
در روزهایی که از جنگ تحمیلی میگذرد، مراکز علمی کشور نیز از آسیبها در امان نماندهاند. براساس اعلام مسئولان آموزش عالی، در پی حملات اخیر بیش از ۳۰ دانشگاه و مرکز آموزش عالی آسیب دیدهاند؛ در این میان بیش از ۶۰ دانشجو و استاد دانشگاه به شهادت رسیدهاند و ۱۵۴ فضای آموزشی و پژوهشی نیز دچار خسارت شده است. رخدادهایی از این دست بار دیگر این واقعیت را پیش چشم میگذارد که نهاد علم در چنین شرایطی صرفاً یک ناظر بیرون از میدان نیست، بلکه خود نیز به بخشی از میدان منازعه تبدیل میشود.
همین مسئله پرسشهای مهمی را پیش روی جامعه علمی قرار میدهد: چرا مراکز علمی به هدف حمله تبدیل میشوند و نقش دانشگاهیان و نخبگان در چنین بزنگاههایی چیست؟ آیا دانشگاه میتواند خود را از تحولات بزرگ سیاسی و اجتماعی جدا بداند یا تجربههای تاریخی نشان میدهد علم و جامعه سرنوشتی درهمتنیده دارند؟
سرویس اندیشه ایکنا با همین دغدغه به سراغ یعقوب توکلی، دانشیار پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی رفته و در گفتوگویی با او، به مرور این رخداد در تاریخ معاصر ایران و بررسی جایگاه و مسئولیت جامعه علمی در چنین شرایطی پرداخته است.
ایکنا - بهعنوان پرسش آغازین، آیا در تاریخ معاصر ایران سابقه حمله به مراکز علمی و پژوهشی وجود داشته و اگر چنین اتفاقاتی رخ داده، این نوع مواجهه چه معنایی دارد؟ آیا صرفاً یک اقدام نظامی است یا میتوان آن را نشانهای از نوعی تقابل با دانش، فرهنگ و علم دانست؟
در دوره محمدرضا پهلوی چندین بار حمله مستقیم به مراکز علمی و آموزشی رخ داد. یکی از نخستین نمونهها به سال ۱۳۳۲ بازمیگردد. پس از کودتای ۲۸ مرداد و در آستانه سفر «ریچارد نیکسون» معاون رئیسجمهور آمریکا به ایران، دانشجویان دانشگاه تهران نسبت به ازسرگیری روابط با دولتهای حامی کودتا اعتراض کردند. در پی این اعتراضات، نیروهای نظامی به دانشکده فنی دانشگاه تهران حمله کردند و سه تن از دانشجویان به شهادت رسیدند و شمار زیادی نیز زخمی یا بازداشت شدند. این حادثه بهعنوان یکی از نخستین تجربههای جدی حمله به محیط دانشگاهی در تاریخ معاصر ایران ثبت شده است.
مورد دیگر به سال ۱۳۴۰ باز میگردد. در آن زمان دانشآموزان مدرسهای در حوالی میدان بهارستان تهران نسبت به سیاستهای آموزشی اعتراض داشتند و معلمان نیز در اعتراض به وضعیت حقوقی خود دست به تجمع زده بودند. در جریان درگیریهایی که رخ داد، یک دانشآموز کشته شد. در واکنش به این حادثه، دانشجویان دانشگاه تهران تجمعی اعتراضی و مسالمتآمیز برگزار کردند، اما نیروهای نظامی به دانشگاه حمله کردند و بنا بر گزارش دکتر فرهاد، رئیس وقت دانشگاه تهران، صدها نفر در این حمله زخمی یا بازداشت شدند. او این حمله را از نظر شدت خشونت با یورش مغولان مقایسه کرده است.
نمونه دیگر به آبان ۱۳۵۷ مربوط میشود. در آن زمان، دانشآموزان مدارس تهران پس از تعطیلی مدارس در دانشگاه تهران تحصن کردند. این تحصن چند روز ادامه یافت و به تدریج با حضور دانشجویان به یک حرکت مشترک دانشآموزی ـ دانشجویی تبدیل شد. در روز ۱۳ آبان نیروهای نظامی به دانشگاه حمله کردند و تیراندازی گستردهای صورت گرفت که به کشته و زخمی شدن شماری از دانشآموزان و دانشجویان انجامید. در روایتهای تاریخی گاه از آن بهعنوان روز دانشآموز و گاه روز دانشجو یاد میشود، اما براساس برخی پژوهشها روایت دانشآموزی پررنگتر است.

در کنار دانشگاهها، حوزههای علمیه نیز از جمله مراکز علمی بودند که با فشار و حملات حکومت مواجه شدند. این روند از اواخر دوره مشروطه آغاز شد؛ زمانی که برخی جریانهای سیاسی با حوزههای علمیه دچار تقابل شدند و محدودیتهایی برای فعالیت آنها ایجاد کردند. با روی کار آمدن رضاخان این سیاستها شدت گرفت. افرادی مانند علیاصغر حکمت، محمدعلی فروغی و تیمورتاش از جمله کسانی بودند که سیاستهای سختگیرانهای علیه حوزههای علمیه دنبال کردند. ابتدا تلاش شد با بخشنامهها و محدودیتهای اداری فعالیت حوزهها کاهش یابد و سپس فشارها بر طلاب افزایش پیدا کرد؛ روندی که در نهایت به تعطیلی بسیاری از مدارس علمیه در دوره رضاشاه انجامید.
بسیاری از مدارس در شهرهای مختلف عملاً تعطیل شدند و حتی برخی از آنها کاربریهای دیگری پیدا کردند؛ برای نمونه در برخی شهرها مدارس علمیه به انبار کاه یا مکانهای غیرآموزشی تبدیل شدند. با سقوط رضاشاه در شهریور ۱۳۲۰، به تدریج امکان احیای حوزهها فراهم شد و این روند در دوران آیتالله بروجردی گسترش یافت. در آن دوره حوزه علمیه قم که پیشتر حدود ششصد طلبه داشت، به چند هزار نفر رسید و مدارس دینی دوباره رونق گرفتند.
با این حال، در سال ۱۳۴۲ و همزمان با طرح برخی اعتراضها نسبت به سیاستهای داخلی و خارجی حکومت، بار دیگر حوزههای علمیه در معرض فشار قرار گرفتند. یکی از مهمترین این رویدادها حمله به مدرسه فیضیه قم در دوم فروردین ۱۳۴۲ بود. در آن زمان مسئله نفوذ و سلطه قدرتهای خارجی، به ویژه آمریکا و اسرائیل، در ساختار سیاسی و اقتصادی ایران از سوی برخی علما و به ویژه امام خمینی(ره) مطرح میشد. ایران در قالب قراردادهای نظامی عملاً به یکی از پایگاههای راهبردی غرب در منطقه تبدیل شده بود و حضور مستشاران خارجی در بخشهای مختلف کشور گسترش یافته بود.
در چنین فضایی، حوزه علمیه قم و مراجع دینی به یکی از مراکز اصلی اعتراض و انتقاد نسبت به این وضعیت تبدیل شدند و همین مسئله زمینهساز برخوردهای شدید حکومت با این نهاد علمی و دینی شد؛ برخوردهایی که نمونه بارز آن در واقعه حمله به مدرسه فیضیه مشاهده شد؛ زمانی که آیتالله بروجردی، از بزرگترین علمای جهان اسلام که در قم حضور داشتند. در آن واقعه کماندوهای رژیم پهلوی به مدرسه فیضیه حمله کردند. اسناد و مدارک تاریخی نشان میدهد که این اقدام با هماهنگی دولت وقت ایران و تحت تأثیر و فشار آمریکا صورت گرفت؛ زیرا در آن مقطع نفوذ و حضور آمریکاییها در ساختار سیاسی و امنیتی کشور بسیار گسترده بود.

نمونه دیگری از این برخوردها حمله به حوزه علمیه طالبیه تبریز است. علاوه بر این، پس از سالها فشار و محدودیت بر حوزههای علمیه، در دهم خرداد سال ۱۳۵۴ نیز حمله شدیدی بار دیگر به مدرسه فیضیه قم صورت گرفت. در جریان این حمله شمار زیادی از طلاب دستگیر شدند و گروه قابل توجهی از مدرسان حوزه ـ بهویژه اساتید دروس سطح و خارج ـ بهصورت دستهجمعی به شهرهای مختلف تبعید شدند.
جالب اینجاست که همین تبعیدها بعدها به یکی از عوامل گسترش جریان انقلاب اسلامی در نیمه نخست دهه ۱۳۵۰ تبدیل شد. علمایی مانند آیتالله فاضل لنکرانی، آیتالله مکارم شیرازی، آیتالله جعفر سبحانی، آیتالله نوری همدانی، آیتالله سیدعلی خامنهای و برخی دیگر از روحانیون برجسته به شهرهای مختلف تبعید شدند و همین مسئله باعث شد شبکه ارتباطی و فکری حوزه در مناطق مختلف کشور گسترش پیدا کند؛ در حالی که هدف حکومت از این تبعیدها در واقع تعطیل کردن حوزههای درسی و محدود کردن فعالیتهای علمی و فکری آنان بود.
ایکنا - با توجه به این سابقه تاریخی، حمله به زیرساختها و مراکز علمی و پژوهشی چه پیامی دارد؟ از نگاه شما این نوع اقدامات چه معنایی در سطح سیاسی و تمدنی دارد؟
حمله به زیرساختهای علمی و تحقیقاتی در واقع پیامی روشن دارد و آن این است که مهاجمان با اصل موجودیت علمی و فکری یک جامعه مسئله دارند. وقتی در یک درگیری یا جنگ، هدف قرار دادن مراکز علمی در دستور کار قرار میگیرد، این نشان میدهد که مسئله صرفاً یک تقابل نظامی نیست، بلکه نوعی تقابل با ظرفیتهای دانشی و آینده علمی یک کشور است.
در سالهای اخیر نیز شاهد نمونههای روشنی از این رویکرد بودهایم. دانشمندان برجسته هستهای ایران مانند شهید مسعود علیمحمدی، شهید مجید شهریاری و دیگر دانشمندان این حوزه هدف عملیاتهای تروریستی قرار گرفتند؛ اقداماتی که بسیاری از تحلیلگران رد پای رژیم صهیونیستی و برخی سرویسهای اطلاعاتی غربی را در آن مشاهده کردهاند.
با این حال، در بسیاری از موارد شاهد بودیم که دولتهای غربی نهتنها این ترورها را محکوم نکردند، بلکه در عمل نسبت به آن سکوت کردند. یکی از نمونههای مهم در این زمینه ترور شهید محسن فخریزاده بود؛ دانشمندی که نقش مهمی در پیشبرد تحقیقات علمی و دفاعی کشور داشت. اهمیت جایگاه او به حدی بود که شهید حاج قاسم سلیمانی بارها در سخنان خود به نقش کلیدی او اشاره کرده و گفته بود که از دست دادن چنین دانشمندانی خسارتی بزرگ برای کشور است.
در چنین شرایطی، طبیعی است که جامعه علمی یک کشور نسبت به این نوع اقدامات حساس باشد. با این حال، گاهی مواضعی نیز دیده میشود که محل نقد است. برای مثال در مقاطعی بیانیههایی از سوی برخی مدیران دانشگاهی منتشر شده که در آنها نوعی نگرانی از پاسخ متقابل یا دفاع در برابر این اقدامات مطرح شده است.
به نظر من چنین رویکردی با شأن و جایگاه جامعه علمی سازگار نیست. جامعه دانشگاهی باید در کنار دفاع از علم و پژوهش، نسبت به امنیت و استقلال کشور نیز حساس باشد و خود را جدا از سرنوشت جامعه نداند.
به بیان دیگر، تصور اینکه جان دانشمندان یا دانشگاهیان ارزشی متفاوت از دیگر اقشار جامعه دارد یا باید از هرگونه خطر مصون باشد، در حالی که دیگران در میدانهای مختلف برای دفاع از کشور هزینه میدهند، نگاه درستی نیست. جامعه علمی نیز بخشی از جامعه است و مسئولیت مشترکی در قبال سرنوشت کشور دارد.
بعد از انتشار بیانیه رئیس دانشگاه تهران، جمع زیادی از مردم و بهویژه جوانان از ما سؤال میکردند که چه ذهنیتی بر برخی از رؤسای دانشگاهها و اساتید حاکم بوده که چنین درخواستی را مطرح کردهاند. صادقانه بگویم، من در برابر بسیاری از این پرسشها شرمسار بودم؛ زیرا پاسخ قانعکنندهای نداشتم. بسیاری از جوانان میپرسیدند چه تفاوتی میان خون یک دانشمند جوانی که امروز در میدان دفاع از کشور فعالیت میکند با خون استادان دانشگاه وجود دارد؟
برای مثال، جوان دانشمندی که امروز در حوزههای دفاعی و فناورانه فعالیت میکند و با تلاش خود مانع از تعرض دشمنان به کشور میشود، چه تفاوتی با استادانی دارد که در دانشگاه تدریس میکنند؟ آیا باید تصور کنیم خون برخی ارزشمندتر از دیگران است؟ آیا ما باید خود را «تافته جدا بافته» بدانیم؟
من به عنوان طلبهای که سالها در حوزه علمیه تحصیل کردهام و از محضر استادانی چون آیتالله سیدعلی محقق داماد بهره بردهام، وقتی برخی نامهنگاریها و درخواستها برای میانجیگری یا تقاضای صلح ایشان را دیدم، واقعاً احساس شرمندگی کردم. تاریخ این سرزمین سرشار از مردانی است که در لحظات دشوار ایستادگی کردند و کشور را حفظ کردند. چرا باید تصور کنیم کسانی که در محیط دانشگاه فعالیت میکنند، جایگاهی جدا از دیگر مدافعان کشور دارند؟
اگر به تاریخ ایران نگاه کنیم، میبینیم که در بزنگاههای مهم، شخصیتهایی مانند شاه اسماعیل صفوی، شاه طهماسب و نادرشاه توانستند با بسیج منابع و سازماندهی نیروها، کشور را از خطرهای بزرگ نجات دهند. نادرشاه که از طبقات پایین جامعه برخاسته بود، در شرایطی که ایران از سوی قدرتهایی مانند روسیه و عثمانی مورد هجوم قرار گرفته بود، توانست نیروها را گرد هم آورد و کشور را از فروپاشی نجات دهد. در این مسیر البته دانشمندان و متفکران بزرگی هم وجود داشتند و برای آنان احترام فراوان قائلیم، اما آنچه در لحظات بحرانی کشور را حفظ میکند، ترکیب دانشها در قالب «علم استراتژی» و توان دفاعی است.
ما ممکن است در حوزههای مختلف علمی تخصص داشته باشیم؛ از تاریخ گرفته تا فیزیک یا علوم انسانی اما هنگامی که این دانشها در سطح کلان به هم میپیوندند، چیزی به نام دانش راهبردی یا استراتژیک شکل میگیرد. این دانش، که در حوزههای نظامی و امنیتی نیز تجلی پیدا میکند، نقشی تعیینکننده در حفظ یک کشور دارد. بنابراین چرا باید دانشمندانی را که در حوزههای دفاعی فعالیت میکنند و حتی جان خود را در این مسیر فدا میکنند، نادیده بگیریم و در عوض تصور کنیم خون کسانی که صرفاً در محیطهای دانشگاهی فعالیت میکنند ارزشمندتر است؟
ایکنا - آیا ریشه چنین نگاهی را میتوان در این تصور جستوجو کرد که علم از قدرت سیاسی و نظامی مستقل است و نباید میان آنها پیوندی برقرار کرد؟
به نظر من این تصور تا حد زیادی نادرست است. اگر به تاریخ علم نگاه کنیم، میبینیم که بسیاری از دانشمندان بزرگ در ارتباط با ساختارهای قدرت فعالیت میکردند. برای نمونه، زندگی ابنسینا را بررسی کنید؛ او به عنوان یکی از بزرگترین دانشمندان تاریخ اسلام، در مقاطع مختلف در دربار پادشاهان حضور داشت. دلیلش هم روشن بود: پژوهش و تولید علم نیازمند منابع و امکانات است و این منابع را معمولاً قدرت سیاسی تأمین میکند.
در طول تاریخ، یکی از افتخارات پادشاهان و دولتها حمایت از دانشمندان و تأمین هزینههای پژوهش بوده است. امروز نیز در جهان همینگونه است. منابع مالی دانشگاهها از کجا تأمین میشود؟ از بودجه عمومی، از مالیاتها، از درآمدهای ملی. در کشوری مانند ایران، بخشی از این منابع از درآمدهای نفتی و اقتصادی تأمین میشود؛ درآمدهایی که حاصل تلاش بخشهای مختلف جامعه است.
من زمانی که مدیر گروه بودم، به دانشجویان دکتری میگفتم باید به این نکته توجه داشته باشید که هزینه تحصیل شما چگونه تأمین میشود. کارگرانی در گرمای شدید خلیج فارس نفت استخراج میکنند، عدهای در صنایع مختلف کار میکنند و اقتصاد کشور را میگردانند تا منابع لازم برای آموزش و پژوهش فراهم شود. این همان قدرت اقتصادی و سیاسی است که امکان فعالیت علمی را فراهم میکند.
بنابراین علم و قدرت کاملاً از هم جدا نیستند؛ بلکه به نوعی «ظروف مرتبط» هستند. قدرت سیاسی میتواند منابع مالی و امکانات لازم برای پژوهش را فراهم کند و دانشگاهها نیز با تولید علم به توسعه کشور کمک میکنند. البته شأن دانشگاه ایجاب میکند که در بسیاری از امور استقلال علمی خود را حفظ کند و قدرت سیاسی نیز به این استقلال احترام بگذارد. اما این به معنای گسست کامل میان علم و قدرت نیست.
بحث اصلی در اینجا دفاع از کشور است؛ دفاع از ایران، از هویت ملی و از امنیت مردم. در کتابی که سال ۱۳۸۵ با عنوان «عقاب علیه شیر» درباره سناریوی حمله احتمالی آمریکا به ایران نوشتم، توضیح دادهام که اگر کشوری مورد اشغال قرار گیرد، چه پیامدهایی ممکن است برای جامعه و مردم آن به وجود آید. بنابراین مسئله صرفاً یک بحث نظری نیست؛ بلکه موضوعی است که مستقیماً با سرنوشت یک ملت گره خورده است.

گاهی در تاریخ شاهد بودهایم که برخی جریانهای قدرت برای منافع خود دست به رفتارهایی میزنند که با معیارهای اخلاقی و انسانی سازگار نیست. در گذشته نیز نمونههایی از سوءاستفادههای قدرت وجود داشته است، اما آنچه امروز اهمیت دارد این است که ملتها نسبت به سرنوشت خود و نسبت به سلطهجویی قدرتهای بزرگ حساس باشند. وقتی در عرصه بینالمللی قدرتهایی تلاش میکنند بر سرنوشت ملتها مسلط شوند، طبیعی است که جوامع مختلف در برابر آن واکنش نشان دهند و از استقلال و هویت خود دفاع کنند.
در شرایطی که کشور با فشارها و تهدیدهای جدی مواجه است، گاهی از سوی برخی چهرههای دانشگاهی مواضعی مطرح میشود که این نگرانی را ایجاد میکند که گویا دفاع از کشور یا ایستادگی در برابر فشارهای خارجی امری نامشروع یا ناپسند است، در حالی که دفاع از امنیت و استقلال یک کشور امری طبیعی و بدیهی است.
ایکنا - با توجه به این شرایط، به نظر شما دانشمندان و پژوهشگران چگونه میتوانند ضمن ادامه فعالیتهای علمی خود، نسبت به تحولات اجتماعی و سیاسی نیز مسئولانه عمل کنند؟
به نظر من جامعه علمی میتواند چند کار مهم انجام دهد. نخست اینکه با مردم ارتباط خود را حفظ کند. جامعه ما جامعهای آگاه و حساس است و بهویژه جوانان پرسشهای جدی درباره مسائل کشور دارند. در چنین فضایی، نقش اندیشمندان علوم انسانی بسیار مهم است؛ زیرا میتوانند به تحلیل و تبیین مسائل کمک کنند و فضای گفتوگو و فهم متقابل را تقویت کنند.
نمونهای از این ارتباط را میتوان در رفتار برخی از مراجع و شخصیتهای علمی دید. برای مثال، آیتالله جوادی آملی در یک پیام تصویری خطاب به مردم با تواضع فراوان از جایگاه و نقش آنان سخن گفت و تأکید کرد که مردم ایران با ایستادگی خود شایسته احتراماند. چنین نگاهی میتواند برای جامعه امیدبخش باشد؛ زیرا وقتی یک عالم بزرگ با آن جایگاه علمی در برابر مردم تواضع میکند، احساس اعتماد و همبستگی اجتماعی تقویت میشود.
از سوی دیگر، دانشگاهیان اگر هم در میدانهای عملی حضور ندارند، دستکم میتوانند با احترام و حمایت معنوی از کسانی که در خط مقدم دفاع از کشور قرار دارند، نقش خود را ایفا کنند. بسیاری از خانوادهها امروز با نگرانیهای فراوان زندگی میکنند؛ خانوادههایی که فرزندانشان در مأموریتهای دشوار یا در عرصههای دفاعی و امنیتی مشغول فعالیت هستند. طبیعی است که این خانوادهها نیازمند همدلی و حمایت اجتماعی باشند.

تاریخ ایران نیز نشان میدهد که در هر دورهای دو نوع رویکرد در میان نخبگان وجود داشته است. در یک سو کسانی بودهاند که تلاش کردهاند در برابر فشارهای خارجی از استقلال کشور دفاع کنند؛ شخصیتهایی مانند قائممقام فراهانی که در برابر نفوذ قدرتهای خارجی ایستاد و هزینههای سنگینی پرداخت. در سوی دیگر نیز افرادی بودهاند که مسیر متفاوتی را انتخاب کردهاند.

در نهایت، قضاوت اصلی را تاریخ انجام میدهد. تاریخ معمولاً کسانی را که برای استقلال و عزت کشور تلاش کردهاند با احترام یاد میکند. در مقابل، کسانی که در لحظات حساس از مسئولیت خود فاصله گرفتهاند، جایگاه متفاوتی در حافظه تاریخی ملتها پیدا میکنند. به همین دلیل، مهمترین وظیفه جامعه علمی این است که در کنار حفظ فعالیتهای علمی و پژوهشی، نسبت به سرنوشت جامعه و آینده کشور نیز احساس مسئولیت داشته باشد.
انتهای پیام