
به گزارش ایکنا، ترکشهای مدرسه شجره طیبه میناب، هنوز هم تمام نشدهاند؛ ترکشهایی که دیگر از جنس فلز و آتش نیست، اما برای بههمریختن روح و روان یک ملت، تا یک عمر کفایت میکند.
پنجاه روز گذشته، اما «شجره طیبه» هنوز در میان انفجار ممتد ایستاده است؛ انفجاری که اینبار نه دیوارها، که دلها را ویران میکند و هنوز برای گفتن، برای لرزاندن، برای درگیر کردن ذهن و روح مردم، حرفهای ناگفته بسیار دارد.
پنجاه روز است که از دل آن آوار، ترکشها برمیخیزند و بیواسطه به قلب مردم مینشینند؛ روزی در قامت روایت ماکان هفتساله که ذهنها را تا مرز فروپاشی میبرد، روزی در صدای پدری که میان کلماتش، جای خالی همسر و دو فرزند شهیدش را فریاد میزند و امروز، در قاب دختری دانشآموز که در خرابههای مدرسه دنبال ردی از معلم قرآن میگردد؛ تصویری که روان را تا لبه ویرانی میکشاند.
داستان امروز مدرسه شجره طیبه میناب، دختری ایستاده میان خاک، میان آجرهای فرو ریخته و دفترهای نیمهسوخته است؛ هقهقش هنوز کامل نشده، اما ذهنش بیقرارِ پاسخ است. دودوتا چهارتا میکند، تمام آنچه از استدلال و برهان در کلاس آموخته را به صف میکشد تا به یک نتیجه برسد: «این کفشی که از دل آوار بیرون کشیده، نشانی از معلم قرآن هست… یا نه؟»
میدانم تماشای چنین صحنههایی برای کودکی در اندازههای او، هنوز زود است؛ میدانم جنگ تحمیلی سوم، بیمقدمه او را و یک نسل از مردمان میناب را از حیاط مدرسه، از زنگ تفریح، از بازیهای بیدغدغه، پرت کرد وسط واقعیتی که از سن او و سن آنها بزرگتر است.
میدانم جبر روزگار، دست این نسل را گرفت و به جای دفتر و مداد، آنها را میان خرابهها نشاند تا به جای نوشتن مشق، نشانه جمع کنند و به جای حفظ آیه، با بغض استدلال بچینند که این ردّی که پیدا کردهاند به معلم قرآن میرسد… یا نه.