کد خبر: 2544393
تاریخ انتشار : ۱۹ خرداد ۱۳۹۲ - ۱۱:۱۶

28 خرداد؛ رونمايی از «گرگ‌سالی» اميرحسين فردی

گروه ادب: رمان «گرگ‌سالی» نوشته زنده‌ياد اميرحسين فردی همزمان با چهلمين روز درگذشت اين نويسنده انقلابی منتشر شد و قرار است در مراسم يادبودی كه بيست و هشتم خردادماه در تالار مهر حوزه هنری برگزار می‌شود، رونمايی شود.

به گزارش خبرگزاری بين‌المللی قرآن(ايكنا)، رمان «گرگ‌سالی» نوشته زنده‌ياد اميرحسين فردی همزمان با چهلمين روز درگذشت اين نويسنده انقلابی منتشر شد و قرار است در مراسم يادبودی كه بيست و هشتم خردادماه در تالار مهر حوزه هنری برگزار می‌شود، رونمايی شود.
«گرگ‌سالی» در واقع جلد دوم رمان «اسماعيل» است و جغرافيای اين رمان برعكس «اسماعيل»، كه در تهران و پايتخت می‌گذشت، در دامنه‌های سبلان می‌گذرد.
در پايان جلد اول رمان «اسماعيل»، برای اين شخصيت انقلابی شرايطی به‌ وجود می‌آيد كه ناگزير می‌شود برای امنيت بيشتر پايتخت را ترك كند و به روستايی در دامنه سبلان، نزد مادربزرگش برود كه با مشكلاتی روبرو می‌شود.
مهمترين اتفاقی كه برای اسماعيل در سبلان رخ می‌دهد، اين است كه از اهالی آن منطقه می‌شنود كه آمريكايی‌ها كه در آن زمان كشت و صنعت مغان را در دست داشتند، می‌خواهند به اصلاح‌ نژاد گرگ‌های دامنه سبلان اقدام كنند و گرگ‌هايی با مدل آمريكايی داشته باشند. آمريكايی‌ها، اصلاح نژاد گرگ‌ها را با هدف‌ توليد گرگ‌های آدم‌خوار پيگيری می‌كردند كه بتوانند از آنها در جهت نابودی و كشتن افراد انقلابی استفاده كنند.
در بخشی از اين رمان می‌خوانيم: «خوب كاری كردی... آدم بايد جلوی راهزن و گرگ در‌بياد. اگه در‌نياد، يكی مال آدمو می‌گيره، يكی هم جونشو... هيچ فرقی هم با هم نمی‌كنن ...
ـ جون و مال؟
ـ آره، پس چی. اگه مال نداشته باشی جون نداری، جون هم كه نداشته باشی هيچی نداری. اين ‌طوريه ديگه...
به راهشان ادامه دادند. ديروز يخ زمين باز شده بود و پا در آن فرو می‌رفت، اما امروز هنوز سفت بود. حتی جای پای ديروزش هم ديده می‌شد. تنها موجودِ در حال حركت آن صحرا آنها بودند. جنبنده ديگری به چشم نمی‌خورد. بوقلمون ناگهان سر و صدا كرد.
ـ شنيدی آمريكاييا‌ گرگ آوردن اينجاها ول كردن؟
ـ شنيدن كه شنيدم، اما نديدم. خودمون اون ‌قدر گرگ‌ داريم كه گرگای آمريكايی‌‌ پيش اونا بره‌ان!
بی‌حوصله بود، سخت صحبت می‌كرد.
ـ شهر می‌بری بفروشيش؟
ـ آره...
ـ از دِه خريدی؟
مرد با اخم نگاهش كرد.
ـ پس نه دزديدم؟ خريدم ديگه... مگه نمی‌بينی؟!
و بوقلمون را نشان داد. حيوان ديگر مثل اول صبح سرخ نبود. داشت پژمرده می‌شد.
ـ حتماً قيمت ده با شهر فرق می‌كنه. لابد شهر گرون می‌خرن؟
ـ نه پس... می‌خواستی قيمت‌شون يكی باشه، مگه من حمالم دَه تومن پول بدم، بوقلمون به اين بزرگی رو از تو ده بخرم... بعد ببرم همون قيمت تو شهر بفروشم... عقلم كم شده مگه؟ هان؟
ـ نه خب... اينكه نمی‌شه. منظورم هم اين نبود. تقريباً می‌دونستم.
ـ می‌دونستی پس چرا پرسيدی؟
ـ گفتم با هم حرف بزنيم ... اين‌ طوری راه كوتاه‌تر می‌شه... زودتر می‌رسيم.
ـ نخير، نه راه كوتاه می‌شه، نه ما زودتر می‌رسيم. راه همون راهه؛ وقت هم همون. ما سر خودمون
می‌تونيم كلاه بذاريم، اما سر راه كه نمی‌شه كلاه گذاشت!
ـ باورت نمی‌شه، ولی من ديدم سر ساعت كلاه بذارن!
مرد باز هم برگشت و با غضب نگاهش كرد.
ـ هان!؟
ـ سر ساعت؛ من ديدم چطور كلاه می‌ذارن.
ـ چطور؟
ـ صبحا... وقتی زنگ می‌زنه و آدمو‌ از خواب شيرين بيدار می‌كنه، برای اينكه ديگه صدای زنگشو‌ نشنون، كلاه می‌ذارن روش و صداشو خفه می‌كنن!
مرد از كنار غبغب آويزان بوقلمون به‌دقت نگاهش كرد و گفت: «ببينم تو فكر می‌كنی من ديوونه‌ام؟»
ـ نه... من چرا بايد فكر كنم خدای نكرده ديوونه‌ای؟
ـ می‌دونی چيه؟
ـ نه...
ـ اما من فكر می‌كنم تو ديوونه‌ای!
ـ من!؟
ـ بله... همين تو... اگه ديوونه نبودی اين‌ قدر حرف نمی‌زدی... ساكت باش ديگه!
تا مشكين‌شهر با هم حرف نزدند.»
گفتنی است سوره مهر اين رمان در 400 صفحه، جلد سخت و با قيمت 17900 تومان منتشر كرده است.
captcha