کد خبر: 4371380
تاریخ انتشار : ۰۱ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۱:۲۶
یادداشت

به احترام آن‌ها که می‌مانند

روز پزشک
به قلم مریم اصغرپور
 
امروز اول شهریور روز پزشک است. از صبح، اسم ابوعلی سینا را زیاد شنیده‌ایم. روی تقویم، در پیام‌های تبریک، روی پوسترهایی که عکس پزشکان را کنار چند جمله درباره خدمت و انسانیت گذاشته‌اند.
 
در بیمارستان‌ها شاید امروز گل‌های بیشتری روی میزها باشد. پزشکان پیام‌های تبریک می‌گیرند و مثل همیشه روپوش می‌پوشند و راهی شیفت می‌شوند.
 
بیماری تقویم و ساعت نمی‌شناسد. ممکن است امروز، درست در روز پزشک، کسی پشت در اتاق عمل منتظر بماند. مادری کنار تخت فرزندش بنشیند و به صفحه خاموش مانیتور نگاه کند. پیرمردی در راهروی بیمارستان دست به دعا منتظر صدای پزشک باشد.
 
درد، مناسبت نمی‌فهمد. به همین دلیل است که بعضی پزشکان را باید در روزهایی شناخت که همه‌چیز به هم ریخته است. به‌طور نمونه یک ظهر در فاو. ۲۶ بهمن ۱۳۶۴. جایی در آن سوی اروند. جنگ هنوز تمام نشده. می‌گویند آن روز دکتر سیدعبدالحمید قاضی میرسعید می‌خواست نماز بخواند. ظهر شده بود. آدم وقتی در جنگ است، برای بعضی چیزها بیشتر دلتنگ می‌شود. برای خانه. برای صدای مادر. برای بوی نان. برای یک اتاق که پنجره داشته باشد. برای چند دقیقه سکوت و برای نماز.
 
عبدالحمید آماده می‌شد که نماز بخواند اما یک مجروح آوردند. عبدالحمید فهمید وقت زیادی ندارد. نماز را گذاشت برای بعد. رفت بالای سر مجروح. در آن لحظه، هیچ‌کس به این فکر نمی‌کرد که این چند دقیقه، قرار است آخرین دقایق زندگی یک پزشک باشد.
 
عبدالحمید فقط بیمار را می‌دید. مشغول مداوا شد و بعد... صدای انفجار آمد. همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. پزشک و بیمار، چند متر آن‌طرف‌تر از خط مقدم، زیر صدای خمپاره و آتش شهید شدند.
 
برگردیم خیلی عقب‌تر.
 
به طالقان. به ۱۷ مرداد ۱۳۳۹. به پسری که هنوز کسی نمی‌دانست قرار است روزی نامش در کنار کلمه شهید بیاید. عبدالحمید در طالقان به دنیا آمد. درس خواند و مثل بسیاری از جوان‌های بااستعداد آن سال‌ها، به دانشگاه رسید. دانشگاه اصفهان و رشته پزشکی.
 
اینجا می‌توانست قصه یک زندگی معمولی شروع شود. پزشکی که صبح راهی بیمارستان می‌شود و ظهر به خانه برمی‌گردد؛ روزهایش میان بیمارستان و خانه می‌گذرد و سال‌ها بعد، شاید مطبی داشته باشد و کودکی که حالا قد کشیده است. اما آن روزها روزهای معمولی نبود. خیلی چیزها در حال تغییر بود و بعد، نوبت پاوه رسید. در آن زمان پاوه برای خیلی از آدم‌ها فقط اسم یک شهر بود. برای عبدالحمید اما کم‌کم تبدیل شد به بخشی از زندگی‌اش. آنجا با محمدابراهیم همت آشنا شد. آن روزها کسی نمی‌دانست قرار است نام همت سال‌ها بعد این‌چنین در خاطر مردم بماند.
 
هر دو جوان بودند. یکی فرمانده. یکی دانشجوی پزشکی. بینشان رفاقتی شکل گرفت. از آن رفاقت‌هایی که در روزهای سخت، زودتر از همیشه جان می‌گیرند. روزهای سخت خیلی زود آدم‌ها را به هم نزدیک می‌کند. عبدالحمید کم‌کم برای همت شد همان آدمی که می‌توانست در روزهای سخت رویش حساب کند. مسئولیت روابط عمومی سپاه پاوه را بر عهده گرفت.
 
بعد قائم‌مقام همت شد. وقتی همت به جنوب رفت، عبدالحمید فرمانده سپاه پاوه شد. جوان بود. خیلی جوان اما جنگ سن آدم‌ها را با شناسنامه نمی‌سنجید. گاهی ناچار می‌شد تصمیم‌هایی بگیرد که برای آدم‌های بسیار باتجربه‌تر هم آسان نبود. پاوه چیزهایی به او نشان داد که در هیچ کلاس و کتاب پزشکی پیدا نمی‌شد. مجروح را که می‌آوردند، فقط زخم را نمی‌دید؛ پشت آن زخم، خانه‌ای را تصور می‌کرد که چشم‌به‌راه بود. مادری که خبر پسرش را می‌خواست، زنی که منتظر بازگشت همسرش بود، کودکی که هنوز نمی‌دانست چرا پدرش دیر کرده است. شاید از همین‌جا بود که پزشکی برایش شکل دیگری گرفت؛ چون در تمام آن لحظه‌ها پای آدم‌هایی در میان بود که زندگی‌شان به زنده ماندن یک نفر گره خورده بود.
 
گاهی فکر می‌کنم اگر جنگ از راه نرسیده بود، زندگی عبدالحمید چه شکلی پیدا می‌کرد. شاید سال‌ها بعد پزشکی شناخته‌شده در اصفهان یا تهران بود؛ مطبی داشت، بیمارهایی که برای درمان سراغش می‌آمدند و آدم‌هایی که نامش را با احترام به یاد می‌آوردند. شاید یک روز حسین، پسرش، در همان مطب را باز می‌کرد و پدرش را پشت میز می‌دید؛ زندگی می‌توانست آرام‌آرام پیش برود و آینده، شکل دیگری برایش رقم بزند. اما جنگ آمد...
 
شاید اینجا باید کمی مکث کنیم. ما در روایت‌های مربوط به جنگ، زیاد از شجاعت حرف می‌زنیم اما شجاعت همیشه شبیه آن چیزی نیست که در فیلم‌ها می‌بینیم. گاهی شجاعت، رفتن است. گاهی ماندن. گاهی برگشتن. گاهی ترسیدن و با وجود ترس، کاری را انجام دادن.
 
سال‌هاست درباره پزشکی حرف می‌زنیم. از دانش، تخصص، پیشرفت، تجهیزات و بیمارستان‌های بزرگ؛ جراحی‌های پیچیده؛ از فناوری‌هایی که شاید ابن‌سینا حتی تصورش را هم نمی‌کرد. همه این‌ها پزشکی امروز را ساخته‌اند؛ با این حال، یک چیز هنوز همان است. پشت تمام این دستگاه‌ها و روش‌های تازه، هنوز انسانی ایستاده که درد می‌کشد و انسانی دیگر که باید برای درمانش کاری کند. شاید به همین دلیل باشد که روز پزشک را با نام ابوعلی سینا گره زده‌اند. ابن‌سینا یادآور روزگاری است که پزشکی را نمی‌شد از شناخت انسان جدا کرد. حکیم قرار نبود فقط بیماری را بشناسد؛ باید خود آدم را هم می‌شناخت.
 
حالا شاید بد نباشد برای چند دقیقه به این فکر کنیم. در بیمارستان، پزشکی بالای سر بیماری ایستاده است. پزشک شاید اسم بیمار را هم فردا به خاطر نیاورد، اما برای او که درمانده بر تخت بیمارستان خوابیده همان چند دقیقه ممکن است مهم‌ترین دقیقه‌های زندگی باشد.
 
پزشک شاید خسته باشد. شاید خودش مشکل داشته باشد، اما بیمار چیزی نمی‌داند. او فقط پزشک را می‌بیند. همان‌طور که آن مجروح در فاو، عبدالحمید را می‌دید. برایش مهم نبود دکتر چه سمتی دارد. مهم نبود دانشجوی پزشکی کدام دانشگاه بوده. مهم نبود دوست همت است. مهم نبود در پاوه چه مسئولیتی داشته.  فقط یک چیز می‌خواست: زنده بماند و عبدالحمید در آن لحظه، فقط یک چیز می‌خواست: بیمارش را نجات دهد. شاید تمام فاصله میان پزشکی امروز و خط مقدم میدان جنگ همین باشد.
 
گاهی فکر می‌کنم روز پزشک را باید از روی تقویم برداشت و گذاشت روی میز یک بیمارستان. جایی که کسی شب‌هنگام، خسته، روی صندلی نشسته. جایی که یک مادر منتظر است. جایی که پزشکی هنوز برگه‌ای را امضا نکرده و پرستاری هنوز شیفتش تمام نشده. آنجا روز پزشک واقعی‌تر است. چون پزشکی در تبریک‌ها اتفاق نمی‌افتد. در لحظه‌ای اتفاق می‌افتد که کسی درد دارد و دیگری تصمیم می‌گیرد بماند.
 
عبدالحمید قاضی میرسعید، شاید برای همین است که هنوز می‌تواند بخشی از معنای این روز باشد نه به خاطر اینکه در جنگ شهید شد. به خاطر اینکه در آخرین لحظه زندگی‌اش، دقیقا همان کاری را انجام داد که یک پزشک باید انجام دهد. به سمت درد رفت، اما یک تصویر دیگر هم هست که نباید فراموشش کنیم.
 
خانه‌ای در طالقان. پسری به نام حسین. پدری که دیگر برنمی‌گردد. پزشکی که قرار بود سال‌ها بعد، موهایش سفید شود. همسری که می‌خواست سال‌ها در کنارش زندگی کند. هیچ‌کدام اتفاق نیفتاد.
 
ماجرای شهادت، از لحظه انفجار تمام نمی‌شود. برای یک خانواده، تازه از همان‌جا شروع می‌شود و این چیزی است که وقتی درباره قهرمان‌ها حرف می‌زنیم، گاهی فراموش می‌کنیم. قهرمان‌ها هم خانه داشتند. مادر داشتند. فرزند داشتند. عادت‌های کوچک داشتند. صبح‌هایی داشتند که از خواب بیدار می‌شدند و شب‌هایی که خسته به خانه برمی‌گشتند. آن‌ها آدم بودند.
 
اگر قرار باشد امروز از ابوعلی‌ سینا یاد کنیم، شاید کافی نباشد که فقط از کتاب‌هایش و جایگاهش در تاریخ پزشکی بگوییم. باید کمی هم درباره معنای طبیب حرف بزنیم؛ درباره کسی که روبه‌روی یک انسان می‌ایستد و دردش را می‌بیند. به همین دلیل است که قصه عبدالحمید، بعد از این همه سال، هنوز می‌تواند بخشی از معنای روز پزشک باشد. چون در آخرین دقایق زندگی‌اش، فقط می‌خواست جان بیمارش را نجات دهد. عبدالحمید رفت، اما آن تصویر ماند؛ تصویر پزشکی که در آخرین لحظه، خودش را فراموش کرد و بیمار را دید و برای فهمیدن معنای طبیب، همین تصویر کافی باشد.
انتهای پیام
captcha