کد خبر: 2570058
تاریخ انتشار : ۱۲ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۰:۲۱

شهيدی كه تنها خواسته‌اش خواندن زيارت عاشورا بود

گروه جهاد و حماسه: حس غريبی داشتم، مانعی سبب می‌شد كه همون‌جا توقف كنم، به آن جوان گفتم: چه كمكی می‌توانم برايت انجام بدهم، گفت: يك خواهشی ازت دارم ناخودآگاه بدنم لرزيد، گفتم بگو: با صدايی لرزان گفت: می‌تونی اين دم آخری برام زيارت عاشورا بخوانی!

دم دمای صبح بود، نسيم خنكی می‌وزيد با خودم گفتم تا هوا روشن نشده خودم رو به عقب خط مقدم بكشونم، از كانال به سمت بچه‌ها حركت كردم، هنوز راه زيادی نرفته بودم، ديدم جوانی زخمی در كانان افتاده است، سعی كردم بلندش كنم كه لخته خونی در قسمت پشت كمرش حكايتی را برام روشن كرد كه شدت جراحتش خيلی عميق است، خواستم كمكش كنم با خودم ببرم عقب، مخالفت كرد.
حس غريبی داشتم، مانعی سبب می‌شد كه همون‌جا توقف كنم به آن جوان گفتم: چه كمكی می‌توانم برات انجام بدم، گفت: يك خواهشی ازت دارم، ناخودآگاه بدنم لرزيد با خودم گفتم( نكنه يه وقت شرمنده اين رزمنده بشم)، گفتم: بگو با صدايی لرزان گفت: می‌تونی اين دم آخری برام زيارت عاشورا بخوانی!
شروع كردم به خواندن همان طور كه ادامه می‌دادم، ديدم صورتش را به صورتم نزديك‌تر می‌كند، گفتم: چيزی شده؛ گفت ديگر نمی‌شنوم، وقتی اسم ابا‌عبدالله(ع) می‌آمد، بدنش بيشتر می‌لرزيد، رسيد به سجده شكر، الاسلام عليك يا ابا عبدالله(ع) را گفت و به ملكوت االهی پرواز كرد.
دو سه ماه از اين اتفاق گذشت، روزی رفتم درب خانه اين شهيد، زنگ زدم مادرش از حياط داد می‌زد كه چرا اين قدر دير آمدی و درب را باز كرد، من گفتم:(مادر من دوست فرزندت نيستم)، گفت: خوب ميدانم كه تو كی هستی.
همان طور كه اشك از صورتش سرازير شد گفت:(شبی كه پسرم مجروح بود و تو برايش زيارت عاشورا خوندی را ديدم).
روايتگری از سرهنگ كريمی، معاون اجرايی سپاه تهران بزرگ
captcha