عصبانی شده بودم، گفتم «سه ساعته فرماندهی عمليات كردستان رو پشت در معطل كرده»، گفت «جوش نخور، روايتی هست ... شروع كرد همان روايت را برای خودم گفتن.» گفت «بشين قرآن بخون!»
|
| شهيد محمد بروجردی، فرمانده سپاه كردستان |
دادستان جديد میخواست ميخ را محكم بكوبد. محمد بروجردی با او كار داشت. پشت در دادستانی معطلش كرده بود. گفتم: «يه روايتی است كه میگه «اِذَا الْتَبَسَتْ عَلَیْكُمُ الفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّیْلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَیْكُمْ بِالْقُرآنِ؛ هنگامی كه فتنهها شما را در خود پيچيد، بر شماست كه به قرآن تمسك جوييد.»
گفت: «عجب چيز خوبی گفتی. باريكالله!» قرآن را باز كرد و خواند. من راه افتادم؛ او خواند؛ من بد و بيراه گفتم؛ او خواند. گفتم: «بلند شو بريم»، او خواند.
گفتم: «سه ساعته فرماندهی عمليات كردستان رو پشت در معطل كرده»، گفت: «جوش نخور، روايتی هست ... شروع كرد همان روايت را برای خودم گفتن.» گفت: «بشين قرآن بخون.»
گفتم: «فكر میكنه كيه؟» گفت: «قرآن بخون»، عصبانی شده بودم. گفتم: «اين يارو خيلی عوضيه. بايد كتكش زد. بايد يه بلايی سرش آورد.» گفت: «باباجون، بيا بشين قرآن بخون!»
بعدها دوباره او را ديدم، گفت: «آقاجون دستت درد نكنه! هر وقت ناراحت بودم میرفتم سراغ سيگار؛ با اون روايت تركش كردم.»