در ماه محرم، که هوای دلها رنگ و بوی دیگری میگیرد و یاد سالار شهیدان، مشتاقان را به سوگ مینشاند، فرصتی مغتنم دست داده است تا از شتاب روزمرگی فاصله بگیریم و با معارف حسینی و عاشورایی بیش از پیش آشنا شویم. این ایام، تنها مجال عزاداری و سوگواری نیست، بلکه پنجرهای رو به حکمت، ایثار، آزادگی و درسهای جاودانهای است که واقعه کربلا برای تمام اعصار به ارمغان آورده است. از این رو، ضروری است که این گنجینه نورانی را با زبانی گویا و شیوا، به نسل امروز کودک و نوجوان منتقل کنیم تا آنها نیز با سیراب شدن از زلال عاشورا، راه حق و حقیقت را بیابند.
«فصل شیدایی لیلاها» رمانی تاریخی - مذهبی با ساختاری منحصربهفرد است که واقعه کربلا را از زبان هفت راوی یعنی زهیر بن قین، ضحاک بن عبدالله مشرفی، حر بن یزید ریاحی، عمرو بن قرظه انصاری، عبیدالله بن حر جعفی، شبث بن ربعی و خود نویسنده روایت میکند، درواقع این اثر بهجای گزارش صرف رویدادها، بر کشمکشهای درونی، تردیدها و انگیزههای شخصیتها متمرکز است تا نشان دهد انسانها در دو راهی عقل و عشق چه انتخابهایی میکنند.
این رمان، نوشته سیدعلی شجاعی است که به همت انتشارات کتاب جمکران روانه بازار نشر شده است، نویسندهای دغدغهمند که در آثار خود همواره مفاهیم معرفتی و مذهبی را با فرمهای داستانی مدرن پیوند زده و روایتی نو برای نسل امروز خلق کرده است، از دیگر آثار او میتوان به «حاء. سین. نون» و «موسیترین به طور» اشاره کرد.
شجاعی در «فصل شیدایی لیلاها» با زاویهدیدی نو و نثری شاعرانه، به بازخوانی تصمیمهای سرنوشتساز هفت شخصیت تاریخی در مواجهه با دعوت امام حسین(ع) میپردازد و داستان انسانهایی عادی را روایت میکند که با وجود ترسها و دغدغههای زندگی، در شب عاشورا و در لحظه خاموشی چراغها، ماندن را برگزیدند و با شجاعت و رشادت خود، نامی جاودانه در تاریخ رقم زدند.
«فصل شیدایی لیلاها» برای تمامی دوستداران امام حسین(ع) اثری جذاب و عمیق است که با روایت احساسی و انسانی خود، مخاطب را همراه میکند و لذتی ماندگار به او میبخشد.
در بخشی از کتاب میخوانیم: «ضحاک خاک بر سر میریزد، روی میخراشد، پیراهن چاک میدهد، ضجه میزند؛ اما جانش لختی آرام نمیگیرد. جنون بر تار و پود وجودش چنگ انداخته. در سکوت مدام بیابان، تنها ناله ضحاک است که گاه در فراز میآید و دوباره خاموشی.
کاش میتوانستم دلم را... دلی نمانده... این سینه سوخته... کاش لااقل میتوانستم آب بیاورم به این عقلسوزی... کدام عقل... چه اندیشه کودکانهای... کاش مرده بودم پیش از این... کاش به نوزادی قربانی میشدم... کاش... چقدر عقل حقیر است در بازی دل،... چه مرکب کندی است این خرد... تمام آبهای عالم هم کفاف نمیدهد خودسوزی عقلم را...
میترسم بمیرم و باز پشیمانی همراهم باشد... میترسم برخیزم به قیامت و افسوس با من... تمام سنگریزههای این بیابان، آه و دریغ مرا شنیدهاند... چه سود... اگر آسمانها هم به ناله من بسوزند، باز زمان با این همه خست، کمی به عقب بر نمیگردد و آفتاب، دوباره به ظهر نمیآید...
من فقط محتاج یک نیمروزم... همین... کاش همه عمرم را میتوانستم برابر کنم با یک غروب... لعنت به مکر ایام، که همه همراهیام را چه ارزان از چنگم بیرون کشید... من با حسین بودم... به قاعده همه سفر... هر کجا که بود... مرا به همراهی کاروان حسین میشناختند... آنگاه که تلاوت میکرد: فخرج منها خائفا یترقب، و از مدینه هجرت مینمود... آنگاه که در میقات لباس احرام به تن میپوشید و زمزمه میکرد: لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک... آنزمان که مفرده تمام میکرد و میگفت: مرگ بر پیشانی فرزندان آدم، آنچنان آشکار و هماره نقش بسته است که گردنبند بر گردن دخترکان و خلخال بر پایشان... آنزمان که...
من با حسین بودم... به قاعده همه سفر... او با کولهباری از نامههای کوفیان، ترک حرم گفت و ما را یاران این هجرت خواند... از تنعیم گذشتیم و من با او بودم... صفّاح را پشت سر گذاشتیم و من باز هم... در ذاتعرق تنها به فاصله دو خیمه از حسین عمود افراشتم... اصلاً در منزلگاه حاجر من بودم که نامه حسین به دست قیس بن مسهّر دادم، تا حضورش در کوفه، اجابت حسین باشد به دعوت مکرر کوفیان... من... در منزل زرود...
من با حسین بودم به قاعده همه سفر... بسوزد، خاکستر شود این عقل بیخرد... این خرد بیغیرت... که مرا چنین آواره این صحرا کرده است...»
انتهای پیام