نوروز امسال برای ایران، نه فقط تقویم، که یک روایتِ متفاوت از زیستن است؛ تقارنِ آغاز سال با طعم تلخ حمله و شهادت، سفره هفت سین این خانه را با بوی باروت و عطر ایثار آمیخته است. ایکنا در این هنگامه که مرزهای مقاومت با خون سربازان و فرماندهان حراست میشود، قصد دارد در قالب یک مجموعه نوشتار، پای «سینِ» دیگری را به این سفره باز کند: «سین مثل سرباز». در هر بخش از این سلسله مطالب، یک بُعد از حقیقتِ «سرباز» را مدنظر قرار میدهیم. همراه ما باشید در روایت هفتم که به موضوع تربیت سرباز برای فردای وطن اختصاص دارد.
وطنپرستی از آن دسته واژههایی است که انگار از همان روز ازل، نافش را با نام مردم ایران بریدهاند. اصلا ذات این واژه، با پوست و استخوان و تاریخ ما گره خورده است. وقتی از ایران و ایرانی حرف میزنیم، «وطن» دیگر فقط یک تکه خاک محصور در میان مرزهای جغرافیایی نیست؛ یک مفهوم زنده است، یک مادر است، یک هویت است. درست بعد از این واژه، به مفهوم عمیقتری میرسیم به نام «مبارزه با ظلم». وطنپرستی مصداقهای متفاوتی دارد، اما برای ما، از همان روزهای اول زندگی، از همان زمان که در آغوش گرم مادر آرام میگرفتیم، همراه با شیر او در رگهایمان دویده است. ما عشق به این آب و خاک را در لالاییها شنیدهایم و در قصهها مشق کردهایم.
خیلی از ما، از همان زمانی که کودکی بیش نبودیم و قدّمان به زور به دستگیره در میرسید، یاد گرفتیم که چطور باید پای چیزی که دوستش داریم بایستیم. یادتان هست؟ خیلی از ما به خاطر همین احساس غریزی و پاک، رویای «پلیس شدن» در سر داشتیم. تفنگهای پلاستیکیمان را در آغوش میگرفتیم و در کوچهپسکوچههای خاکی، دنبال دزدها و آدمبدهای خیالی میدویدیم. آن رویای کودکانه برای پوشیدن لباس فرم، در واقع اولین جوانههای همان عشق به وطن و ایستادن در برابر ظلم بود که در دلهای کوچکمان جوانه میزد. ما میخواستیم قهرمان محله، شهر و کشورمان باشیم.

از رویای کودکی تا شناختِ مردان میدان
بزرگتر که شدیم، دنیایمان هم وسعت گرفت. کوچهها جای خود را به نقشه پهناور ایران دادند و آن دزدهای خیالی، تبدیل به دشمنانی واقعی شدند که چشم طمع به این خاک داشتند. در این مسیر بزرگ شدن، با دستههای دیگر نظامیها و مدافعان امنیت آشنا شدیم. آدمهای بیشتری را شناختیم؛ مرزبانانی که در سرمای استخوانسوز کوهستانها ایستاده بودند، خلبانانی که آسمان را رصد میکردند و دلاورانی که در دل دریاها سینه سپر کرده بودند.
هر کدام از ما در دوران نوجوانی و جوانی، در دل این تاریخ پر از حماسه، گشتیم و از کسی خواستیم شبیه یکی از این قهرمانان شود. یکی شیفته اقتدار و صلابتِ امروز شد و امثال سردار «حاجیزادهها» را الگوی خود قرار داد؛ مردانی که با تکیه بر دانش و ایمان، نگاه به آسمان را برای ما با کلمهی «امنیت» پیوند زدند و نشان دادند که دست بلند ایران در برابر هر تهدیدی چقدر قدرتمند است.
دیگری مسحور نبوغ و جوانی «شهید حسن باقری» شد. جوانی لاغراندام با چشمانی نافذ که روزگاری خبرنگار بود، اما وقتی پای دفاع از وطن به میان آمد، تبدیل به یکی از بزرگترین استراتژیستها و نوابغ نظامی قرن شد. مردی که نقشهها را نه روی کاغذ، که در دل میدان جنگ میخواند. ما با دیدن این الگوها فهمیدیم که سرباز وطن بودن، فقط به زور بازو نیست؛ به بزرگی روح و وسعت اندیشه است.

این مردان چگونه بزرگ شدهاند؟
اما یک سوال اساسی اینجا یقه آدم را میگیرد، اینکه مگر این مردان چگونه بزرگ شدهاند؟ چه چیزی در خمیرمایه وجودی آنها ریخته شده که از یک جوان معمولی، چنین سرباز بیباک و شجاعی برای وطن ساخته است؟
پاسخ را باید در کلمهای به وسعت «دین» جستجو کرد. بله، مهمتر از همهی آموزشهای نظامی و تاکتیکهای جنگی، این دین و اعتقاد است که شالوده اصلی شخصیت این مردان را شکل داده است. آنها در مکتبی بزرگ شدهاند که به آنها آموخته است دفاع از ناموس، خاک و مظلوم، عین عبادت است. مکتبی که میگوید اگر در برابر ظلم سکوت کنی، شریک ظالمی. این مردان، پای سفرههایی قد کشیدهاند که لقمهی حلال همراه با نام خدا در آن بوده است. مادرانی آنها را تربیت کردهاند که با وضو به آنها شیر دادهاند و در گوششان، پیش از هر ترانهای، اذان و اقامه خواندهاند.
دین به آنها یاد داد که مرگ، پایان راه نیست، بلکه اگر در راه حق و دفاع از مظلوم باشد، آغاز یک حیات ابدی و پرافتخار است (شهادت). همین نگاه آسمانی است که باعث میشود یک جوان، تمام آرزوها، دلبستگیها و راحتیهای دنیایش را بگذارد و سینه ستبر کند در برابر گلولهی دشمن.
چگونه برای این گربه دوستداشتنی سرباز بسازیم؟
حالا ماییم و فردای این سرزمین. ماییم و بچههایی که امروز در خانههایمان قد میکشند. سوال حیاتی و مهم این است که ما باید چگونه فرزندان خود را تربیت کنیم که بتوانند همچین سربازانی برای حفاظت از این گربهی نشسته در خاورمیانه باشند؟ چگونه جانفدایانی تربیت کنیم که در روز مبادا، جا نزنند؟

تربیت چنین نسلی، با سخنرانی و نصیحت خشک و خالی اتفاق نمیافتد. تربیت سرباز برای آینده وطن، یک پروژه هنرمندانه و عاشقانه است. ما باید داستان این خاک را برایشان روایت کنیم. باید به آنها بگوییم که این گربه زیبا در نقشه جغرافیا، چه روزهای سختی را پشت سر گذاشته تا امروز به دست آنها رسیده است. باید بچهها را با قهرمانان واقعیشان آشنا کنیم؛ نه قهرمانان هالیوودی که با جلوههای ویژه پرواز میکنند، بلکه قهرمانانی از جنس گوشت و خون که در همین کوچهها قدم زدهاند و برای لبخند مردمشان، از جان گذشتهاند.
ما باید فرزندانی تربیت کنیم که «جانفدا» باشند. کلمهی عجیبی است این جانفدا؛ یعنی کسی که عزیزترین داراییاش، یعنی جانش را، کف دستش میگیرد و با کمال میل تقدیم میکند. ما به نسلی نیاز داریم که در دوران جنگ و تهدید به جای هجوم به سمت فرودگاهها برای فرار، بند پوتینهایشان را محکم کنند. جانفدایانی که حتی حاضرند زیر بمب و موشک به خیابانها بیایند؛ همانطور که پدران و مادران ما در ایام جنگ هشتساله چنین کردند. بمب میبارید، اما زندگی و مقاومت در خیابانهای تهران، دزفول، خرمشهر و تبریز جریان داشت. این روحیه، ارثیهای است که باید سینهبهسینه منتقل شود.
الفبای مبارزه؛ چرا باید «مرگ بر دشمن» گفت؟
بخشی از این تربیت، یاد دادن الفبای مبارزه است. سرباز فردا، باید از بچگی یاد بگیرد که در برابر ظلم، بیتفاوت نباشد. باید یاد بگیرد که فریاد بزند و «مرگ بر دشمن» بگوید. شاید عدهای در دنیای مدرن امروز، با ژستهای روشنفکرانه بگویند که چرا باید به بچهها کلمات منفی یا خشم را یاد داد؟ چرا باید از دشمنی حرف زد؟
اما این یک خشم کور نیست؛ این یک سیستم ایمنی سالم برای روحِ یک انسانِ آزاده است. وقتی شما چیزی یا کسی را با تمام وجود دوست دارید، به طور طبیعی از هر کسی که بخواهد به آن آسیب برساند، متنفر میشوید. «مرگ بر دشمن» گفتن، رویِ دیگر سکه «عشق به وطن» است. اگر به کودکمان یاد ندهیم که دشمنی وجود دارد و باید در برابر او ایستاد، او را خلع سلاح کردهایم و به وسط میدانی فرستادهایم که گرگها در آن زوزه میکشند. بچهی ما باید بداند که مهربانی و صلح، مختصِ دوستان و مظلومان است و در برابر متجاوز، باید کوهِ آتشفشان بود.

بزرگترین احساس دنیا
ما در برابر آیندهی این آب و خاک مسئولیم. اگر ما چنین نکنیم، اگر کوتاهی کنیم و اگر به آنها یاد ندهیم که عشق به «مامِ میهن» چیست، در واقع بزرگترین ظلم را در حق خود آنها کردهایم.
چرا؟ چون انسانی که دلبسته خاکش نباشد، انسانی که نداند ریشهاش کجاست و برای چه چیزی باید بجنگد، انسان بیوطنی است که در باد تکان میخورد. اگر ما این عشق مقدس را در دل آنها نکاریم، آنها کسانی میشوند که یکی از بزرگترین، باشکوهترین و عمیقترین احساساتِ دنیا را تا آخر عمرشان تجربه نخواهند کرد: احساس غرور از ایرانی بودن. احساس اشک ریختن با سرود ملی. احساس بغض کردن برای یک وجب خاک و احساس بینظیر فدا شدن برای چیزی بزرگتر از «خود».
ما باید این عشق را در رگهای آنها تزریق کنیم تا فردا، وقتی به نقشه ایران نگاه میکنند، فقط چند خط و مرز نبینند؛ بلکه مادر پیری را ببینند که چشمانتظار بازوان ستبر و ارادههای پولادینِ آنهاست. سربازان آینده وطن، با همین قصهها، با همین الگوها و با همین عشقهای خالصانه است که در دامان ما قد میکشند و فردا، ضامن بقا و عزت این سرزمین خواهند شد.
انتهای پیام