جهاد و حماسه: شلمچه جايی است كه بوی كربلا میدهد؛ بوی «حرّ» میدهد و كسانی هستند كه شهدا دستشان را میگيرند تا بوی حرّ را استشمام كنند.
از حرف زدن میترسيد. از فاش شدن رازش میترسيد؛ رازی كه راز بودنش شيرين بود، نه فاش شدنش. به قول خودش كلهاش بوی قرمه سبزی میداد. به خاطر همين بدون هيچ برنامهريزی قبلی تصميم گرفته بود دور ايران را ركاب بزند، اما ...
اما قصه از وقتی شروع شد كه به خوزستان رسيد. هنوز هم اتفاقی برای دلش نيفتاده بود، اما وقتی به شلمچه رسيد، در دلش طوفان به پا شد؛ شايد هم زلزله؛ زلزلهای كه ريشترهايش از تعداد انگشتان دست فراتر رفته بود. زلزلهای كه دلش را از نو ساخت. يك ماه بود به شلمچه رسيده بود، ولی ديگر پای رفتن از آنجا را نداشت، شايد هم دل رفتن.
موهايش بلند، صورتش سه تيغ، به قول خودش «قرطی» بود؛ اما شلمچه چه داشت كه سعيد را زير و رو كرد. اين رازی بود بين سعيد و شهدا. در بدو ورودش به شلمچه برايش عجيب بود كه مردم روی خاك به سجده میافتند و اشك میريزند. سعيد شهيدانی را ديد كه زنده بودند و نام خادمالشهدا را برای خود انتخاب كرده بودند. عكسهای چند ماه پيشش را نشانم داد. اصلاً شباهتی با الان او نداشت. اهل مازندران بود و از خانوادهای مرفه.
حالا موهايش را كوتاه كرده بود و چفيهای بر سرش انداخته بود. لباس خادمالشهدا را پوشيده بود و به جمع افلاكيان پيوسته بود. انگار حرّ دوباره زنده شده بود. شهدا از جنس «حسين» بودند و او از جنس «حرّ».
شايد به دنيا آمده بود تا حرّی ديگر باشد. وقتی به شلمچه آمد، تمام بنيانهای فكریاش به هم ريخت. گويی به دنبال سؤالی مبهم به شلمچه آمده بود. شايد هم به دنبال گمگشتهای. هر چه بود، رازی سر به مهر بود.
همه چيز را كنار گذاشته بود؛ دارايیاش يك قرآن جيبی بود. يك ماه بود كه «حرّ» شده بود، يك ماه بود كه قرآن میخواند. سعيد دررويی راز شهدا را فهميد و از اين به بعد قرار بود رازداری كند.