در سالهای اخیر با گسترش پلتفرمهای نمایش خانگی، تولید سریالهای متنوعی در فضای سرگرمی ایران افزایش یافته است. این روند در ظاهر میتواند نشانهای از پویایی صنعت تصویر و رقابت برای جذب مخاطب باشد، اما وقتی به محتوای بسیاری از این آثار نگاه میکنیم، با مسئلهای جدی مواجه میشویم؛ تصویری که این آثار از «خانواده» ارائه میدهند اغلب تصویری مخدوش، فروپاشیده و ناامیدکننده است. در حالی که خانواده در فرهنگ ایرانی ـ اسلامی همواره یکی از بنیادیترین نهادهای اجتماعی به شمار میرود، در بسیاری از تولیدات جدید این جایگاه یا نادیده گرفته میشود یا به شکلی منفی و تیره به نمایش درمیآید. نگاهی به سریالهایی که این روزها در سکوهای نمایش خانگی پخش میشوند، این نگرانی را پررنگتر میکند. آثاری چون «بیعاطفه»، «بدنام»، «گل سنگ» و حتی سریالهایی که از نظر فنی قابل قبولتر هستند مانند «بیستویک» و «وحشی»، در مجموع نتوانستهاند تصویری امیدبخش و منسجم از خانواده ارائه دهند. در این آثار اغلب با خانوادههایی مواجه هستیم که یا از هم گسیختهاند یا روابط میان اعضای آنها سرشار از بیاعتمادی، تنش و گسست است.
نکته مهم این است که در این یادداشت قصد نداریم وارد بحثهای فنی و تکنیکی درباره این آثار شویم؛ هرچند برخی از آنها از نظر ساختاری نیز ضعفهایی دارند. مسئله اصلی نگاه این سریالها به نهاد خانواده است. وقتی مخاطب در چندین اثر مختلف با الگویی مشابه از خانوادههای آشفته و بیثبات روبهرو میشود، طبیعی است که این تصویر به مرور در ذهن او تثبیت شود. رسانه تصویری همواره قدرت الگوسازی دارد و همین قدرت اگر در مسیر نامناسب قرار گیرد میتواند پیامدهای فرهنگی قابل توجهی به همراه داشته باشد. برای نمونه، در سریال «بیعاطفه» ما با فضایی مواجه میشویم که در آن روابط خانوادگی بیشتر به میدان درگیریهای عاطفی و سوءتفاهمهای دائمی تبدیل شده است. شخصیتها کمتر به عنوان اعضای یک خانواده همدل معرفی میشوند و بیشتر در قالب افرادی مستقل و گاه متخاصم به تصویر درمیآیند. این نوع روایت، خانواده را از جایگاه یک پناهگاه عاطفی خارج کرده و آن را به محیطی پرتنش بدل میکند.

وضعیت در «بدنام» نیز چندان متفاوت نیست. این سریال هم با پرداختی نهچندان دقیق و گاه سطحی، خانواده را در قالب مجموعهای از روابط آسیبدیده نشان میدهد. وقتی چنین روایتی با ضعف در بازیها یا تصویرسازی همراه میشود، اثرگذاری آن حتی بیشتر میشود؛ زیرا مخاطب به جای آنکه با یک درام پیچیده و چندلایه روبهرو باشد، با تصویری ساده شده از یک بحران اجتماعی مواجه میشود که راهحلی برای آن ارائه نمیدهد. نتیجه این است که خانواده به جای آنکه به عنوان نقطه اتکای شخصیتها معرفی شود، به عاملی برای بحران تبدیل میشود. در «گل سنگ» نیز با شکل دیگری از همین مسئله روبهرو هستیم. روایت این سریال گرچه تلاش میکند داستانی اجتماعی ارائه دهد، اما باز هم ساختار خانواده در آن از انسجام لازم برخوردار نیست. روابط والدین و فرزندان در این اثر اغلب در فضایی پر از سوءتفاهم، فاصله عاطفی و تعارض شکل میگیرد. چنین رویکردی اگرچه ممکن است در برخی داستانها برای ایجاد درام قابل توجیه باشد، اما وقتی به الگوی غالب در آثار مختلف تبدیل شود، مسئلهساز خواهد شد.
حتی در آثاری که از نظر فنی وضعیت بهتری دارند نیز این مشکل دیده میشود. برای مثال سریال «بیستویک» در بسیاری از بخشها از نظر ساختار داستانی و اجرا قابل قبولتر از برخی آثار دیگر است، اما در همین سریال نیز خانواده آنگونه که باید به عنوان یک نهاد مثبت و سازنده به تصویر کشیده نمیشود. روابط خانوادگی بیشتر در حاشیه بحرانها و مشکلات تعریف میشود و کمتر شاهد لحظاتی هستیم که خانواده را به عنوان منبع حمایت و همبستگی نشان دهد. همین مسئله در سریال «وحشی» نیز تا حدی مشاهده میشود. این سریال شاید از نظر پرداخت شخصیتها و فضاسازی در سطح قابل قبولی قرار داشته باشد، اما در تصویرسازی از خانواده چندان موفق عمل نمیکند. در چنین آثاری مخاطب با خانوادههایی روبهرو میشود که بیشتر درگیر تعارض و بیاعتمادی هستند تا همدلی و همراهی.

اگر این آثار را در کنار هم قرار دهیم، به یک الگوی مشترک میرسیم: خانواده در بسیاری از تولیدات پلتفرمها دیگر به عنوان ستون اصلی زندگی اجتماعی مطرح نیست، بلکه بیشتر به فضایی بحرانزده تبدیل شده است. در این روایتها والدین و فرزندان اغلب در دو سوی یک شکاف عاطفی قرار دارند و گفتوگو و درک متقابل جای خود را به سوءتفاهم و فاصله داده است. این نوع تصویرسازی میتواند پیامدهای فرهنگی مهمی داشته باشد. رسانههای تصویری تنها وسیله سرگرمی نیستند؛ آنها نقش مهمی در شکلدادن به ذهنیت مخاطبان دارند. وقتی مخاطب به طور مداوم با روایتهایی مواجه شود که در آن خانواده کارکرد مثبت خود را از دست داده است، ممکن است به تدریج این تصویر به یک واقعیت پذیرفتهشده در ذهن او تبدیل شود. به همین دلیل است که نگاه نامطلوب به خانواده در آثار نمایشی میتواند برای جامعه خطرناک باشد.
البته باید توجه داشت که نمایش مشکلات خانوادگی در آثار دراماتیک ذاتاً امر نادرستی نیست. بسیاری از داستانهای قدرتمند دقیقاً از دل همین چالشها شکل میگیرند. مسئله زمانی ایجاد میشود که این مشکلات بدون ارائه چشماندازی از امید، اصلاح یا همبستگی نمایش داده شوند. در چنین شرایطی، روایت به جای آنکه به فهم عمیقتر از روابط انسانی کمک کند، تنها به بازتولید تصویرهای تیره و ناامیدکننده میانجامد. در میان آثار سالهای اخیر، نمونههای معدودی وجود داشتهاند که تلاش کردهاند تصویر متفاوتی ارائه دهند. یکی از این نمونهها سریال «پوست شیر» بود. این سریال با وجود فضای تلخ و پرتنش داستانی، توانست جایگاه خانواده را به شکلی قابل توجه برجسته کند. در این اثر، پیوندهای عاطفی میان اعضای خانواده و تلاش آنها برای حمایت از یکدیگر به یکی از محورهای اصلی روایت تبدیل شده بود. همین نگاه باعث شد مخاطب در کنار دنبال کردن داستان پرتعلیق سریال، با تصویری قابل احترام از مفهوم خانواده روبهرو شود. با این حال، مشکل اینجاست که چنین نمونههایی بسیار اندک هستند. در حالی که انتظار میرود موفقیت آثاری مانند «پوست شیر» مسیر تازهای برای تولیدکنندگان باز کند، در عمل شاهد تکرار الگوهایی هستیم که خانواده را بیشتر به عنوان کانون بحران نشان میدهند تا کانون آرامش.

پلتفرمهای نمایش خانگی امروز به یکی از مهمترین منابع مصرف محتوای تصویری در میان مخاطبان تبدیل شدهاند. همین مسئله مسئولیت آنها را نیز افزایش میدهد. وقتی میلیونها بیننده هر هفته داستانهای این سریالها را دنبال میکنند، طبیعی است که نوع نگاه این آثار به مسائل اجتماعی اهمیت زیادی پیدا کند. خانواده به عنوان یکی از پایههای اصلی جامعه نمیتواند در این روایتها نادیده گرفته شود یا صرفاً به شکل یک نهاد فروپاشیده به تصویر درآید. اگر روند فعلی ادامه پیدا کند، ممکن است در آینده شاهد فاصله بیشتر میان تصویر خانواده در رسانه و واقعیتهای مطلوب فرهنگی باشیم. این فاصله میتواند به تدریج بر نگرش نسلهای جوان نسبت به مفهوم خانواده تأثیر بگذارد. به همین دلیل لازم است سازندگان آثار نمایشی در کنار توجه به جذابیتهای دراماتیک، به مسئولیت فرهنگی خود نیز توجه کنند.
بازنمایی واقعبینانه از مشکلات خانوادگی میتواند به درک بهتر جامعه کمک کند، اما این بازنمایی باید همراه با نوعی تعادل باشد؛ تعادلی که در آن خانواده نه صرفاً محل بحران، بلکه بستری برای همدلی، حمایت و بازسازی روابط نیز دیده شود. بدون چنین تعادلی، روایتهای تلخ و تکراری از فروپاشی خانواده ممکن است به یک تصویر غالب تبدیل شوند؛ تصویری که نه تنها با ارزشهای فرهنگی جامعه همخوانی ندارد، بلکه میتواند پیامدهای اجتماعی نگرانکنندهای نیز به همراه داشته باشد. از این منظر، شاید زمان آن رسیده باشد که تولیدکنندگان سریالهای پلتفرمی بار دیگر به جایگاه خانواده در روایتهای خود فکر کنند. مخاطب ایرانی همچنان به داستانهایی نیاز دارد که در کنار هیجان و درام، تصویری قابل احترام و الهامبخش از مهمترین نهاد اجتماعی یعنی خانواده ارائه دهند.
انتهای پیام