سيدمحسن آقاميری در سوم تيرماه 1343 در يك خانواده مذهبی به دنيا آمد و در سن چهار سالگی پدرش را كه بزرگترين سرمايه زندگيش بود، از دست داد. مادرش، دلسوزانه و استوار به تربيت بچهها همت گماشت. سيدمحسن در سن هفت سالگی به دبستان رفت. او بسيار مودب، مهربان و دلسوز بود. به بزرگتر از خودش احترام میگذاشت. تقريباً سال 1355 وارد دبيرستان سپهر كه بعدها به نام شهيدبهشتی تغير نام داد، مشغول فراگيری علم و دانش شد. در اوايل دبيرستان بارها میگفت: «من میخواهم بروم قم، درس طلبگی بخوانم»، ولی با نداشتن بعضی از امكانات موفق به اين امر نشد.
در دبيرستان كه بود، همشاگردیهايش را به اخلاق اسلامی واسلامشناسی دعوت میكرد. كار به جائی رسيد كه مدتی بعد و در سال 1356 او را از دبيرستان با تهديد و ضرب و شتم اخراج كردند. او در اوقات فراغتش عكسهای امام و فرزندش حاجآقا مصطفی را در تظاهرات دستهجمعی قم چاپ و پخش میكرد. او به فعاليتهای انقلابی خود ادامه داد تا اينكه در سال 1357 انقلاب به پيروزی رسيد. اول انقلاب در كميته و بعد از مدتی در كاروانسرايی در راه كاشان فعاليت داشت كه طی يك عمليات شبانه، تيری بر پيشانی او خورد و زخمی شد. سيدمحسن پس از آن، فعاليتهای خود را در بسيج شروع كرد. او در يك كتابخانه اسلامی كه با همت و تلاش او در محله سرسنگ كاشان افتتاح شده بود، فعاليت داشت.
چهار مرتبه به جبهه اعزام شد. اولين حضور او مربوط به سومار، نفتشهر و ايرانشهر بود. به علت حضور در جبهه حق عليه باطل، در امتحانات سال سوم دبيرستان به موفقيت نرسيد. سيدمحسن در سال تحصيلی 1360- 1361 مجدداً عاشقانه به جبهه اهواز – آبادان اعزام شد و در عمليات غرورآفرين فتحالمبين شركت فعالانهای داشت. تصوير زيبای او و همرزمانش در محاصره سايتها از طريق تلويزيون نشان داده شد. وقتی به كاشان رفت و از او درباره ادامه حضورش در جبهه سؤال شد، با شوقی وصفناپذير گفت: «اين بار میخواهم به خرمشهر بروم.» از او پرسيدند: «ديگر نمیخواهی درس بخوانی؟!» سيدمحسن در پاسخشان گفت: «هر وقت تمام سرزمينهايمان از چنگال خونخوران آمريكائی و اسرائيلی آزاد شد، من به درس خواندن خود ادامه خواهم داد؛ چرا كه پول بيتالمال خرج من شده و بايد دين خود را به جمهوری اسلامی ادا كنم.»
شهيد سيدمحسن آقاميری در تاريخ 7 ارديبهشت 1361 از بسيج سپاه پاسداران كاشان به خرمشهر اعزام و در عمليات بيتالمقدس و آزادسازی خرمشهر شركت كرد. 16 خردادماه 1361همان روزی بود كه سيدمحسن هميشه آرزوی رسيدنش را داشت. راهی عمليات بيتالمقدس شد. همان عملياتی كه سيدمحسن را آسمانی كرد. هم او كه تكليف ارادتش در دانشگاه ولايتمداری با نتايجی رضايتبخش به ثمر نشست و به افتخار شهادت نائل شد.
شهيد سيدمحسن آقاميری در وصيتنامهاش آورده است: «وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِی سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ یَلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ؛ كسانی را كه در راه خدا كشته شدهاند مرده مپندار، بلكه زندهاند و نزد پروردگارشان به ايشان روزی میدهند. از فضيلتی كه خدا نصيبشان كرده است شادمان هستند و به آنها كه در پیشان هستند و هنوز به آنها نپيوستهاند، بشارت میدهند كه بيمی بر آنها نيست و اندوهگين نشوند.»
«ما شايد زياد نام شهيد را شنيده باشيم و جنازه شهيدان را ديده باشيم، ولی آيا تا به حال فكر كردهايم كه شهادت يعنی چه و شهيد كيست؟! شهادت يعنی شاهد بودن، يعنی فردی كه تمام امور، كارها و رويدادهای جامعه را ديده و حق و باطل را در جامعه تشخيص داده و در اين هنگام، حق را انتخاب كرده و راه حق را پيمود و سرانجام هم در اين راه به معبود و معشوق خود يعنی «الله» رسيده و شهيد شده، اما چرا قرآن گفته كه شهيدان زندهاند و نزد خدای خود روزی میخورند؟! برای اينكه فردی در جامعه راه حق را میپيمايد و از تمام خواستهها و لذتهای مادی و نفسانی گذشته و تمام علايق دنيوی را كنار زده و برای تداوم اسلام و قرآن و جامعه اسلامی جان خود را فدا كرده. حال كه از خون خود ايثار میكند، پس يادش در جامعه زنده میماند و اين است كه راه معين كسی كه در دل و خاطره مردم جای دارد و هميشه افرادی هستند كه راه دين شهيدان را میپيمايند و به اين صورت است كه زنده بودن آنها در بين ما احساس میشود و اين مقام را خدا فقط برای شهيدان قرار داه است. ای مردم بدانيد كه پيمودن راه شهيدان بر شما واجب است و بايد كه برادران، اقوام و فرزندانتان را به ادامه دادن راه شهيدان تشويق كنيد. بر پدران و مادران است كه از فرزندان خود جلوگيری نكنند برای رفتن به جبههها ... و من از خانواده خود میخواهم كه اگر لياقت و توفيق و سعادت شهادت نصيبم شد، كه باعث افتخار من خواهد بود، هيچ ناراحت نشوند و هيچ گريه نكنند و خوشحال باشند؛ زيرا كه من به اين امر راضی وخوشحال هستم.»