوان معاون فرهنگی و هنری سپاه ولیعصر(عج) استان خوزستان داشتند، گفته بودند؛ یکی از ساده زیستی و قناعتش در زندگی حرف زده بود و دیگری از دغدغهمندی و پای کار بودن و خاکی بودنش. به عکس شهید که نگاه میکردیم، انگار سالهای سال است او را میشناسیم با همان سادگی و صداقت و دلسوزی و تعهدی که دوستانش میگفتند.
جمعی از بانوان هیئت رزمندگان عاشقان ثارالله(ع) اهواز و بسیج جامعه زنان استان و همچنین نمایندگانی از دفتر نماینده ولی فقیه در استان، استانداری و بنیاد شهید در هفته اول فروردین به دیدار خانواده این شهید رفتند. با توجه به اینکه کمتر از یک ماه از شهادت حجت الاسلام هادی استاد میگذشت، خود را برای مواجهه با چهرههایی درهم شکسته و سوگوار آماده کرده بودیم؛ در بدو ورود، خانواده شهید استقبال گرم و صمیمانهای از مهمانان خود کردند؛ با چهرههایی که سوگوار بود، اما در هم شکسته، نه. حال و هوایی دیگر در منزل والدین شهید در جریان بود؛ حال و هوایی که عطر ایمان و خداباوری در آن جاری بود.
پس از تلاوت سوره مبارکه فتح، در ابتدا مادر شهید لب به سخن گشود و از شهیدش گفت: «من مادر شهید حجت الاسلام و المسلمین هادی استاد هستم. روی مزار فرزندم، به او قول دادم، گریه نکنم، چون نمیخواهم دشمن از گریه من خوشحال شود. به او گفتم افتخار میکنم که خداوند چنین فرزندی به من داده است. پسر من، شخصیت قانعی داشت، چیزی از دنیا برای خود نمیخواست. هر چه بود، در راه خدا و ائمه(ع) میخواست. با شهامت بود. از نظر روحی بزرگ بود. تازه دارم او را میشناسم که چه کسی بود.
از خدا میخواهم به من، پدرش و همسرش قدرتی بدهد که بتوانیم فرزندانش را در این راه که آن را انتخاب کرده بود، تربیت کنیم. دعا میکنم که از مسیر حق منحرف نشویم.
حضرت زینب(س)، تمام افراد خانواده خود را تقدیم اسلام کرد. امیدوارم خداوند این هدیه را از ما بپذیرد و روز قیامت شرمنده حضرت زهرا(س) و حضرت زینب(س) نباشم. امیدوارم همه مادران این سرزمین محکم بایستند، ذرهای در مقابل دشمن پا پس نکشند.
چهار فرزند دارم. فرزند شهیدم هنوز هست و من هر روز با او حرف میزنم. چهارده روز بود که هادی را ندیده بودم. به برادرش گفته بودم که اگر برادرت را دیدی به او بگو به ما سر بزند. اگر بتواند فقط یک دقیقه بیاید تا او را زیارت کنم. گفته بود به پدرو مادرم سلام برسان و به آنها بگو بعدا شما را میبینم. او نیامد و در روز ولادت امام حسن مجتبی(ع) و با زبان روزه رفت.
آخرین باری که او را دیدم، برای افطار در خانه پسر کوچکم دعوت بودیم. قبل از آن تماس گرفت و گفت: ممکن است برای افطار به خانه نرسم. خواهش کردم زودتر بیاید. گفت باید نماز جماعت را بخوانم و اگر مسألهای پیش نیاید، میآیم. بعد از نماز، مثل اینکه کاری پیش آمده بود، اما به خاطر قولی که به من داده بود، خودش را به سفره افطار رساند. نمیدانستم این آخرین دیدار است. یکم رمضان او را دیدم. در این 14 روز در محل کارش بود.
او از کودکی، خصوصیات اخلاقی متفاوتی داشت. از چیزی ایراد نمیگرفت. آرام بود. عجیب بود. الان که فکر میکنم میبینم او چه قدر متفاوت بود. خدا هم او را انتخاب کرد.»

همسر شهید نیز از هفده سال زندگی در کنار شهید برای ما گفت: «در هفده سالی که افتخار همراهی با شهید را داشتم، به یاد ندارم غیبت کسی را کرده باشد. به ما هم توصیه میکرد غیبت نکنیم. هر وقت میخواستیم درباره کسی، حرفی بزنیم، موضوع را عوض میکرد و میگفت صلوات بفرستید. از دروغ بدش میآمد و خط قرمز خانه ما دروغ بود. ما دو فرزند پسر و دو فرزند دختر داریم. گاهی بچهها، کاری میکردند و میترسیدند که چیزی درباره آن به ما بگویند. شهید، آنها را تشویق میکرد که از گفتن حرف راست نترسند.
ساده زیست بود. همه در جریان هستند. برای خود چیزی نمیخواست، اما برای بقیه، بهترین چیزها را فراهم میکرد. دست بخشندهای داشت. تمام مراسمات شهادت و عزای اهل بیت(ع) را در خانه برپا میکردیم و بستگان را دعوت میکردیم. برای این مراسمات سنگ تمام میگذاشت. گاهی به او میگفتم «وسط ماه است و چیزی از حقوق باقی نمانده است!». میگفت: «نگران چی هستی؟ خدا بزرگه. هر کس با خدا و اهل بیت(ع) معامله کند، چند برابر به او میدهند.» این را در زندگی دیدم و لمس کردم.
مطیع امر رهبر شهیدمان بود. سالی که رهبر انقلاب بر خرید کالای ایرانی تأکید کردند واقعا به این فرموده رهبر شهید عمل میکرد و ما حق نداشتیم کالای غیر ایرانی بخریم و به بستگان هم توصیه میکرد. وقتی رهبر انقلاب موضوع جهاد تبیین را مطرح کردند، گروهی با دوستانش تشکیل داد و هر جمعه بعد از دعای ندبه، در جلسات تبیینی شرکت میکرد. آرزوی شهادت داشت و شهید گونه زندگی کرد. ان شاءالله بتوانم با افتخار راه شهید را ادامه بدهم و فرزندان شهید را آن طور که دوست داشت، تربیت کنم.»

پدر شهید هادی استاد که کمی دورتر از جمع بانوان نشسته بود با دعای خیری سخنان خود را شروع کرد و گفت: «زحمت کشیدید تشریف آوردید. باعث تسلای دل ما شدید. حرف زیادی برای گفتن ندارم. فقط میخواهم از یک ویژگی او حرف بزنم. شیخ ما علاقه زیادی به حضرت آقا و حاج قاسم داشت. او سه روز بعد از شهادت حضرت آقا و با زبان روزه شهید شد. علاقه شدیدی به حاج قاسم داشت. وقتی با ایشان تماس میگرفتیم زنگ انتظار تلفنشان، سخنان حاج قاسم بود. او شبیه حاج قاسم هم به شهادت رسید.»
در این دیدار زینب استاد؛ دختر 11 ساله شهید، وصیت نامه او را برای ما خواند.

او با صدایی آرامی وصیتنامه را خواند و این صدا، فرصتی بود تا پدر شهید، دورتر از جمع مهمانان، با گریهای آرام، دلی سبک کند. وصیت نامه شهید کلمات سادهای داشت، ساده؛ اما عمیق:
«بسم الله الرحمن الرحیم. سفارش نامه: سلام. خدا بهتر میداند چه کسی چقدر زندگی کند.
سفارشها: به همسرم؛ مانند همیشه خدا را در جریان زندگی ببین و بدان خدا، بهترین کفایتکننده است برای کسی که خدا تنها پناهگاه خود بداند و عزت دنیا و آخرت نیز به دست اوست. از تمامی زحماتی که در طی زندگی بهجت آفرینی که با هم داشتیم از تو حلالیت میطلبم. همسر مهربانم در تربیت بچهها از هیچ تلاشی دریغ نکن که سرمایه واقعی ما اینها هستند.
به مادر و پدرم؛ زندگی من نتیجه زحمات شماست. این زحمات را با شخصیت دادن به فرزندانتان به نتیجه مطلوبتری برسانید.
عمر فرزند شما در راهی صرف شد که اگر صاحب او آن را بپذیرد، سربازی مولایش بود، پس از رفتنش ناراحت نباشید.
پدر جان، از شما میخواهم آنگونه که برای من پدر خوبی بودید و مرا همیشه شرمنده محبتهای بی دریغت مینمودی، فرزندانم را نیز از محبتت بی نصیب نگذاری.
به فرزندانم؛ بابا جان، دوستی با خدا را از کودکی و نوجوانی آغاز کن و بدان خدا، برای دوستانش هر کاستی را کفایت میکند.
در انتخاب دوستانتان در بدو وارد شدن به هر جمعی عجله نکنید! به گونهای لباس بپوش که بیشترین شباهت را با دوستان خدا داشته باشید و از اینکه ممکن است کسی حرفی به شما بگوید ناراحت نشوید که دوستان خدا همیشه کم و غریباند.
به برادرانم؛ تقدیر زندگی هر کس چون طناب دوسری است که یک سرش دست خودمان و سر دیگرش دست خداست، تو سعی کن این طناب تو را به خدا وصل کند و اگر تقدیر تو را به جایی کشاند، بدان یا خدا خیری برایت خواسته که تو از آن بیخبری، یا خودت اشتباهی کردهای و در چالهای افتادهای که باید از خدا بخواهی با همان طناب، تو را از آن خارج کند.
به همه بستگانم؛ شما را به خدا از مطالعه و دقت در قرآن، غفلت نکنید. از خواندن کتب مفید مخصوصا کتب شهید مطهری غافل نشوید که آدمی که کم مطالعه میکند به راحتی دچار اشتباه و انحراف میشود. هر کلامی را با دلیل بپذیرید و بدون تحقیق رد نکنید و جز برای اهل بیت(ع) جامه عزا نپوشید. و الحمدلله اولا و آخرا.»
انتهای پیام