کد خبر: 4349545
تاریخ انتشار : ۱۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۲:۵۴

روایت مهر؛ معلمی که «نمی‌توانم» را به «می‌توانم» تبدیل کرد

روایت مهر داستان معلمی است که در مواجهه با دانش‌آموزان استثنایی با گفتن یک «می‌توانی» ساده، توانست سرنوشت کودک را از باور ضعف، به تجربه توانستن ببرد.

روایت مهربه گزارش ایکنا به نقل از روابط عمومی اداره کل آموزش و پرورش لرستان، روایت مهر؛ داستانی الهام‌بخش از فداکاری و عشق یک معلم در یک مدرسه استثنایی، جایی که تلاش‌های یک مربی جوان، نگاه‌های ناامید کودکان پشت نرده‌ها را به لبخند پیروزی و خودباوری بدل کرد. 

این روایت، سفری است از یادگیری و صبر در مواجهه با چالش‌های معلولیت‌های گوناگون تا تبدیل شدن تمرین‌های ساده به دستاوردهای بزرگ، که نشان می‌دهد چگونه یک «می‌توانم» ساده می‌تواند سرنوشت کودکی را از باور ضعف به تجربه توانمندی رهنمون سازد.

چند سال پیش، زمانی که هنوز جوان‌تر بودم و مدرک تربیت‌بدنی‌ام را گرفته بودم، در مدرسه‌ای معمولی مشغول تدریس بودم. درست کنار مدرسه ما، آموزشگاه استثنایی کوچکی قرار داشت؛ جایی که کودکانش هنگام زنگ ورزش، از پشت نرده‌های آهنی به حیاط نگاه می‌کردند.

نگاهشان آرام اما سنگین بود؛ پر از پرسشی خاموش: «چرا ما نه؟»هر بار که چشمم به آن نگاه‌ها می‌افتاد، چیزی درونم می‌لرزید و با خود می‌گفتم: «چرا شادی نباید سهم این بچه‌ها باشد؟»

هیچ‌کس از من نخواسته بود قدمی بردارم، اما روزی جرقه‌ای در ذهنم روشن شد:«کاش می‌توانستم برایشان کلاسی بسازم… حتی کوچک، حتی ساده.»رفتم؛ داوطلبانه، بی‌هیچ چشم‌داشتی.

روزهای اول دشوار بود. بچه‌ها معلولیت‌های متفاوتی داشتند و حتی ساده‌ترین حرکت برایشان چالش بود. اما من ماندم؛ با یادگیری، با صبر، با دل معلمی.

میان آن کودکان، پسری بود به نام رامین؛ پسرکی با شوق زیاد و توان جسمانی کمتر از آنچه خودش تصور می‌کرد. روز اول که توپ را به دست گرفت، آن را مضطرب میان انگشتانش چرخاند و آرام گفت: «خانم… من بلد نیستم. همه از من بهترن… می‌ترسم خراب کنم.»کنارش نشستم و گفتم: «هیچ‌کس از قوی شروع نمی‌کنه رامین جان. قوی شدن، یادگرفتنیه. بیا اولین قدم رو همین‌جا برداریم.»

توپ را آرام برایش انداختم. بار اول افتاد. بار دوم هم.سرش را پایین انداخت و گفت:«دیدین؟ گفتم که نمی‌تونم…» لبخند زدم و گفتم: «تو تا همین‌جاش هم از دیروزت جلوتری. فقط ادامه بده، بقیه‌اش با من.»

از همان روز، رامین آهسته آهسته روی غلتک افتاد.تمرین‌های کوچک به توانستن‌های بزرگ تبدیل شدند.یک روز که برای اولین‌بار توپ را دقیق گرفت، چشمانش برق زد و کودکانه گفت: «خانم! این یکی رو خودم گرفتم… خودم!» گفتم: «آفرین! دیدی وقتی می‌مونی و ادامه می‌دی، چطور قوی‌تر می‌شی؟ این یعنی داری رشد می‌کنی.»

بعدتر که فوتبال دونفره بازی می‌کردیم، دیگر آن پسر مضطرب نبود. درست بعد از گلی که با شوق تمام زد، نفس‌زنان گفت: «خانم… من انگار دارم بهتر می‌شم، درسته؟» گفتم: «نه فقط بهتر… تو داری از خودت جلو می‌زنی. این اسمش پیروزیه.» این مسیر فقط برای رامین نبود؛ برای همه بچه‌ها بود.

بازی وسطی برایشان سخت‌ترین بخش بود. گاهی رسیدن از یک نقطه کوچک به نقطه دیگر، طولانی و دشوار می‌شد. اما هر بار که عقب می‌ماندند، می‌گفتم: «تا تو نرسی، بازی شروع نمی‌شه. این زمین بدون تو کامل نیست.»

روزهای اول اشک‌هایم بی‌صدا می‌آمد؛ اما کم‌کم جای خود را به لبخندی داد که از دیدن رشدشان می‌جوشید. هر روزشان روایتی تازه از ایستادگی بود؛ ایستادگی کوچک اما عمیق.رامین یک روز پس از پایان کلاس، کنارم ایستاد و گفت: «خانم… می‌دونین چی شد؟ من دیگه از توپ نمی‌ترسم.»

نگاهش کردم و گفتم: «تو از خودت نترسیدی… همین شدنی‌هات رو ساخت.»

معلمی برای من فقط شغل نبود؛ دل‌سپاری بود. یادم داد که گاهی بزرگ‌ترین آموزش‌ها در ساده‌ترین لحظه‌ها اتفاق می‌افتد.

یاد داد که اگر دستی به سوی کودک دراز شود، او راه خودش را پیدا می‌کند؛ آهسته، با تلاش، اما محکم.

این روایت را می‌گویم تا یادمان نرود: گاهی یک «می‌توانی» ساده، می‌تواند سرنوشت کودک را از باور ضعف، به تجربه توانستن ببرد.

انتهای پیام
captcha