کد خبر: 4362840
تاریخ انتشار : ۱۷ تير ۱۴۰۵ - ۰۸:۳۲
یادداشت

دست‌هایی که تصویر امام شهید را در کربلا می‌طلبند

سفر به کربلا این بار تجربه تماشای اشتیاق زائران بود؛ از دعای شیرین یک دخترک عراقی که با زبان عربی برای ایران دعا کرد تا دست‌هایی که بی‌تابانه پرچم ایران و عکس رهبر شهید را از ما می‌طلبیدند تا با پرچم و قاب عکس امام، تصویری از ارادت خود را ثبت کنند.

بین‌الحرمین

ساعت ۱ بامداد از اهواز حرکت کردیم و ۳ بامداد به مرز چذابه رسیدیم. تا الان این قدر مرز را خلوت ندیده بودم، به جز ما و چند مسافر دیگر هیچ کس دیگری در مرز حضور نداشت.

چون شب بود فقط یک نفر در گیت پاسپورت مستقر بود که مهر ورود و خروج را در پاسپورت‌های مسافران می‌زد. سپس وسایل خود را سوار یک ماشین‌ ون کردیم و وارد بخش عراقی مرز چذابه شدیم. صدای اذان صبح به گوشمان رسید، دیگر در کشور عراق بودیم، اتاقک کوچکی برای نماز در نظر گرفته شده بود، وضو گرفتیم و نماز خواندیم. مجدد وسایل را سوار ون کردیم و به سمت کربلا به راه افتادیم، ساعت حدود ۵ صبح به وقت عراق بود. 

جاده علاوه بر وجود ماشین‌های خارجی پر بود از تاکسی‌های پراید و سمند، هرطرف جاده را نگاه می‌کردی تا خود کربلا موکب بود؛ موکب‌هایی که قرار است در روزهای منتهی به اربعین حضرت اباعبدالله‌الحسین(ع) میزبان زائرانش باشند.

ساعت ۱۰:۳۰ صبح به کربلا رسیدیم. به محل اسکان خود که یک حسینیه در نزدیکی حرم حضرت عباس(ع) بود رفتیم و وسایل را در آنجا مستقر کردیم. برق حسینیه هر دو ساعت یک بار قطع می‌شد و برق مولد وصل می‌شد که البته با برق آن فقط می‌شد یک پنکه و چند چراغ و پمپ آب راه انداخت.

وقت اذان ظهر شد تا آماده شوم همسفرهایم رفته بودند و من که راه حرم را بلد نبودم در حسینیه ماندگار شدم، چقدر بد است که کربلا باشی ولی راه حرم را بلد نباشی. به ناچار نماز را در حسینیه خواندم؛ در طول سفر نتوانسته بودم خوب بخوابم، رختخوابی پهن کردم و خوابیدم. در خواب پدرم را دیدم که کت و شلوار قهوه‌ای به تن داشت و با چهره‌ای خندان من‌را در آغوش گرفت، مدت‌ها بود که خواب پدرم را ندیده بودم، در راه به یادش افتاده بودم؛ به یاد تنها سفر اربعین عمرش و او در کربلا به خواب من آمده بود.

چند نفر از کسانی که قرار بود به ما در برپایی موکب رسانه‌ای کمک کنند به حسینیه آمدند و جلسه‌ای جهت هماهنگی با آن‌ها برگزار شد، چون هنوز مجوزهای تصویربرداری ما آماده نشده بود کل روز اول در اختیار خودمان بودیم تا هم استراحت کنیم و هم با خیال راحت برویم برای زیارت؛ زیارتی که بعد از ۱۰ سال نصیب من شده بود.

بالاخره وقت اذان مغرب رسید، به سمت حرم حضرت عباس(ع) به راه افتادیم، از چند کوچه خاکی گذشتیم تا به خیابان اصلی رسیدیم، از روی یک پل عابر پیاده که پله برقی داشت هم رد شدیم و به یک ایست بازرسی رسیدیم که نشان می‌داد داریم به حرم نزدیک‌تر می‌شویم، بعد از ایست بازرسی وارد یک بازارچه شدیم شبیه بازارچه‌های اطراف حرم امام رضا(ع)، به‌طور ناخودآگاه شروع کردم به زمزمه کردن عبارت «السلام علیک یا ساقی عطاشی کربلا» بعد از پنج دقیقه گنبد آقا ابوالفضل(ع) روبه‌رویم بود؛ انگار که سردر بهشت را دیده باشم، ناخودآگاه میخکوب شدم، وقتی دیدم بالای در ورودی حرم نوشته است: «السلام علیک یا ساقی عطاشی کربلا

اتمسفر وجود حضرت ابوالفضل(ع) حتی زبان انسان را با خود همراه می‌کند. اذان مغرب در حال خوانده شدن بود سریع خودمان را به داخل حرم رساندیم. حیف که تا به خودمان آمدیم نماز جماعت تمام شد. به ناچار همان‌جا در بین‌الحرمین نمازم را خواندم.

بچه‌ها پرچم ایران و عکس رهبر شهید همراهشان بود، هرکس از زوار که می‌دید، چه ایرانی، چه عراقی و چه لبنانی با اصرار عکس رهبر شهید و پرچم ایران را از ما می‌گرفت تا با آن عکس بگیرد. یک دختر بچه عراقی که چادر عربی به سر داشت خودش را به ما رساند و با زبان شیرین عربی گفت که من شما را دوست دارم و دعا می‌کنم که موفق بشوید، یکی دیگر برای ما شیرینی آورد، یک دختر بچه دیگر آمد پرچم ایران را از ما گرفت و در حالی‌که پرچم را حرکت می‌داد به عربی در وصف رهبر شهیدمان شعر می‌گفت، خودمان هم تعجب کرده بودیم از این همه همدلی مردم عراق.

حرم پر بود از عکاسان عراقی با جلیقه‌های مخصوصی که روی آن نوشته بود «مصور بین‌الحرمین» یعنی عکاس بین‌الحرمین. این عکاسان با دوربین حرفه‌ای از مردم عکس می‌گرفتند و با گرفتن ۱۰۰۰ دینار فایل دو تا از عکس‌ها را در اختیار مشتری‌های خود می‌گذاشتند. بعضی از مردم عراق پرچم ایران را از ما می‌گرفتند تا این عکاسان با پرچم ایران از آن‌ها عکس بگیرند. 

از بین‌الحرمین به سمت داخل حرم حضرت عباس(ع) رفتم، بعد از ۱۰ سال توفیق زیارت دوباره نصیب من شده بود. زیارتنامه‌ای برداشتم و طبق آداب شروع به خواندن زیارت کردم. اذن دخول خواندم و خودم را به نزدیک ضریح رساندم، در قسمت بالای سر دو رکعت نماز زیارت خواندم، تقریبا اسم هرکسی که به یادم آمد بر زبان آوردم و برایش دعا کردم. خواندن زیارتنامه که تمام شد، موبایلم را درآوردم و شروع کردم به عکاسی از زوار و ضریح و حرم؛ عکس‌هایم را گرفتم به سمت بین‌الحرمین رفتم، ساعت ۱۰ شب شده بود.

یکی از بچه‌های گروه را در جایی که قرار گذاشته بودیم پیدا کردم در حالی‌که پرچم ایران و عکس رهبر شهیدمان در دستش بود، تا می‌‌آمدیم بنشینیم یک نفر از ما درخواست می‌کرد تا پرچم ایران یا عکس رهبر شهید را در اختیارش بگذاریم. در کنار ما یک گروه از اندیمشک آمده بودند و سفره پهن کرده بودند، فکر کنم سفره به نیت حضرت رقیه(س) بود، بعد از اینکه یک روحانی جوان برایشان صحبت کرد، مرد سالمندی شروع به مداحی به زبان محلی کرد. در سفره عکس تعدادی از شهدای هوافضای سپاه از جمله شهید شهاوند به چشم می‌خورد، بعضی از خانم‌هایی که از اندیمشک آمده بودند بچه‌های کوچکشان را هم آورده بودند. 

پس از یک ساعت و نیم به سمت حسینیه حرکت کردیم و به این ترتیب روز اول سفرمان به پایان رسید.

انتهای پیام
خبرنگار:
محمد محمد علی پور
captcha