نزديك اذان ظهر بود. تابش آفتاب، گرمای جنوب را چند برابر كرده بود. يكی از رزمندگان از چادر بيرون آمد و جوانی كه از آنجا رد میشد را ديد، صدايش كرد: «آقا، آقا» مرد جوان برگشت و گفت: «بله، با من هستيد؟» گفت امكانش هست اين آفتابه را از رودخانه آب كنيد تا بچهها وضو بگيرند؟
مرد جوان با لبخندی توأم با مهربانی قبول كرد. وقتی برگشت ديدم آب گلآلود است، به او تذكر دادم كه كمی جلوتر، آب تميزتر وجود دارد. باز هم بدون چون و چرا پذيرفت. همان طور كه با آب تميز داشت به سمتم میآمد، يكی از رزمندگان كه سرش را از چادر بيرون آورده بود، گفت: «با كی حرف میزدی؟»
گفتم: «با همان جوانی كه دارد آب میآورد.» آن رزمنده با حالتی بهتزده گفت: «تو به مهدی زينالدين، فرمانده لشگر گفتی بره، برايت آب بياره؟»
رنگ از رخم پريد، با خودم گفتم مطمئناً با من برخورد میكند. خودم را برای هر تنبيهی آماده كرده بودم. وقتی رسيد، با صدايی لرزان گفتم: «آقامهدی، شرمنده، جسارت كرديم.» دستش را بر گردنم انداخت و پيشانیام را بوسيد و همانطور كه داشت حركت میكرد، گفت: «اين چه حرفيه، وظيفه بود برادر.»
روايتگری از سيدمحمود خيرالامور، نويسنده و پژوهشگر دفاع مقدس