
به گزارش ایکنا از خوزستان، محمدرضا سنگری، مؤلف و پژوهشگر عاشورا، شامگاه سوم تیرماه در مؤسسه علامه مخبر دزفولی به بیان شرایط شب عاشورا در کربلا پرداخت که در ادامه تقدیم مخاطبان میشود.
امشب احساس کردم و با خودم در جدال بودم که آیا بحث را ادامه دهم؛ احساس کردم قسمتهای بعدی بحث شاید با حال و هوای شب عاشورا خیلی همخوانی نداشته باشد. لذا اذن گرفتم که امشب را به خود شب عاشورا بپردازم. ما «هشت در بهشت» را به روی شما گشودیم؛ هشت ویژگی از ویژگیهای بیست و دوگانه سلوک مومنانه را گفتیم تا اگر حیاتی باشد و توفیقی باشد در فرصتی دیگر، در محضر شما این باب را بگشاییم و پای این معارف ذلال بنشینیم و تشنهکامی قلب و جانمان را انشاءالله به ضیافت حضرت اباعبدالله و به تشنهکامی اباعبدالله بسپاریم.
امشب مناسب دیدم که شب عاشورا را توصیف کنم و برویم کربلا و امشب در خیمههای حضرت اباعبدالله باشیم. سری بزنیم به این ۶۲ خیمه کربلای اباعبدالله بزنیم.
مسئله شب عاشورای حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) از حدود بعد از ظهر امروز شروع شد. تقریباً نزدیکهای غروب بود که شمر بن ذیالجوشن وارد زمین کربلا شد با چهار هزار نفر. آمده بود و فرمان داشت که کار را تمام کند؛ اگر عمر بن سعد بپذیرد فرمانده باشد و قصه تمام شود و اگر نه، عمر بن سعد را سر جدا کند و به دارالعماره عبیدالله بفرستد و خودش فرماندهی را به عهده بگیرد و کار را تمام کند.
وقتی شمر وارد کربلا شد و ماجراهایی که همگی شنیدید (اماننامه آورده بود) و بعد دیگر تقریباً نزدیک غروب میخواستند حمله را تمام کنند و خاتمه ببندند. نظرشان این بود که ما سی و سه هزار نفریم و این طرف حداکثر ۱۴۰ و چند نفر میشوند، در حدود یک ساعت کار را تمام میکنند.
وقتی بعد از ظهر حمله را به سمت خیمهها آغاز کردند، حضرت اباعبدالله که در آستانه خیمه بود و صدای شیهه اسبان را شنید و البته حضرت زینب از خیمه بیرون آمد و به امام گفت: «مثل اینکه دشمن قصد حمله دارد». حضرت ابوالفضل عباس را صدا زد و به برادر بزرگوار خودش فرمود: «بِأَبِي أَنْتَ يَا أَخِي» پدرم فدایت باد ای برادر من. برو با آنها صحبت کن و بگو قصدشان چیست.
حضرت ابوالفضل (ع) آمد و با سپاه دشمن صحبت کرد. آنها گفتند یا تسلیم شوید و یا آماده جنگ باشید. ایشان برگشت و موضوع را خدمت حضرت اباعبدالله (ع) مطرح کرد.
من از اینجای قصه میخواهم قدمبهقدم شما را پیش ببرم و وضعیت امشب را یک مقدار مرور کنیم و ببینیم که چه درسها، چه پیامها و چه آموزههایی را در شب عاشورای اباعبدالله (ع) میتوانیم دریافت کنیم. حضرت به ابوالفضل عباس (ع) فرمود: «اِرْجِعْ اِلَيْهِمْ فَاِنْ اسْتَطَعْتَ اَنْ تُؤَخِّرَهُمْ اِلى غَدْوَةٍ وَتَدْفَعَهُمْ عَنّا الْعَشِيَّةَ لَعَلَّنا نُصَلّى لِرَبِّنَا الْلَّيْلَةَ وَنَدْعُوَهُ وَنَسْتَغْفِرَهُ، فَهُوَ يَعْلَمُ اَنِّى قَدْ كُنْتُ اُحِبُّ الصَّلاةَ لَهُ وَتِلاوَةَ كِتابِهِ وَكَثْرَةَ الدُّعاءِ وَالاِسْتِغْفارِ»؛ به طرف آنها برو، اگر توانستى آنرا تا فردا تأخير بينداز و حمله آنها را امشب از ما دفع كن تا اينكه امشب براى پروردگارمان نماز بخوانيم و دعا كنيم و استغفار كنيم، زيرا خدا مى داند كه نماز براى او و تلاوت قرآن و دعاى زياد و استغفار را دوست دارم.
امشب نماز بخوانیم، امشب دعا کنیم و امشب استغفار کنیم. این سه مورد اصلی است که حضرت اباعبدالله (ع) فرمود ما میخواهیم شب عاشورا را اینگونه بگذرانیم. هر که عاشق حسین(ع) است، عاشق نماز است و نماز فرصت عشقبازی است.
امشب شب تلاوت قرآن است و شب زیاد دعا کردن و استغفار کردن. در کتاب شیخ مفید (صفحه ۴۴۱)، در وصف این شب یعنی شب عاشورا، چنین نوشتهاند که امام حسین (ع) امشب را به بیداری گذراند(خوابی در کار نبود). گزارش حضرت سکینه دختر امام حسین(ع) هم همین است؛ شب عاشورا هیچکس نخوابید، خوابی به چشمی نیامد. «تِلْكَ اللَّيْلَةِ. لَمْ يَنَمْ الْحُسَيْنُ وَأَصْحَابُهُ» نه تنها خود امام حسین (ع)، بلکه همه یاران اباعبدالله (ع) بیدار ماندند و: «وَلَهُمْ دَوِيٌّ كَدَوِيِّ النَّحْلِ» و برای آنها همهمهای بود همچون همهمه زنبورها.
کربلا شبیه کندوی عسل شده بود. «کدوی النحل ما بین رَاكِعٍ وَقَائِمٍ وَسَاجِدٍ» یعنی اگر شما وارد این ۶۲ خیمه میشدید، هر کس را که میدیدید یا در رکوع بود، یا در سجود یا در حالت قیام؛ یعنی همگی در حالت نماز، این شب را به عبادت گذراندند.
«بَاتَ الْحُسَيْنُ وَأَصْحَابُهُ طُولَ لَيْلِهِمْ يُصَلُّونَ وَيَسْتَغْفِرُونَ وَيَدْعُونَ وَيَتَضَرَّعُونَ» (حسین و یارانش تمام شب را در حال نماز، استغفار، دعا و تضرع بودند). یعنی صدای گریه در خیمههای اباعبدالله (ع) بلند بود؛ اما نه گریه از ترس، بلکه «تضرع» در پیشگاه الهی داشتند. با خدا عاشقانه و بریدهبریده گفتوگو میکردند، چون وقتی آدم گریه میکند، کلماتش بریدهبریده میشود.
حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) در این شب آیات سوره آلعمران را میخواندند و برخی از یاران، آیات سوره اسراء را تلاوت میکردند. سوره اسراء در میانه قرآن است و آنها میانه قرآن را میخواندند؛ این نشان میدهد که همگی یا قرآن را با خود داشتند و یا حافظ قرآن بودند، چرا که عمده یاران اباعبدالله (ع) حافظ قرآن بودند. البته در کربلا نیز قرآن حضور داشت و اباعبدالله (ع) فردا با قرآن به میدان میرود. این آیه را بسیاری از یاران اباعبدالله (ع) دوست داشتند و میخواندند و من این آیه را میخوانم که از آیات امشب است: «وَإِنْ كَادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنَا غَيْرَهُ ۖ وَإِذًا لَاتَّخَذُوكَ خَلِيلًا؛ و نزدیک بود که تو را از آنچه به تو وحی کردیم، بلغزانند تا غیر آن را از روی افترا به ما نسبت دهی و در این صورت، تو را دوست خود می گرفتند.»
ببینید چه پیام بزرگی دارد و چقدر با امروز ما پیوند دارد: کاری نکنید که خوشایند دشمن باشد، به میل دشمن حرف نزنید، اجازه ندهید دشمن کلام شما را تغییر دهد و عقبنشینی نکنید. اگر سخن شما به گونهای باشد که دشمن احساس کند شما دارید به میل او حرف میزنید یا به او نزدیک شدهاید، در واقع دارید افترا میبندید. کسانی که به نفع دشمن لبخند میزنند، یا سخنی میگویند که دشمن احساس کند «خیلی خوب شد این حرف را زد»، در واقع به خدا افترا میبندند. این نکته بسیار مهمی است؛ انگار شب عاشورا، شبِ «مبارزه با افترا» برای امروز ماست.
متأسفانه ما در جنگهای تحمیلی شاهد این دست سخن گفتنها بودیم؛ به گونهای وضعیت را ترسیم کردند که انگار ما مستأصل و پریشانیم و هیچ نداریم. دشمن به این امید بست و جنگ را پیش برد. اما بیان قرآن و بیان یاران چنین است:« وَلَوْلَا أَنْ ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئًا قَلِيلًا و اگر تو را ثابت قدم نمی داشتیم، همانا نزدیک بود اندکی به سوی آنان متمایل شوی.»
حواستان باشد، اگر اندکی به میدان دشمن میدان بدهید، کمکم کل میدان را به دشمن خواهید داد. این پیام شب عاشوراست و پیام «الان» است؛ انگار ما در سال ۱۴۴۸ هستیم و داریم به سخنان یاران حضرت اباعبدالله(ع) گوش میدهیم. براساس این آیه، سقوط همیشه چهار مرحله دارد: ۱. میل به گناه: «شَيْئًا قَلِيلًا»(اندکی مایل شدن) که راه را برای گناه آماده میکند.۲. رغبت به گناه: مبادا از گناه خوشتان بیاید یا کاری کنید که دشمن عکسالعمل متناسب با خواسته شما نشان دهد و شما احساس کنید میدان دست شماست؛ در حالی که دشمن دارد میدان را مدیریت میکند. ۳.فراهم کردن مقدمات سقوط. ۴. گناه آشکار.
امام (ع) میفرماید ما استغفار میخواهیم. استغفار یعنی شکست دادن توطئه شیطان. فکر نکنید استغفار فقط گفتن «استغفرالله ربی و اتوب الیه» است؛ استغفار در اصل به معنای فاصله گرفتن از هر آن چیزی است که شیطان خوش دارد. خداوند اشک و تضرع را دوست دارد. در «اصول کافی» آمده است که خداوند دو مایع را بسیار دوست دارد: یکی «قَطْرَةُ دَمٍ فِي سَبِيلِ الله» قطره خون در راه خدا و دیگری «قَطْرَةُ دَمْعٍ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ» قطره اشکی در دل شب که انسان بر گناهانش بریزد.
امشب را «شب ستارهباران» بدانید و اگر کسی ستارهباران(اشک) نداشته باشد، هرگز به ضیافت خورشید نخواهد رفت و حسین(ع) خورشید است. آنان که شب ستارهباران دارند، به ادراک خورشید خواهند رسید. پس امشب فرصتی پیدا کنید و اشک بریزید. حتی اگر نمیتوانید، حالت اشک را بگیرید و ژست گریهکنندگان را به خود بگیرید، چون این کار لطافت روح ایجاد میکند. هیچ چیز به اندازه اشک، شستوشوی درون انسان نیست.
به قول حافظ: «غسل در اشک زدم که اهل طریقت گویند/ پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز»
امام میخواهد همین را بگوید؛ گریه، تیراندازی به سمت دشمن است. سلاح ما فقط سختافزاری نیست؛ ما «سجیل» داریم، «فتاح» داریم، «خرمشهر» داریم، اما یادتان باشد سلاح اساسی ما همین است: «الدُّعَاءُ تُرْسُ الْمُؤْمِنِ»* (دعا، سپر مؤمن است). دعا و اشک، هم پیشبرنده است و هم نگاهدارنده؛ ما را در یک «دژ» قرار میدهد. بیایید خودمان را در دژ دعا قرار دهیم.
حضرت اباعبدالله (ع) میخواهد به ما بگوید: اگر در جنگ با شیطان پیروز نشوید، در جنگ بیرونی پیروز نخواهید شد. پیام امشب حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) این است که خداوند دعا را دوست دارد، ناله و استغفار را دوست دارد و اصرار در دعا را میپسندد و امشب وقت آن است که ما از این فرصت استفاده کنیم. دقت کنید که اشک برای «دفع» گناه است، نه لزوماً «رفع» آن. یاران اباعبدالله (ع) در این شب، همگی به عبادت مشغول بودند.
در اینجا برخی از یاران را معرفی کنم و بر اساس روایات و کتب مقتل، بگویم حالشان در این شب چگونه بود. یکی از آنان «سعید بن عبدالله حنفی» بود. واقعاً نام برخی افراد با شخصیتشان متناسب است؛ همانطور که امام حسین (ع) در کربلا به «حُر» فرمود: «آفرین به مادرت که نام تو را حُر گذاشت؛ تو در دنیا و آخرت آزادی» (أَنْتَ الْحُرُّ فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ). سعید همان کسی است که در نماز، جلوی امام ایستاد و جانش را سپر کرد. نوشتهاند آنقدر تیر خورد تا اینکه بدنش در دفاع از نماز و جان امام، مانند خارپشت شد و وقتی بر زمین افتاد، بدنش از شدت تیرها دیگر با زمین تماس نداشت. در آخرین لحظات، وقتی نماز امام تمام شد، امام سر او را به دامن گرفت و سعید جملهای گفت که همه شما شنیدهاید؛ عرض کرد: «أَوْفَيْتُ يَا بْنَ رَسُولِ اللهِ؟» (پسر پیغمبر، آیا [به عهد خود] وفا کردم؟ آیا کارم را درست انجام دادم؟) آدمی که چندین بار فاصله بین کوفه و کربلا را برای پیامرسانی پیموده بود و بسیار زحمت کشید، این سؤال را پرسید. امام (ع) در پاسخ فرمود:«نَعَمْ، أَنْتَ أَمَامِي فِي الْجَنَّةِ» (بله، تو پیش از من به بهشت میرسی). یعنی: «عزیزم، من تا بهشت بدرقهات میکنم؛ من هم به زودی میآیم». این سعید بن عبدالله بود؛ «كَانَ مِنْ وُجُوهِ الشِّيعَةِ بِالْكُوفَةِ وَذُو الشَّجَاعَةِ وَالْعِبَادَةِ» (او از بزرگان شیعه در کوفه بود و شجاعت و عبادت فراوانی داشت). تمام امشب را او مشغول زمزمههای عبادت بود.
همچنین «کنانه بن عتیق»؛ کمتر نام کنانه در میان یاران اباعبدالله (ع) مطرح میشود. او «كَانَ بَطَلًا مِنْ أَبْطَالِ الْكُوفَةِ، وَعَابِدًا مِنْ عُبَّادِهَا، وَقَارِئًا مِنْ قُرَّائِهَا» او یکی از قهرمانان کوفه، یکی از عبادتکنندگان بزرگ و یکی از قاریان برجسته قرآن بود.
واژه «بَطَل» به قهرمانی گفته میشد که وقتی وارد میدان جنگ میشد، موج ایجاد میکرد؛ از راست به چپ میزد، به قلب دشمن میتاخت. کنانه چنین قهرمانی بود، اما در عین حال، عابدی بزرگ و قاری چیرهدستی بود که امشب را با تلاوت و خواندن قرآن گذراند.
هرچه تأمل میکنم، نمیتوانم این موضوع را هضم کنم؛ برایم سخت است که وقتی حضرت حبیب (ع) به شهادت رسید و امام سر او را به دامن گرفت، چه جملهای در حق او فرمود. اگر شما به زیارت کربلا مشرف شوید و به مزار حضرت حبیب بروید، گویی ایشان به شما خوشآمد میگوید و سپس شما را به سوی اباعبدالله (ع) هدایت میکند یا پس از زیارت امام، حبیب شما را بدرقه میکند. سر حبیب بر زانوی امام بود؛ این پیرمرد بزرگسنی که در جوانی در خدمت پیامبر (ص) بود و در آن زمان محاسن او مشکی بود و کنار پیامبر بود، اکنون در پیری کنار اباعبدالله (ع) قرار داشت و محاسن سپیدش به خون سرش آغشته شده بود. وقتی سرش را بر زانوی امام گذاشت، امام فرمود: «لِلَّهِ دَرُّکَ یا حَبیبُ! کُنْتَ فاضِلًا تَخْتِمُ الْقُرآنَ فی لَیْلَةٍ واحِدَةٍ» (خداوند تو را پاداش دهد ای حبیب! تو بسیار فاضل بودی که در یک شب، قرآن را ختم میکردی). اگر کسی حافظ باشد و هر جزء را در نیم ساعت بخواند حدود ۱۵ ساعت زمان میبرد. ما گاهی در سال یک بار قرآن را میخوانیم، اما حبیب یک شب تا صبح، یکبار قرآن را ختم میکرد.
یکی دیگر از یاران، «سُوَید بن عمرو خثعمى» بود. او «کانَ شَیخاً شَریفاً» پیرمردی شریف و از اصحاب پیامبر (ص) بود که سنش حدود ۷۵ تا ۸۰ سال بود. او جنگی جانانه کرد، زخم خورد و بر زمین افتاد؛ دشمن فکر کردند کشته شده است و رهایش کردند. اما وقتی صدای امام در گودال قتلگاه بلند شد، او به هوش آمد، از جای خود بلند شد و به یاد آورد که خنجری در پوتین (کفش) خود دارد. آن خنجر را کشید و دوباره جنگید تا به شهادت رسید و جزو آخرین شهدای کربلا بود. درباره او نوشتهاند: «عابِداً کَثیرَ الصَّلاةِ، کانَ شُجاعاً مُجَرَّباً فی الْحُروب» (عابدی بود که بسیار نماز میخواند و شجاعی بود که در جنگها تجربه داشت). چه تعبیر عجیبی است؛ آمیزهای از حماسه و عرفان در وجود این انسان بود.
امام (ع) بعد از اینکه شب را به عبادت گذراند، به آمادهسازی یاران و خانوادهاش پرداخت. کاملاً معلوم است که فردا جنگ است. تصور کنید کسی که بداند فردا کشته میشود، چه وضعیتی دارد؟
شب عاشورا، امام همه را جمع کرد و به آنها فرمود که بدانید فردا روز شهادت شماست. هر کسی که میخواهدظ برود، برود. لازم است اشاره کنم که در شب عاشورا، برخلاف تصور برخی، هیچکس از کربلا خارج نشد. همگی در حلقه بودند؛ ۱۴۵ نفر در خیمه حضرت اباعبدالله (ع) که بزرگترین خیمه بود، جمع شدند و سپس فرمود که در تاریکی شب، مانند شتران راه بروید (به آرامی و بیصدا حرکت کنید) و شب را در عبادت و آمادگی بگذرانید. امام(ع) چراغهای خیمه را خاموش کرد تا کسی متوجه حضور دیگری نشود و فضای گریز برای کسانی که میخواستند بروند فراهم شود. ایشان فرمودند: «بروید». لحظهای ایستاد و دوباره تکرار کرد که بروید و هر کس میخواهد برود، دست یکی از فرزندان من را بگیرد و با خود ببرد. فاصله ایشان با حضرت ابوالفضل (ع) بسیار کم بود. لحظهای برگشت و به عباس (ع) فرمود: «تو هم میتوانی بروی؛ همگی میتوانید بروید. دشمن با من کار دارد و اگر شما بروید، شما را تعقیب نخواهد کرد. دشمن با من کار دارد، پس بروید.» درست در این موقعیت بود که یکی از یاران با قامتی رشید مقابل نگاه امام ایستاد و عرض کرد: «کجا برویم؟ مبادا بعد از تو ما زنده بمانیم!» کجا برویم آقا؟ بگوییم که رفتیم و تو را اینجا تنها گذاشتیم؟ نه، نه! ما ایستادهایم.» در ادامه، زُهیر بلند شد و عرض کرد: «اگر مرگ هفتاد بار باشد، من در بار هفتادم بهتر از بار اول فداکاری خواهم کرد. اگر ما را به آتش بکشند و خاکسترمان کنند و دوباره از آن خاکستر مرا زنده کنند، باز هم عاشقانهتر و خالصانهتر از قبل فداکاری خواهم کرد.»
اینها اعلام وفاداری یاران بود. سپس چراغها روشن شد و امام (ع) در حالی که بسیار خوشحال بود، یارانش را ستود و فرمود: «شما یاران عزیز من، از صخرههای کوهستان استوارتر و آرامش شما، بیشتر از آرامش کودکی است که در سینه مادرش شیر مینوشد.» در این میان، نوجوانی سؤالی کرد: «عمو، من هم کشته میشوم؟» او قاسم (ع) بود. امام چقدر زیبا جواب سؤالش را با یک سؤال داد. ما اگر بودیم شاید میگفتیم: «خب عزیزم، همین الان گفتم که هر که با من باشد کشته میشود و تو هم با منی.» اما امام فرمود: «أُمِّي وَ أَبِي فِدَاكَ، كَيْفَ تَرَى الْمَوْتَ؟» (مادر و پدرم فدایت، تو مرگ را چگونه میبینی؟) قاسم (ع) پاسخ داد: «أَحْلَى مِنَ الْعَسَلِ»(شیرینتر از عسل). امام باز هم با لطافت پاسخ داد و مستقیم جواب نداد، بلکه فرمود: «پس بدان که حتی به شیرخوارگان نیز رحم نخواهند کرد.» یعنی تو که جایگاه خودت را داری.
امام در این شب، یاران خود را از نظر روحی آماده میکرد. لحظاتی بعد، شور و شوق و عشقبازی یاران شروع شد؛ صدای خنده یاران اباعبدالله (ع) بلند شد، میچرخیدند و «سماع» میکردند. امشب، عزیزترین شب خداست. من میگویم «لیلةالقدر تاریخ»، امشب است. قدر امشب را بدانیم و از آن به خوبی استفاده کنیم.
انتهای پیام