در عرصه روابط بینالملل، دیپلماسی تنها به معامله منافع خلاصه نمیشود، بلکه بیش از هر چیز «هنر اقناع از طریق زبان» است. ادبیات سیاسی و به ویژه ادبیات دیپلماتیک، آن دسته از کاربردهای زبانی هستند که در آنها واژگان، ساختارها و ارجاعهای فرهنگی، نه فقط برای انتقال اطلاعات، بلکه برای شکلدهی به ادراکها، ایجاد اعتماد و گاه اعمال فشار پنهان به کار میروند.
دادههای بینالمللی در تحلیل گفتمان سیاسی نشان میدهد که دیپلماتهای موفق همواره از «لایههای چندگانه معنایی» بهره بردهاند؛ زبانی که در ظاهر محترمانه، اما در عمق استوار و جهتدار است.
در این میان، کشورهای صاحبتمدن مانند سرزمین جانِمان، ایران؛ گنجینهای از نمادها، ضربالمثلها، و الگوهای ادبی به جا مانده از قافله هزاره ادب فارسی در اختیار دارند که به کارگیری ماهرانهی آنها در گفتوگوهای جهانی، نشانهی «برتری استراتژیک» دیپلمات است.
ادبیات دیپلماتیک پلی است میان «صلابت سیاست» و «ظرافت فرهنگ». دیپلماتی که از کشورهایی با تمدن کهن برمیخیزد، وارث بیش از هزار سال حکایت، پند و کولهباری از وجاهت ادبیت ادبیات آن سرزمین تمدنساز و فرهنگخیز است. بهکارگیری این میراث در گفتوگوهای جهانی، نه یک تزئین، بلکه نشانه «بلوغ راهبردی» و «خودآگاهی تاریخی» است. دادههای بینالمللی تأیید میکنند که چنین دیپلماتی میتواند در عین حفظ عزت ملی، احترام جهان را نیز برانگیزد.
کشور صاحبتمدن، زبانی جز زبان زیبایی، حکمت و مدارا ندارد و دیپلماتی که از این زبان بهره گیرد، همواره «دست بالا» را در میدان مذاکره از آن خود کرده است.
این تازهترین نمونه از بلندای درک موقعیت زمانی و از آن مهمتر، زبانیِ اسماعیلی بقائی؛ سخنگوی دستگاه دیپلماسی کشورمان است که در برابر زبان و روایت گستخانه «دونالد ترامپ» (رئیس جمهوری آمریکا) درباره به دست آوردن تسلط بر تنگه هرمز سخن گفته بود.

این پاسخ اسماعیلی بقائی در شبکه اجتماعی «ایکس» خطاب به پیامی است که «ترامپ» آن را در شبکه اجتماعی خود «تروث سوشال» مبنی بر تکرار ادعای واهی خود درباره به دست آوردن تسلط بر تنگه هرمز و بازکردن این آبراه راهبردی (استراتژیک) در قالب توسل به زور منتشر کرده بود.
اسماعیل بقائی، سخنگوی وزارت خارجه ایران، در شبکه اجتماعی ایکس:
«رومیان تصور میکردند که رُم مرکز عالم است؛ اما ایرانیان این توهم را در هم شکستند.
لشکرکشی «مارکوس ژولیوس فیلیپوس» (فیلیپ عرب) به سمت شرق علیه امپراتوری ساسانیان، منجر به پیروزی رومیان نشد، بلکه به صلحی با شروط شاپور اول ختم شد: امپراتور ناچار شد با واقعیت کنار بیاید.»

بقائی (سخنگوی وزارت امور خارجه) همچنین؛ پیش از این زمانی که «ترامپ» در شبکه اجتماعی خود، برای اولین بار راه به دست آوردن تنگه هرمز را عملیت نظامی و استفاده از زور برای رسیدن به قدرت خوانده بود، از زبان «باربارا تاکمن» یکی از مورخها و منتقدان سرسخت نگرش جنگطلبانه رؤسای جمهوری آمریکا و با استناد به کتاب «تاریخ بیخردی» این نویسنده شهیر که جایزه ارزشمند «پولیتزر» را برای او به ارمغان آورده بود؛ مطلبی را با تیتر « خشک مغزی منشاء خودفریبی است»، اینچنین نوشته بود:
اسماعیل بقائی؛ سخنگوی وزارت امور خارجه، با انتشار فرازی از کتاب «تاریخ بیخردی»، در شبکه ایکس نوشت:
«خشکمغزی، منشأ خودفریبی است و نقش بسیار بزرگی در حکمرانی دارد و عبارت از این است که اوضاع و احوال را بر مبنای تصورات ثابت و پیشساخته ارزیابی کنیم و علائم و قراین مخالف را نادیده بگیریم یا مردود بشماریم و به پیروی از آرزوهای خود عمل کنیم و واقعیتها را گردن ننهيم.»
برگرفته از کتاب «باربارا تاکمن»؛ «تاریخ بیخردی: از تروا تا ویتنام»

به بهانه این نگرش دقیق، عمیق و حسابشده اسماعیل بقائی در بهره بردن از سیر تحول و تطور تاریخی در ارجاع او به پیروزی ایرانیان بر «فیلیپ عرب» در زمان پادشاهی ساسانیان در پیام ابتدائی این نوشتار و سپس پیام محکم و استئوار او در بهرهبردن از کتاب «باربارا تاکمن» در ادامه این گزارش به بررسی کتاب «تاریخ بیخردی» (با زیر عنوان از تروا تا ویتنام) که در کشورمان با ترجمه استاد «حسن کامشاد» ترجمه و توسط «نشر کارنامه» منتشر شده، میپردازیم.
کتاب «تاریخ بیخردی» (The March of Folly) اثر «باربارا تاکمن»، مورخ برجسته آمریکایی و برنده دو جایزه «پولیتزر»، یکی از تأملبرانگیزترین کاوشها در باب تکرار فاجعهبار خطاهای سیاسی و محاساباتی سیاستمداران و دولتمردان از پادشاهان امپراتوریهای هزارههای دور گرفته تا روسای جمهوری شکل نوین کشورداری در قرن بیستم را شامل میشود.
«باربارا تاکمن» در کتاب «تاریخ بیخردی» به دنبال پاسخ به این پرسش بنیادین است که چرا حکومتها، با در اختیار داشتن اطلاعات کافی و حضور مشاوران خردمند، آگاهانه و مصرانه؛ سیاستهایی را دنبال میکنند که با منافع ملی و حتی عقل سلیم در تضاد آشکار است! او این پدیده را «بیخردی» نام مینهد و آن را از اشتباهات ساده، سوءتفاهمهای اطلاعاتی، یا حماقتهای فردی متمایز میکند. «بیخردی» در تعریف «تاکمن»، سیاستی است که سه ویژگی انکارناپذیر داشته باشد:
(سیاه) نخست آنکه؛ از همان آغاز یا در همان حین اجرا، بهعنوان سیاستی زیانبار و در تضاد با منافع خودی شناخته شود، نه آنکه تنها در پس انجام و عمل به آن سیاست، به کُنش و فعلی در عرصه سیاست به شکستخوردگی منتج شود.
دوم آنکه؛ یک بدیل عملی و شدنی برای آن سیاست در همان زمان وجود داشته و در دسترس تصمیمگیران قرار گرفته باشد.
سوم آنکه؛ این سیاست زیانبار، محصول تصمیم یک فرد خودکامه و منزوی نباشد، بلکه خط مشی یک گروه کامل، یک نهاد یا طبقه حاکم باشد و در نتیجه نوعی همدستی جمعی و تأیید سیستماتیک بر آن سایه افکنده باشد.

«باربارا تاکمن» با این چارچوب تحلیلی، چهار برهه از تاریخ غرب را از دل اسطوره و واقعیت بیرون میکشد و با ظرافتی داستانگو و دقتی مستند، کالبدشکافی میکند:
1) «جنگ تروا» به روایت اسطوره و چگونگی ورودش به تاریخ.
2) فساد و فروپاشی پاپهای دوره رنسانس و پدیداری نهضت اصلاح دینی.
3) از دست رفتن مستعمرات آمریکا به دست بریتانیا.
4) درگیری فاجعهبار آمریکا در ویتنام.
مفهوم کلیدی که در سراسر این چهار روایت به مثابه یک نخ تسبیح عمل میکند، «جمود ذهنی» (wooden-headedness) است. تاکمن این اصطلاح را از زبان خود شخصیتهای تاریخی یا گزارشگران همعصر آنها وام میگیرد و آن را بهعنوان وضعیتی تعریف میکند که در آن، «حاکمان با وجود شواهد متقن و هشدارهای مکرر، تنها بر مبنای پیشفرضهای از پیش ساخته و آرزوهای خود به ارزیابی واقعیت میپردازند.» (کتاب تاریخ بیخردی؛ ص 27)
این «جمود ذهنی»، تنها لجاجت یا یکدندگی ساده نیست، بلکه نوعی ناتوانی شناختی فعال است که بر اساس آن؛ ذهن چنان در چارچوبهای ایدئولوژیک، منافع صنفی یا توهم قدرت گرفتار میشود که اطلاعات مغایر را نه تنها رد، بلکه به گونهای تفسیر میکند که سازگار با همان پیشفرضهای غلط به نظر برسد.
این مفهوم با آنچه در روانشناسی اجتماعی «ناهماهنگی شناختی» نامیده میشود، همپوشانی ژرفی دارد. «رهبران و گروههای حاکم، برای کاهش درد روانی ناشی از پذیرش اشتباه و رویارویی با هزینههای سنگین تغییر مسیر، واقعیت را تحریف میکنند، شواهد متضاد را به حاشیه میرانند و بر پافشاری بر راه نادرست خود اصرار میورزند.» (کتاب تاریخ بیخردی؛ ص 28)
«تاکمن» در کتاب «تاریخ بیخردی» نشان میدهد که هر چه هزینه لغو یک سیاست شکستخورده بالاتر رفته و اعتبار تصمیمگیران بیشتر در گرو تداوم آن باشد، «جمود ذهنی» شدیدتر میشود و راه بازگشت مسدودتر.

نخستین موردکاوی کتاب، داستان «جنگ تروا» است که «باربارا تاکمن» آگاهانه آن را از قلمرو اسطوره به قلمرو تاریخ سیاسی میکشاند. او نه به دنبال اثبات تاریخی بودن نبرد، بلکه در پی تحلیل منطق بیخردانه نهفته در ماجرای «اسب چوبین» است.
«ترواییها» پس از 10 سال جنگ فرسایشی، «اسبی چوبین» را بیرون دروازههای شهر مییابند که یونانیها در ظاهر آن را بهعنوان هدیهای به خدایان و نشانه عقبنشینی از «ترواییها» به آنها پیشکش کردهاند. با وجود هشدار صریح «کاهنه کاساندرا» و اعتراض «لائوکوئون»، که فریاد میزنند «از یونانیان حتی وقتی هدیه میآورند نیز برحذر باشید»، شورای شهر و مردم «تروا» تصمیم میگیرند اسب را به درون حصارهای مستحکم خود بکشند.
تمام عناصر «بیخردی» در این تصمیم جمعی آشکار است: یک خط مشی آشکارا خطرناک که در لحظه نیز میتوان عواقب آن را دید، وجود نشانهای روشن چون سوزاندن اسب یا دستکم بازرسی کامل آن و تصمیمی که نه از سر اجبار یک دیکتاتور، بلکه با اشتیاق جمعی و رأی مثبت بزرگان شهر گرفته شد!
«باربارا تاکمن» با استفاده از منابعی چون کتاب شهیر «انئید» به قلم «ویرژیل» (این اثر توسط استاد میرجلالالدین کزازی در ایران ترجمه شده است)، این ماجرا را نمونه اعلی این حقیقت روانشناختی میبیند که «گاه انسانها وقتی به پایان رنجی طولانی نزدیک میشوند، چنان شیفته وعده صلح و آسودگی میشوند که هر هشداری را به دیده بدبینی و توهم توطئه مینگرند.» (کتاب تاریخ بیخردی؛ ص 482)

دومین فصل کتاب «تاریخ بیخردی» به دورهای میپردازد که شاید کمتر در میان مباحث سیاست عملی به آن پرداخته شده، اما به طرز هولناکی گویای نهادینه شدن «بیخردی» است: پاپهای دوره رنسانس در آستانه نهضت اصلاح دینی (رفرماسیون).
«باربارا تاکمن» شرح میدهد که چگونه پاپهایی چون «الکساندر ششم بورجیا»، «ژولیوس دوم» و «لئوی دهم»، مقام پاپی را از یک نهاد روحانی به یک امیرنشین اینجهانی و پر زرقوبرق تبدیل کردند که در آن فساد مالی، خرید و فروش مناصب کلیسایی (پدیده سیمونی)، فساد اخلاقی و دسیسههای سیاسی آشکار، حرف اول را میزد.
در حالی که فریادهای اعتراض و درخواست اصلاح از سراسر اروپا بلند میشد و شخصیتهایی چون «ساوونارولا» یا «اراسموس» خطر انشقاق را گوشزد میکردند، پاپها به جای پاسخ به این اعتراضات، به سرکوب منتقدان یا باج دادنهای ظاهری روی آوردند و ساختار بنیادین را دستنخورده باقی گذاشتند.
هنگامی که «مارتین لوتر» (چهره تاثیرگذار اصلاحات کلیسایی و کشیشی قرن پانزدهممیلادی که «ایمان» را از دست کلیسای قرون وسطا نجات داد)، 95 فرضیه خود را بر در «کلیسای ویتنبرگ» میخکوب کرد، دستگاه پاپی بهجای آنکه بحران را جدی بگیرد و گامهایی واقعی برای اصلاح بردارد، آن را یک شورش راهبی آلمانی و مسئلهای محلی و زودگذر پنداشت.
دستگاه و پاپهای اغلب آلوده شده آن زمان به جای شنیدن ندای اصلاحات «مارتین لوتر» در حوزه تشکیل شورای عمومی کلیسا، تحدید قدرت پاپ و پالایش مالی و اخلاقی کلیساها که بارها از سوی گروههای مختلف پیشنهاد شد؛ با کبر و نخوت دستگاه پاپی تمامی آن اصلاحات را رد کردند. این تأخیر عمدی و لجوجانه در اصلاحات، سرانجام به شکاف عظیم مسیحیت و جنگهای دینی خونین قرن شانزدهم انجامید.
جالب آنکه «تاکمن» در این بخش بر عنصر دیگری از «بیخردی» یعنی تأثیر فساد نهادینه بر قدرت تحلیل، تأکید میکند. «وقتی کل ساختار روحانیت عالیرتبه از سیستم فاسد منفعت میبرد، دیگر هیچکس در درون سیستم انگیزه واقعی برای تغییر ندارد و هر هشداری از درون، با برچسب بدعتگذاری یا بیوفایی خنثی میشود.» (کتاب تاریخ بیخردی ص 195)

سومین و شاید گویاترین نمونه از دید تحلیل سیاسی، پرونده از دست رفتن مستعمرات آمریکا توسط بریتانیا در نیمه دوم قرن هجدهم است.
«باربارا تاکمن» با تسلط بر اسناد پارلمانی، نامهنگاریهای شخصیتهای کلیدی چون «جرج سوم»، «لرد نورث»، «ادموند بِرک» و «چارلز جیمز فاکس»، نشان میدهد که چگونه دولتمردان انگلیسی با چشمانی کاملا باز به سوی فاجعه قدم برداشتند.
از همان آغاز بحران با «قانون تمبر» در 1765 میلادی، صداهای خردمندی در خود پارلمان بریتانیا برخاستند که راهحلی ساده و عملی را فریاد میزدند: اعطای خودمختاری نسبی و نمایندگی پارلمانی به مستعمرهنشینان، یا دستکم بازگشت به سیاست پیشین «غفلت سودمند» که براساس آن بریتانیا در امور داخلی مستعمرات دخالت چندانی نمیکرد. «ادموند بِرک» با شیوایی تمام استدلال میکرد که باید براساس روح آزادیخواهی مهاجرنشینان سیاستگذاری کرد، نه براساس دگم حق حاکمیت مطلق پارلمان. با این وصف، «جمود ذهنی» ناشی از غرور امپریالیستی پادشاهان بریتانیا چنان قدرتمند بود که وقتی خبر شورش «بوستونم و سپس «اعلامیه استقلال» رسید، لندن به جای ارزیابی مجدد، بر طبل جنگ کوبید و نیروهای نظامی را گسیل کرد. نتیجه چیزی جز از دست دادن سودآورترین مستعمرات امپراتوری و پرداخت هزینههای گزاف مادی و انسانی نبود.
«باربارا تاکمن» در فصل سوم کتاب «تاریخ بیخردی» بر این نکته انگشت میگذارد که «در این ماجرا، نه فقدان اطلاعات مشکلساز بود و نه نبود فرصت برای مصالحه، بلکه «اراده معطوف به اشتباه» بود که بهطور جمعی در میان نخبگان حاکم شکل گرفته و تثبیت شده بود.» (کتاب تاریخ بیخردی؛ ص 368)

فصل نهایی کتاب که به لحاظ حجم و عمق عاطفی بر دیگر بخشها میچربد، به «جنگ ویتنام» اختصاص دارد. «باربارا تاکمن» که خود یکی از منتقدان سرسخت این جنگ بود و کتاب «تاریخ بیخردی» را در بحبوحه آن مینوشت، در این بخش از تاریخنگاری صرف فراتر میرود و به شاهدی عینی و جستجوگر تبدیل میشود.
«تاکمن» نشان میدهد که چگونه ایالات متحده، با عدم درسآموزی از تجربه شکست فرانسه در ویتنام، همان اشتباهات را در مقیاسی بسیار عظیمتر تکرار کرد. سیاستگذاران آمریکایی از دولت «ترومن» تا «جانسون» و «نیکسون»، بر این باور جزمی استوار بودند که سقوط ویتنام جنوبی به معنای گسترش دومینویی کمونیسم در آسیای جنوب شرقی خواهد بود و اعتبار آمریکا را در صحنه جهانی به نابودی خواهد کشاند.
این «اجماع واهی» که هرگز با شواهد میدانی محک نخورده بود، به شالودهای تبدیل شد که هرگونه تجدیدنظر در آن، خیانت ملی تلقی میشد. در حالی که گزارشهای «سازمان سیا»، دیپلماتهای برجستهای چون «جرج بال»، و حتی متحدان اروپایی، گوشزد میکردند که ماهیت ناسیونالیستی جنبش «ویت مین» و فقدان حمایت مردمی از رژیم «سایگون»، معادله را از یک تقابل ایدئولوژیک صرف خارج کرده است، رهبران آمریکایی به مسیر خود ادامه دادند. آنها با فریبهای آماری مانند «شمارش اجساد»، بمبارانهای اشباع و اعزام پیدرپی نیرو، توهم پیشرفت را برای خود و افکار عمومی بازتولید میکردند. اینجا نیز منطق «جمود ذهنی» چنین حکم میکرد که عقبنشینی، حتی از یک باتلاق آشکار، بهمنزله شکست ابرقدرتی و نابودی اعتبار است. «تاکمن» با مقایسه ضمنی این نگرش با طرز فکر شاه «جرج سوم»، نشان میدهد که «پدیده «بیخردی» به هیچ عصر یا نظام سیاسی خاصی محدود نیست و میتواند حتی مدرنترین و تکنوکراتترین دولتها را نیز در کام خود فروببرد.» (برشی از مقدمه کتاب بیخردی)

یکی از برجستهترین مؤلفههای تحلیلی کتاب «تاریخ بیخردی»، مفهوم «هیئت حاکمه نهادی» در برابر «خودکامگی فردی» است. «باربارا تاکمن» نویسنده این کتاب، با وسواس تمام تأکید میکند که در هر چهار نمونه ذکر شده در بالا به عنوان فصول اصلی کتاب، (قرمز) تصمیم غلط نه محصول دیوانگی یک تاجدار تنها، که نتیجه همدستی، تأیید متقابل و فشار همگِنان (حلقه همراه رأس قدرت و دولت) در درون یک گروه حاکم بوده است.
الف) در «تروا»، اَشراف و شورای شهر به شکل جمعی رأی دادند و نتیجه بدون تفکر شکست و تسلیم «ترواییها»
ب) در روم، کالج کاردینالها و دفتر پاپی سیستم را میچرخاندند و نتیجه شورش علیه کلیسا و آغاز رنسانس.
ج) در لندن، پارلمان و کابینه پادشاه مسئول بودند و نتیجه استقلال آمریکا ار بریتانیا به عنوان بزرگترین مستعمره آن.
د) در واشنگتن، شبکه پیچیدهای از مشاوران امنیت ملی، وزارت دفاع و کنگره بر طبل جنگ میکوبیدند و تنیجه کشتههای بالای سربازهای آمریکایی و شکست از ویتنامیها.
این تأکید به این دلیل مهم است که مشکل را نظاممند میکند و آن را از سطح آسیبشناسی روانشناختی افراد به سطح آسیبشناسی ساختارهای قدرت و فرایندهای تصمیمگیری جمعی ارتقا میدهد.
در هر چهار پرونده، افراد مخالف یا به حاشیه رانده شدند، یا مورد تمسخر قرار گرفتند، یا خودسانسوری کردند. «کاساندرا» (راهبه تروا) را دیوانه پنداشتند؛ مخالفان پاپ (مارتین لوتر) را بدعتگذار خواندند؛ «ادموند بِرک» (فرمانده جنگ استقلال آمریکا) را یک آرمانگرای بیهوده، و «جرج بال» (منتقد ارشد سیاستهای غلط آمریکا در ویتنام) را کبوتری ترسو در میان شاهینهای کاخ سفید.
تطبیق این چارچوب با نظریههای مدرن روابط بینالملل و علوم سیاسی نیز روشنگر است. تاکمن اگرچه مستقیم از نظریهپردازان نام نمیبرد، اما تحلیلش نقدی کوبنده بر «مدل انتخاب عقلانی» است که فرض را بر محاسبه سود و زیان کنشگران میگذارد. «او نشان میدهد که دولتها اغلب به جای حداکثرسازی منفعت، به حداکثرسازی «ثبات روانی» و «حفظ تصویر خود» میپردازند و این کار را تا مرز نابودی کامل منافع عینیشان ادامه میدهند. از سوی دیگر، میتوان ردپای نظریه «مارپیچ تعهد» را نیز در روایتهای او دید؛ به این معنا که هرچه منابع بیشتری صرف یک مسیر اشتباه میشود، سرمایهگذاری بعدی برای توجیه سرمایهگذاری قبلی افزایش مییابد و خروج از باتلاق را دشوارتر میکند.» (تاریخ بیخردی؛ ص 342)
رئیسجمهور «جانسون» در ویتنام به شکلی دقیق در چنین مارپیچی گرفتار شده بود؛ او نمیتوانست شکست را بپذیرد، چون پذیرش شکست به معنای بیاعتبار شدن تمام کشتههای نظامی آمریکا و هزینههای پیشین بود، حال آنکه ادامه جنگ تنها بر این هزینهها میافزود.

نکته جالب توجه در روششناسی کتاب «تاریخ بیخردی» به قلم «باربارا تاکمن»، استفاده ماهرانه از روایتهای موازی و تطبیقی است. او در جایجای کتاب، پلی میان «پاپ لئوی دهم» قرن پانزدهم و «رابرت مکنامارا»، وزیر دفاع آمریکا در قرن بیستم میزند و خاطرنشان میکند که چگونه هر دو، با وجود دسترسی به انبوه دادهها و مشاوران نخبه، تسلیم «جمود ذهنی» شدند.
این تکنیک تطبیقی، کتاب «تاریخ بیخردی» را از یک تاریخنگاری خشک به یک رساله سیاسی ماندگار درباره ماهیت قدرت تبدیل میکند. تاکمن همچنین با نگاهی تحقیقگرانه، ریشه واژه «بیخردی» را در متون کهن دنبال میکند و به این نتیجه میرسد که برخلاف تصور رایج، حکومتها در طول تاریخ بیش از آنکه قربانی توطئههای پنهان دشمنان یا بدشانسی محض شوند، قربانی حماقت سیستماتیک خویش بودهاند.
او تمایزی مهم میان «فساد» و «بیخردی» قائل میشود: «ممکن است حکومتی صادق، وطنپرست و بهلحاظ شخصیتی دارای ساختار باشد ولی با این حال مرتکب «بیخردی» فاجعهبار شود.» (بخشی از مقدمه تاریخ بیخردی)
این استدلال، دامنه تحلیلی کتاب را بسیار گسترده میکند و آن را برای تحلیل بحرانهای معاصر، از اشغال عراق گرفته تا سیاستهای ناکارآمد اقلیمی و حتی دوره دوم ریاست جمهوری «دونالد ترامپ» و دومینوی اشتباهها و خطاهای محاسباتی او در فریفته شدن توسط رژیم غاصب صهیونی و تجربه شکستخورده دو بار تعدی وتجاوز به سرزمین متمدن، بافرهنگ و مقاوم ایران و در نهایت دستوپا زدن در باتلاق سیاست داخلی (انتخابات کنگره) و سیاست خارجی (بی توجهی از سوی همپیمانهای اروپایی و فشرده شدن گلوی اقتصادش توسط اهرم تنگه هرمز؛ به کتابِ ابزاری مناسب، بدل میسازد.

در نهایت، شاید تلخترین و تأملبرانگیزترین نتیجهگیری کتاب «تاریخ بیخردی» به قلم «باربارا تاکمن» این باشد که «بیخردی» یک استثنا یا انحراف موقت در تاریخ نیست، بلکه یک الگوی تکرارشونده و اغلب قاعدهمند است.
«تاکمن» با لحنی آمیخته به طنز تلخ، کتاب را با این پرسش به پایان میبرد که «آیا بشریت از تاریخ درس میگیرد یا خیر؟»، و پاسخ او روشن است: «در ظاهر خیر!» او کتاب را نه با ارائه یک راهحل قطعی برای گریز از «بیخردی»، که با فراخوانی به هشیاری مداوم، تردید در برابر یقینهای جزمی، و گوش سپردن به صداهای مخالف و اقلیت به پایان میرساند. (کتاب تاریخ بیخردی؛ ص 675)
«تاریخ بیخردی» در بطن خود، یک هشدارنامه سیاسی و اخلاقی است که میکوشد با تشریح بیپرده خطاهای فاحش گذشته، چراغی برای آینده بیفروزد. با این وصف، بدبینی عمیق «تاکمن» به ماهیت نهادهای قدرت، طنینی چون نتیجه نمایشنامه «هملت» اثر گرانسنگ «ویلیام شکسپیر» به اثر بخشیده است: «ما میدانیم چه چیز درست است، میدانیم مسیر اشتباه به کجا میانجامد، اما در ظاهر آمادگی یا توانایی تغییر آن را نداریم.» (کتاب تاریخ بیخردی؛ ص 768) و این، گوهر تراژدی انسانی در سراسر این کتاب شگفتانگیز است.

«اسماعیل بقائی»، سخنگوی وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران، در پاسخ به ادبیات توام با عدم شناخت تمدن و فرهنگ ایرانی از سوی «ترامپ» و اشاره او به گشودن «تنگه هرمز» از طریق حمله نظامی بر اساس همان تئوری شکستخورده «صلح از طریق قدرت» رئیس جمهور آمریکا؛ محوری از کتاب «تاریخ بیخردی» (The March of Folly) نوشته «باربارا تاکمن» را در شبکه اجتماعی ایکس منتشر کرده است.
فرازی که نه یک نقلقول تزئینی، که عصاره فلسفه تاریخ این مورخ برجسته است: «خشکمغزی، منشاء خودفریبی است و نقش بسیار بزرگی در حکمرانی دارد؛ و عبارت از این است که اوضاع و احوال را بر مبنای تصورات ثابت و پیشساخته ارزیابی کنیم و علایم و قراین مخالف را نادیده بگیریم یا مردود بشماریم و به پیروی از آرزوهای خود عمل کنیم و واقعیتها را گردن ننهیم.» (بخشی از مقدمه کتاب تاریخ بیخردی)
این تعریف که به قلم خود «تاکمن» و به عنوان هسته مرکزی کتابش نگاشته شده، تام و تمام همان مفهومی است که او آن را «جمود ذهنی» (wooden-headedness) مینامد و آن را مسئول فاجعهبارترین تصمیمات تاریخ بشر میداند.
با دقت در پیام کوتاه، اما با انتخاب دقیق و صریح آقای بقائی، به وضوح در مییابیم که این پیام در شبکه اجتماعی «ایکس»؛ تنها یک کُنش فرهنگی نیست؛ این پیام را باید هشداری راهبردی و دستگاه تحلیلی آماده برای فهم تحولات جاری بینالمللی دانست. هشداری که گویی به شکل مستقیم به کاخ سفید دوره دوم «دونالد ترامپ» و حلقه بسته همگنانش - پیت هگست؛ وزیر جنگ و مارکو روبیو؛ وزیر امور خارجه - نشانه رفته است.
«باربارا تاکمن در کتاب خود، بیخردی را از اشتباه ساده جدا میکند. بیخردی سیاستی است که سه ویژگی دارد: در همان زمان اجرا برای ناظران آگاه، زیانبار و در تضاد با منافع ملی شناخته میشود؛ یک بدیل عملی و در دسترس دارد و محصول دیوانگی یک تن نیست، بلکه خط مشی یک گروه یا طبقه حاکم است. اما نیروی محرکه این بیخردی، دقیقاً همان خشکمغزیای است که در نقلقول بقائی تشریح شده است. خشکمغزی، ویروسی است که دستگاه ادراکی رهبران را فلج میکند و آنان را به سوی باتلاقهایی سوق میدهد که خروج از آنها تنها با هزینههای گزاف ممکن است.

بعد از تشریح و گذار بر ماهیت کتاب «تاریخ بیخردی» به قلم «باربارا تاکمن» در نیمه نخست این نوشتار، حال در ادامه این گزارش میکوشد تا با در دست گرفتن این تعریف دقیق به مثابه چراغقوه تحلیلی، به درون تاریکخانه تصمیمسازی در دوره دوم «ترامپ» بتابد و نشان دهد که چگونه خشکمغزی، منشأ خودفریبی در کاخ سفید شده و آمریکا را در «جنگ ۱۲ روزه» و به ویژه در دفاع مقدس، جنگ تحمیلی سوم، «جنگ ۴۰ روزه رمضان» در برابر ایران و محور مقاومت، به باتلاقی جدید کشانده است.
در چارچوب این گزارش؛ «خشکمغزی» -جمود ذهنی- «ترامپ» و حلقه همگنان او؛ یعنی «پیت هگست»، وزیر جنگ و «مارکو روبیو»؛ وزیر امور خارجه دولت ترامپ را در سه لایه بررسی میکنیم:
لایه اول؛ «باورهای جزمی شخصی» رهبر (تصورات وهمآلود فکری ترامپ).
لایه دوم؛ «ساختار ادراکی حلقه همگنان» (گروهاندیشی در تیم هگست و روبیو).
لایه سوم؛ «بازخورد فاجعهبار در میدان عمل» (جنگهای ۱۲ و ۴۰ روزه «جنگ رمضان») که در آن «خشکمغزی» به خودفریبی کامل و سپس به باتلاق تبدیل میشود.

دونالد ترامپ در دوره دوم ریاستجمهوری خود، نه تنها تغییری در الگوهای ذهنیاش نداده، بلکه با قدرتی بیشتر و موانعی کمتر، براساس مجموعهای از «تصورات ثابت و پیشساخته» عمل میکند. این تصورات، همان «تصورات وهمآلود فکری ترامپ» هستند که او را مستعد «خشکمغزی» میکنند.
نخستین و مرگبارترین تصور ثابت ترامپ، باور به این گزاره است که «قدرت نظامی لجامگسیخته و نمایش قاطع زور، همه چیز را حل میکند» (صلح از طریق قدرت). این باور، ریشه در شخصیت معاملهگر و نمایشی او دارد.
در این جهانبینی، جهان به دو دسته «برندگان» و «بازندگان» تقسیم میشود و هرگونه مصالحه، مذاکره مبتنی بر احترام متقابل، یا پذیرش محدودیتهای قدرت، نشانه «ضعف» و «باخت» است. این تصور ثابت، او را از درک مفهوم «قدرت نامتقارن» و «بازدارندگی چندلایه» که ایران و محور مقاومت به خوبی از آن بهره میبرند، ناتوان میسازد.
ذهن خشکمغز ترامپ نمیتواند بپذیرد که یک بازیگر منطقهای میتواند در برابر یک ابرقدرت نظامی، نه تنها مقاومت کند، بلکه ابتکار عمل را نیز در دست بگیرد.
دومین تصور ثابت، «توهم شکستناپذیری و برتری ذاتی» آمریکاست. این باور که ریشه در تاریخ امپریالیستی و نظم تکقطبی پس از «جنگ سرد» دارد، به ترامپ و تیمش اجازه نمیدهد ظرفیتهای تمدنی، راهبردی و انسانی ایران را درست برآورد کنند.
آنها ایران را از دریچه کلیشههای کهنه میبینند: کشوری که باید با فشار اقتصادی یا حمله نظامی محدود، به سرعت فروبپاشد. این در حالی است که واقعیت میدانی - از توان موشکی گرفته تا نفوذ منطقهای و انسجام ملی – به شکل کامل با این تصور در تضاد است. اما «خشکمغزی» حکم میکند که این علائم نادیده گرفته شوند.

اگر «ترامپ» حامل «تصورات ثابت» است، حلقه همگنان او - مشخصاً «پیت هگست»؛ وزیر جنگ، و «مارکو روبیو»؛ وزیر امور خارجه - مسئول تبدیل این تصورات به سیاست و مهمتر از آن، حذف هرگونه «علائم و قراین مخالف» از فرایند تصمیمگیری هستند.
«پیت هگست» وزیر جنگی که پیشینه او بیشتر به اجراهای رسانهای و موضعگیریهای تند ایدئولوژیک گره خورده تا راهبرد نظامی، در این ساختار نقش «حذفکننده واقعیتهای میدانی» را بازی میکند. هگست در طول جنگهای ۱۲ و ۴۰ روزه، مکرراً در جلسات خصوصی کاخ سفید، تحلیلهای فرماندهان ارشد نظامی را که از خطر گسترش جنگ، ناتوانی در دستیابی به اهداف راهبردی از طریق بمباران، و هزینههای فرسایشی هشدار میدادند، «بدبینانه»، «ناشی از ترس» و «فاقد روحیه تهاجمی» میخواند. او به شکل عینی با جایگزین کردن شور و شعار به جای تحلیل دقیق نظامی، چشمان ترامپ را بر روی علائم هشداردهنده بست. خشکمغزی «هگست» در این باور متجلی میشود که «اراده سیاسی» میتواند جای «واقعیت عملیاتی» را بگیرد؛ تصوری ثابت که در میدان نبرد، به فاجعه میانجامد.
«مارکو روبیو» وزیر امور خارجه، اما نقش پیچیدهتری دارد. «روبیو» سالهاست که اسیر تصور ثابت «تغییر نظام در ایران» است. در جریان دو جنگ اخیر -به ویژه جنگ رمضان- هنگامی که کانالهای دیپلماتیک پشتپرده برای آتشبس باز شد، «روبیو» با قرار دادن شروط غیرممکن و پیششرطهای غیرواقعی، مسیر دیپلماسی را مسدود کرد. او گزارشهای وزارت خارجه را که نشان میداد تداوم جنگ به انزوای بینالمللی آمریکا منتح میشود و موقعیت راهبردی ایران و روسیه و چین را تقویت میکند، یا نادیده گرفت یا به گونهای تحریف کرد که ضرورت «فشار حداکثری» را توجیه کند. این همان «مردود شمردن قراین مخالف» و «پیروی از آرزوها»ست که در تعریف «خشکمغزی» آمده است.
با کنار هم قرار دادن مؤلفههای یاد شده تا اینجا میتوان چنین نتیجه گرفت که حلقه «ترامپ»؛ «هگست» و «روبیو:، یک ماشین کامل برای بازتولید «خشکمغزی» ساخته است!
«ترامپ» تصور ثابت را صادر میکند (ما داریم میبریم، ایران در آستانه فروپاشی است)، «هگست» آن را با ادبیات نظامی تزئین میکند (حملات ما بازدارندگی را احیا کرده) و «روبیو» آن را با لفافه دیپلماتیک توجیه میکند (جهان باید با ما همراه شود تا ایران را به زانو درآوریم). در این میان، هرکس که واقعیت را بگوید - چه فرمانده نظامی، چه دیپلمات کهنهکار، چه متحد اروپایی - به عنوان عنصری نامطلوب، ترسو یا حتی خائن از این حلقه طرد میشود. این حلقه بسته، مصداق تام و تمام همان ساختاری است که «باربارا تاکمن» در کتاب «تاریخ بیخردی» آن را بستر اصلی «بیخردی» میداند.

حال با این توضیح میتوان دید که این «خشکمغزی» نظری، چگونه در دو آزمون بزرگ دوره دوم ترامپ - «جنگ ۱۲ روزه» و به ویژه «جنگ رمضان» - به خودفریبی عملی و سپس به یک باتلاق تمامعیار تبدیل شد.
در «جنگ ۱۲ روزه»، صحنه با یک رشته حملات موشکی و پهپادی گسترده ایران و محور مقاومت علیه مواضع رژیم صهیونی و منافع آمریکا گشوده شد. تصور ثابت حاکم بر ذهن «ترامپ» و تیمش این بود که پاسخی قاطع و نمایشی - بمبارانهای سنگین و اعزام جنگدههای ب2 و ناوگان بیشتر - میتواند ظرف 72 ساعت پیروزی را به جبهه ائتلاف آمریکایی-صهیونی بیاورد.
اما نتیجه چه شد؟ آنکه «جنگ 12 روزه»، به جای یک پیروزی برقآسا، به بنبستی پرهزینه تبدیل شد. ایران با عملیاتهای تلافیجویانه دقیق، نه تنها فرو نپاشید، بلکه نشان داد که توان تحمیل هزینههای سنگین را دارد. در اینجا بود که «خشکمغزی» از پوسته داخلی کاخ سفید به شکل کامل عیان شد و جهانیان به نظاره آن نشستند. به جای پذیرش واقعیت بنبست و چرخش به سوی دیپلماسی، «ترامپ» و حلقهاش تصمیم گرفتند با افزایش فشار، هزینههای پیشین را توجیه کنند. این تصمیم، مستقیماً به جنگ تحمیلی سوم، دفاع مقدس؛ «جنگ رمضان» انجامید.
«جنگ رمضان» تجسم کامل «خودفریبی» ناشی از «خشکمغزی» سه گانه «ترامپ»، «هگست» و «روبیو» بود. در این مرحله، آمریکا و رژِیم صهیونی خود را در یک جنگ فرسایشی تمامعیار یافتند. نیروی دریایی آمریکا در «تنگه هرمز» و حتی «دریای سرخ» با چالشهای بیسابقه مواجه شد. پایگاههای نظامی در منطقه هدف حملات مکرر قرار گرفتند. رژیم غاصب صهیونی در چند جبهه درگیر شد و اقتصادش تحت فشار قرار گرفت. اما در کاخ سفید، روایت رسمی همچنان این بود: «ما در حال پیروزی هستیم، فشارها جواب میدهد، ایران به زودی از هم میپاشد.»
این روایت، نه براساس دادههای میدانی، که براساس همان «تصورات پیشساخته» ساخته شده بود. فرماندهان نظامی که از باتلاقی شدن اوضاع میگفتند، یا ساکت شدند یا به حاشیه رانده شدند و یا حکم اخراجشان با تصویر استعفا صادر شد. این همان لحظهای است که «باربارا تاکمن» در کتاب «تاریخ بیخردی» در مورد ویتنام توصیف میکند: «لحظهای که رهبران، نه تنها به دشمن، که به خودشان نیز دروغ میگویند و دروغ خودشان را باور میکنند.» (کتاب تاریخ بیخردی؛ ص537)

حال میتوان به شکل مستقیم نقلقول آقای اسماعیل بقائی، سخنگوی وزارت امور خارجه و پیام او در شبکه اجتماعی «ایکس» از قول «باربارا تاکمن» از کتاب «تاریخ بیخردی» را بر مصادیق عینی دوره دوم «ترامپ» تطبیق داد. این تطبیق، نشان میدهد که پیام سخنگوی وزارت خارجه ایران، یک تحلیل راهبردی دقیق و بهروز است، نه تنها یک مرور تاریخی.
جمله اول نقلقول: «خشکمغزی، منشاء خودفریبی است.» این گزاره، قلب ماجرا را شرح میدهد. خودفریبی «ترامپ»، «هگست» و «روبیو» در این نیست که آنها اطلاعات غلط دارند. خودفریبی آنها در این است که با وجود دریافت اطلاعات درست (گزارشهای میدانی از مقاومت ایران، هشدار متحدان، تحلیلهای کارشناسی)، ذهنشان این اطلاعات را به گونهای پردازش میکند که با «تصور ثابت برتری آمریکا» و «توهم فروپاشی ایران» سازگار باشد. آنها واقعاً باور دارند که در جنگهای ۱۲ و ۴۰ روزه پیروز شدهاند یا در آستانهٔ پیروزیاند، زیرا ذهن خشکمغزشان، هر شواهد خلاف آن را نادیده گرفته است. این، منشاء خودفریبی است.
جمله دوم: «و عبارت از این است که اوضاع و احوال را بر مبنای تصورات ثابت و پیشساخته ارزیابی کنیم.» این به شکل دقیق توصیف سازوکار تصمیمگیری در کاخ سفید است. تصور ثابت: «آمریکا باید با زور به اهدافش برسد و ایران، نظامی در حال فروپاشی است.» این تصورات، پیشساخته و غیرقابل مذاکرهاند. هنگامی که نخستین موشکهای ایران به اهدافشان اصابت کردند، به جای آنکه این «علامت» باعث بازنگری در تصور «ضعف ایران» شود، ذهن «خشکمغز»، آن را به عنوان یک «واکنش انتحاری و آخرین تیر ترکش» تفسیر کرد. ارزیابی اوضاع، اسیر تصورات پیشساخته ماند.
جمله سوم: «و علایم و قراین مخالف را نادیده بگیریم یا مردود بشماریم.» مصداق این جمله، رفتار «مارکو روبیو» در قبال پیشنهادهای دیپلماتیک و رفتار «پیت هگست» در قبال هشدارهای نظامی است. در حالی که گزارش فرماندهان میدانی مبنی بر ناتوانی در توقف حملات مقاومت بود واکنش وزیر امور خارجه و زیر جنگ آمریکا؛ «نگاه بدبینانه به ژنرالهای دموکرات و رسانههای دروغگو بود».
جمله چهارم و پایانی: «و به پیروی از آرزوهای خود عمل کنیم و واقعیتها را گردن ننهیم.» این جمله، شرح پایان غمانگیز این مسیر است. آرزوی ترامپ: «معامله قرن» (پیمان ابراهیم)، «صلح از طریق قدرت»، «ایران را به زانو درآوردم». اما واقعیت: ایران همچنان ایستاده است، محور مقاومت فعال است، آمریکا در باتلاقی جدید فرو رفته، اسرائیل آسیبهای بیسابقه دیده، و اعتبار بینالمللی آمریکا بیش از پیش مخدوش شده است. اما ذهن خشکمغز، به جای «گردن نهادن به واقعیت»، همچنان بر طبل «پیروزی» میکوبد. این همان تراژدیای است که «باربارا تاکمن» در کتاب «تاریخ بیخردی» در طول تاریخ ردیابی کرده و بقائی با ظرافت، آن را به گفتمان سیاسی معاصر پیوند زده است.

«باربارا تاکمن» در پایان کتاب «سیر نابخردی» میپرسد آیا بشریت هرگز از تاریخ درس میگیرد؟ پاسخ تلخ او، که در نقل قول منتشر شده توسط بقائی نیز مستتر است، این است که تا زمانی که «خشکمغزی» بر ذهن حاکمان سایه افکنده، خیر!
دولت دوم «ترامپ»، با حلقه بسته همگنانش (هگست و روبیو)، امروز به یک مطالعه موردی زنده برای نظریه «تاریخ بیخردی» به قلم «باربارا تاکمن» تبدیل شده است. دو رویاروی نظامی؛ «جنگ ۱۲ روزه» و «جنگ رمضان» در 40 روز، «جنگ ویتنام»ِ جدیدی هستند که در آن، رهبران آمریکا به جای پذیرش واقعیتِ مقاومت و قدرت ایران، به خودفریبی و افزایش هزینههای فاجعهبار ادامه میدهند.
پیام «اسماعیل بقائی» را باید یک هشدار راهبردی و یک دعوت به بازاندیشی خواند. هشدار به آنان که گمان میکنند با «تصورات وهمآلود ثابت و پیشساخته» میتوانند جهان را شکل دهند. تاریخ نشان داده است که سرنوشت چنین ذهنهای «خشکمغزی»، شکست در برابر واقعیت است؛ واقعیتی که دیر یا زود، سر برمیآورد و تاوان نادیده گرفته شدنش را پس میگیرد.
پرسش نهایی این است که آیا واشنگتن پیش از آنکه باتلاق کنونی، آن را به طور کامل در خود فرو ببرد، شهامت «گردن نهادن به واقعیتها» را پیدا خواهد کرد، یا مانند همه نمونههای تاریخی کتاب «تاریخ بیخردی» باربارا تاکمن، ناچار خواهد شد پس از تحمل هزینههای گزاف، همان کاری را انجام دهد که از ابتدا میبایست میکرد: کنار آمدن با واقعیت؟!
مؤلفه حیاتی زمان و آینده نزدیک پاسخ این پرسش را نه برای راقم این سطور که برای جهان به تماشا خواهد گذاشت و جهانیان نظارهگر آن خواهند بود.

به جای مؤخره این گزارش تطبیقی، تحقیقی و تبیینی براساس دو پیام اسماعیل بقائی، سخنگوی دستگاه دیپلماسی کشور در شبکه اجتماعی «ایکس» در پاسخ به رئیسجمهوری آمریکا و دومینوی خطاها و اشتباههای محاسباتی «ترامپ»، به ویژه پیام برگرفته شده از یک پاراگراف از کتاب «تاریخ بیخردی» به قلم «باربارا تاکمن»؛ باید گفت که سخنگوی وزارت امور خارجه کشورمان، بار دیگر و اینبار در دیدار مردی از تبار ایرانیان ریشهدار در خاک فرهنگخیر، تمدنساز و پُرگهر ایرانزمین، یعنی امیر سرتیپ، محمد اکرمینیا؛ سخنگوی ارتش جمهوری اسلامی ایران؛ برای بازتاب قدرت آمادگی، نیز صلابتِ ایستادگی و مقاومت نیروهای مقتدر و مسلح کشورمان؛ نه از کتاب مورخ آمریکایی (باربارا تاکمن) از زبان «حکیم نظامی» به عنوان یکی از قلههای قافله 1100 ساله شعر فارسی برای تقدیر از ارتش همیشه قهرمان جمهوری اسلامی و اعلام همراهی دستگاه دیپلماسی و حضور پراقتدار مردم همیشه قهرمان، در سراسر ایران، به عنوان دو ضلع دیگر «جنگ رمضان» در کنار نیروهای مسلح؛ پیامی در شبکه اجتماعی «ایکس» نگاشت و نوشت تا با مردی از شیران و یلان ایرانزمین، به زبان حکیمی از تبارِ این سرزمین همیشه بشکوه سخن گفته باشد.
اسماعیل بقایی چنین نوشت:
زره پوشم، اَر، تیغبازی کنی / کمر بندم، اَر، صلحسازی کنی
اسماعیل بقائی؛ سخنگوی وزارت امور خارجه، بعد از دیدار با امیر سرتیپ، محمد اکرمینیا؛ سخنگوی ارتش جمهوری اسلامی ایران، با انتشار ابیاتی از «حکیم نظامی»ی، متفکر و شاعر بلندآوازه ایرانزمین، در شبکه «ایکس» نوشت:
میدان و دیپلماسی دوشادوش هم.
برای یک ملت.
برای یک کشور.
برای یک هدف.
آماده برای هر وضعیتی.
زره پوشم، اَر، تیغبازی کنی
کمر بندم، اَر، صلحسازی کنی
به هر چه آن نمایی، تو از گرم و سرد
پذیرندهام ز آشتی و نبرد
بیا تا چه داری ز شمشیر و جام
که دارم درین هر دو دستی تمام!
انتهای پیام