گروه ادب: «بچههای كارون» عنوان كتاب داستانی برای نوجوانان است كه از سوی سوره مهر و به قلم احمد دهقان روانه بازار شده است و به روايت دغدغههای نوجوانان حاضر در ميادين دفاع مقدس میپردازد.
|
به گزارش خبرگزاری بينالمللی قرآن(ايكنا)، «بچههای كارون» را سوره مهر برای اولين بار در نمايشگاه بيست و ششم كتاب تهران عرضه كرد كه در گام اول توانست به سرعت مخاطبان خود را پيدا كند و در ميان همه آثار ارزنده سوره كه به تناوب در نمايشگاه عرضه میشد، سری ميان سران پيدا كند.
«بچههای كارون» در چاپ اول با شمارگان دو هزار و پانصد نسخه و قيمت 9 هزار و نهصد تومان روانه بازار نشر شد. كتاب بدون هيچ مقدمه و مؤخرهای از فصل اول شروع میشود و به روايت داستانی میپردازد كه در آن نوجوانی به ايفای نقش در اثبات توانايیهای خود در صحنههای نبرد پرداخته است.
داستان اينطور آغاز میشود: «از همان اولِ صبح، فرمانده من را گذاشته بود لب كانال و گفته بود كه وقتی آذرخش آمد، يك راست ببرمش پيشِ او و درباره اين موضوع هم با احدی حرف نزنم.
توی كانال، كنارِ اولين سنگرِ اضطراری منتظر بودم. كانال، به اندازه قد من گود بود و عرضش طوری بود كه دو نفر زوركی میتوانستند از كنارِ هم رد شوند. هوای گندی بود. باران ريز، ريز میباريد. زمين مثل سريش چسبناك شده بود و نمیشد قدم از قدم برداشت. توی آن هوا كه شرجی بود و دم كرده، كلاه آهنی بيشتر از هميشه رو سرم سنگينی میكرد.
وقتی ديدم از آذرخش خبری نيست، رفتم تو سنگرِ اضطراریِ كناره كانال، يك گوشه قمبرك زدم و نشستم. چند بار صدای شالاپ و شلوپ آمد كه معلوم بود طرف با زور دارد قدم برمیدارد. هر بار به اميد آمدنِ آذرخش كه اصلاً نمیشناختمش و تا آن روز نديده بودمش، سرك كشيدم. دو بار نگهبانهای سنگرهایِ لب رود بودند كه داشتند میرفتند سرِ پستهاشان.
يك بار هم يدی، مأمورِ تداركات جبهه ما بود كه با آن هيكلِ چاقالو، نفسنفسزنان و در حالی كه مرتب به اينور و آنورِ كانال میخورد، آمد. يك گونیِ پُر روی دوشش بود. تا رسيد، آمد تو. تكيه داد به ديواره سنگر و نشست. خيسِ آب بود و باران از دو ورِ صورت گوشتالودش شُره كرده بود تا توی يقه پيراهنش؛
ـ چهطوری پسر؟ چرا مثل راهزنها، اينجا قايم شدهای؟!
سنش از بقيه بيشتر بود. توی جبهه ما، تنها كسی كه حق داشت كلاه آهنی سر نگذارد، جنابِ ايشان بود. واقعيتش را بگويم، فرمانده خيلی زور زد تا كاری كند يدی هم عين ماها ـ موقع اين طرف و آن طرف رفتن ـ كلاه لگنی سر بگذارد ولی زورش نرسيد. بهانهاش چه بود؟ میگفت وقتی كلاه آهنی سر میگذارم، موهام میريزد! وقتی فرمانده پيله كرد و گفت كه الا و بلا بايد مثل بقيه كلاه سرت بگذاری، چشم دوخت تو چشمهای او ـ اين صحنه را خودم شاهدش بودم و در حالی كه با عصبانيت تند تند میزد رو شكم گندهاش، گفت: «كله من احتياج به محافظت ندارد، اگر خيلی دلواپس هستی، دستور بده يك كلاه آهنیِ گنده برای اين بسازند، چون تنها چيزی از من كه در تيررسِ دشمن است، شكمم است ولاغير!»
بعد هم بدون اينكه محلی به فرمانده بگذارد كه چشمهاش از حرفهای او چهار تا شده بود، راهش را كشيد و رفت ...»