کد خبر: 1296136
تاریخ انتشار : ۰۸ مهر ۱۳۹۲ - ۱۲:۲۴

حكم خاكی كه می‌تپيد!

نگذاشتم حرفش تمام شود با همان حالت جدی پرسيدم «يعنی واقعاً خاك تو دستتان تكان می‌خورد؟» گفت «بله حاج آقا! انگار چيزی توی دستم بالا و پايين می‌رفت!»









باور كنيد اگر قرار باشد همين حالا بخواهم از كرامت‌ها و معجزه‌های شهدا چيزی بگويم، می‌توانم فی‌البداهه فهرستی بلندبالا از عنايات بی‌‌مثال سربه داران وادی دلدادگی برايتان رديف كنم.


كسی نمی‌تواند منكر جايگاه معنوی و تاثيرگذار شهدا شود؛ البته اين ويژگی برجسته ممكن است باعث بروز آسيب‌هايی شود كه بايد مراقب آن بود. احتمال دارد عداه‌ای از روی سادگی، يا از سر لطف به شهدا و يا برای مطرح كردن خود، دنبال نسبت دادن برخی اتفاقات به لطف و كرامت شهدا باشند. به اين آسيب می‌گويند؛ خطر افتادن در دام خرافات به طور مثال؛ مسجد يادمان شهدای هويزه طوری طراحی شده كه اگر پای يك ستون بايستيد و دهانتان را به آن بچسبانيد و آهسته صحبت كنيد، يك نفر ديگر كه گوشش را به ستون روبرويی چسبانيده صدای شما را به خوبی می‌شنود!


يك بار «حاج رضا دادپور»، برادر مداح و رزمنده‌ای كه شوخ‌طبع هم هست خواست همراهان خود را سر كار بگذارد. برای همين گفته بود كه می‌خواهد معجزه‌ای از شهدا را به آنها نشان دهد! همراهان وی كه از اين اتفاق در مسجد هويزه حسابی تعجب كرده بودند، دوست داشتند توضيح بيشتری در اين باره بشنوند. حاج رضا پس از كمی اين دست و آن دست كردن، شوخی خودش را برملا كرد، البته ملت را هم به خنده واداشت و همه به فكر فرو برد.


روزی با يكی از كاروان‌ها وارد معراج شهدای اهواز شدم. خانم ميانسالی كه جزء كاروان ما نبود به سرعت خود را به من رساند و پس از سلام كوتاهی پرسيد: «می‌بخشيد حاج آقا! برداشتن خاك چه حكمی دارد؟!»


من كه عجله داشتم و بايد زودتر با دوستان كاروان زيارتی خود از آن مكان ديدار كرده و به سمت انديمشك راه می‌افتادم، لحظه‌ای مكث كردم تا همه‌ جوانب سؤالش را در نظر بگيرم. به زغم خودم، اين خانم قصد داشت با مشتی خاك از خيابان برداشته شده، تيمم كند و دچار وسواس شده بود. گفتم: «يك مشت خاك ارزش مادی خاصی ندارد، البته اگر از خاك دارای ملكيت برداشته شود، مثلاً از خاكی كه فردی پول داده و برای ساختمان‌سازی خريداری كرده، بهتر است از باب احتياط رضايت مالك آن جلب بشود...»


خواستم مسئله را بيشتر توضيح بدهم كه آن خانم مضمون سؤالش را تغيير داد: «منظورم خاكی است كه زير كفن شهيد گمنام است...»


گفتم: «خب اگر از باب تبرك باشد خوب است...» گفت: «حكمش چيست؟!»


تعجب كردم گفتم «همين كه گفتم حكمش بود...»


احساس كردم می‌خواهد حرف ديگری بزند، حدسم درست بود او منظور ديگری داشت. گفت: «مقداری از خاك زير كفن شهيد را توی مشتم گرفتم، ناگهان ديدم چيزی توی دستم تكان تكان می‌خورد. اين حكمش چيست؟!»


تازه دو ريالی‌ام افتاد. فهميدم منظورش اصلاً حكم شرعی نبود و دنبال تعبيری عرفانی از ادعايش است! او انتظار داشت از من حرفی معنوی بشنود و كمی خوش به حال شود كه لابد مورد عنايت شهدا قرار گرفته و...


خواستم بگوييم من اهل تأويل و تفسير عرفانی نيستم و بهتر است از اين ادعا دست بردارد، اما ترجيح دادم با زبان خودم به او بفهمانم كه دنبال دكان و دستگاه نباشد. خيلی جدی و با ژستی متأثر از او خواستم تا بيشتر توضيح بدهد. آن بنده خدا هم كه از حال دگرگون! من ذوق كرده بود، اين طور توضيح داد: «حاج آقا نمی‌دانيد چه اتفاقی افتاد! خواستم يك مشت خاك زير كفن را تبركی بردارم، ناگهان ديدم چيزی توی دستم تكام می‌خورد. انگار نبض يك انسان را به دست گرفته بودم يا اينكه قلبی داشت توی دستم می‌تپيد. تمام تنم مورمور شد. حال خوشی داشتم حسی به من می‌گفت...»


نگذاشتم حرفش تمام شود با همان حالت جدی پرسيدم: «يعنی واقعاً خاك تو دستتان تكان می‌خورد؟»


گفت: «بله حاج آقا! انگار چيزی توی دستم بالا و پايين می‌رفت!»


فرصت را از دست ندادم. تندی گفتم: «آهان فهميدم»؛ آن بنده خدا با تمام وجود به دهان من خيره مانده بود تا تعبير عرفانی‌ام از اين اتفاق عجيب را روی هوا ببلعد! معطل نكردم و گفتم: لابه‌لای آن خاك يك دانه سوسك بود كه توی مشت‌تان گرفتار شده و داشت تقلا می‌كرد تا خودش را نجات بدهد..!


مانده بود كه چه بگويد. انتظار چنين تعبيری را نداشت با نگاهی عاقل اندر سفيه سر تا پايم را ورانداز كرد؛ احساس كردم دارد خشمش را كنترل می‌كند. هنوز هم كه ياد آن روز می‌افتم تعجب می‌كنم كه چه طور توانستم از دستش جان سالم به در ببرم. به گمانم احترام عمامه‌ سياهم را نگه داشت كه كار دستم نداد. راهش را كشيد و در كمتر از يك لحظه در لابه‌لای خيل زوّار بی‌ادعای شهدا ناپديد شد.


به نقل از نشريه امتداد

captcha