دشمن به طور كامل از ضربه ديشب گيج شده و هنوز خودش را پيدا نكرده بود. ما بايد از اين مسئله نهايت استفاده را میكرديم. برادر «نجات»، فرمانده تخريب لشكر 7 ولیعصر(عج) خودش بر لب اروند آمد. مرتضی ميرزايی، من و يكی ديگر از بچهها همراه برادر نجات، سوار قايق شديم كه برای شناسايی برويم كه خط سفيدی روی آسمان به چشممان آمد كه از حضور هواپيمای دشمن خبر میداد.
شايد عراق با انداختن خط سفيد توی آسمان فقط میخواست به نيروهای خودشان روحيه بدهد؛ چون خيلی بالا بود. صدای ضدهوايیها بلند شد، به مرتضی گفتم «نذاشت صبحانه از گلومون پايين بره.» اين را گفتم چون كلاً از بمباران هواپيماها ترس خاصی داشتم. دست خودم نبود. از بعد از عمليات بدر اين ترس به جانم افتاده بود.
جلوی چشمهای من، هواپيمای دشمن پايين آمد و ناجوانمردانه يك راكت شيميايی جلوی سوله بچههای خودمان زد، تماشای آن صحنهها و شيمايی شدن دوستانم، خاطرات بدی برايم به جا گذاشته بود. هر وقت هواپيمای عراقی میديدم، ياد آن نامردی میافتادم و مو به تنم راست میشد.
اما اين بار هواپيمای عراقی خطی به خال آسمان كشيد و رفت. هواپيما كه رفت، برادر نجاب بلند شد و ايستاد. كمكم به ساحل نزديك میشد كه صدای زوزه يك تير از كنار گوش من گذشت و نشست بر دل دريايی فرمانده دلاور تخريب لشكر 7 ولی عصر(عج). برادر نجات يك «يا حسين» گفت و افتاد كف قايق.
پريدم بالای سرش و نشستم، فرمانده آرام چشمانش را بست و رسيد به ساحل نجات شهادت. اين اتفاق درست در بدو ورود به منطقه، كمی در روحيهام اثر گذاشت. آدم خونگرم و باصفايی بود. اين موضوع كه پيش آمد، از اطراف غافل شديم، برای همين قايق خودش رفت و به ساحل خورد.
نگاهم را كه از فرمانده برداشتم، چشمم به سنگر كمين دشمن افتاد كه داخلش يكی، دو جنازه افتاده بود. معلوم بود كه در درگيری تن به تن به هلاكت رسيده بودند؛ چون جای زخم سرنيزه نيروهای غواص روی اجسادشان بود. يك كشتی بزرگ هم ديدم كه در اوايل جنگ در سمت ساحل دشمن به گل نشسته بود و نوك آن بزرگ و رو به بالا بود. كشتی آن قدر بزرگ و شاخص بود كه از دورترها هم ديده میشد.
اين نقطه نشانه خوبی بود برای هواپيماهای دشمن. دهانه خليج فارس هم معلوم بود؛ تا چشم كار میكرد آب بود. داشتم فكر میكردم و به خودم میگفتم اگر تير میخوردی و میافتادی توی آب، كوسههای خليج فارس يك لقمهات میكردند. اين از همان روز اول شده بود شوخی بچهها كه كوسهها اصولاً ناهار خوبی دارند.
با پياده شدن در ساحل دشمن و وداع با فرمانده شهيد تخريب لشكر 7 كه آرام كف قايق خوابيده بود، وارد سنگری شديم كه جمعی از فرماندهان لشكر 7 روی زمين دور هم روی يك نقشه خم شده و مشغول بررسی بودند.
كسی كه همراه ما بود با لهجه شيرين جنوبی، خبر آمدن ما را به آنها داد. همه برگشتند طرف ما قيافههايی نورانی و جذاب كه خاك رويشان نشسته بود، در قالب چشمم جا گرفت. امروز ديدن دوباره آن چهرهها برايم شده يك آرزو. آن موقع اصلاً فكر نمیكردم كه بعد از دفاع مقدس حسرت ديدن دوباره آنها بر دلم سنگينی كند، وگرنه سير تماشايشان میكردم.
بخشی از خاطرات جانباز علی آژير از عمليات والفجر 8