حدوداً بيش از چهار ساعت از عمليات والفجر 8 نگذشته بود. يكی از فرماندهان تعريف میكرد: «كنار معبری كه مثل كانال بود عبور میكردم كه در آن تاريكی شب ديدم، جسم يك انسان سر راهم قرار گرفته است. تاريك بود. نزديكتر رفتم، ديدم يك نوجوان بسيجی نشسته است.»
با حالت تعجب از او پرسيدم: «نيروی كدوم يگانی؟ پاشو حركت كن.» دست زدم به شانههايش، ديدم حركت نمیكند. گفتم حتماً شهيد شده است. آرام كنارش نشستم، چيزی ديدم كه ساليان سال هنوز نتوانستم آن لحظه را فراموش كنم. تمام دهانش را پر گِل كرده بود!
حدس زدم كه چه شده. نگاهم به پاهايش افتاد، ديدم هر دو پا از زانو به بالا قطع شده است. قدرت حركت نداشت، به خاطر اينكه صدايش بلند نشود و دو نفر را معطل خود نكند و عمليات تضعيف نشود با غرور جوانی، گِل در دهان كرده و آرام خود را يك گوشه پنهان كرده بود.
اينكه رزمندگان ما در هشت سال دفاع مقدس اين گونه كارها را چه كسی آموختهاند كه در موقعيتهای بحرانی آن را اجرايی كنند، نكتهای تأمل برانگيز است كه بايد مورد توجه قرار گيرد. روايتگری از سيدمحمود خيرالامور، نويسنده و پژوهشگر دفاع مقدس