محمد خليلی، اولين فرزند و تنها پس حاج اكبر بود كه در محله مجيديه تهران به دنيا آمد. از پنج سالگی به مسجد میرفت و در مسجد سيدسجاد(ع) در كلاسهای قرآن و احكام شركت میكرد. اين شركت مستمر و خوب او باعث شده بود تا مورد توجه روحانی مسجد نيز قرار بگيرد و برای او به ازای تمام كردن هر كتاب، مبلغی جايزه در نظر بگيرد.
هفت سالگی، موعد مدرسه رفتن محمد میشود و او كه باهوش و بازكاوت است، با نمرههای عالی، سالهای دوره مدرسه را پشت سر مینهد و اما در اين ميان در جايی ديگر يعنی مسجد درس زندگی میگيرد. او به كلاسهای قرآن جمعه صبحهای مسجد توجه ويژه دارد و اين توجه او باعث میشود تا در نهايت به عنوان مسئول چند نوجوان ديگر انتخاب شود و وظيفه آموزش قرآن و مسائل دينی آنها را برعهده گيرد. سالها به پيروزی انقلاب نزديك میشود و مسجد سيدسجاد هم يكی از مراكز مبارزات انقلابی است و بنابراين محمد در اين محيط مبارزه را میآموزد. پخش اعلاميه شركت در سخنرانی و برنامههای مذهبی و سياسی و از همه مهمتر در كنار ياران فعاليت كردن از فعاليتهای او بود. يارانی كه بسياری از آنها همچون خود او در سالهای بعد از انفلاب، در راه تحقق اهداف اين انقلاب به شهادت میرسند.
فعاليتهای او با نزديك شدن به بهمن 57 شدت میگيرد و بعد از پيروزی انقلاب هم او تصميم میگيرد به خيل پاسداران انقلاب بپيوندد. اين تصميم محقق میشود. او با آغاز دفاع مقدس هم از جبهه غافل نمیماند و سه بار به جبهه میرود و هر باری كه نام دوستانش را در خيل شهدا میبيند، غبطه میخورد، اما دفاع سومی كه اعزام میشود، ديگر معراج او در منطقه فكه شمالی رقم میخورد. محمد در اواخر فروردين سال 62 در عمليات والفجر يك به شهادت میرسد و تقدير او اين میشود تا امروز كه به گلزار شهدای بهشت زهرا(س) میرويم، قبر و سنگ قبری از او نمیيابيم تا فاتحه بخوانيم. آری پدر و مادر محمد سی سالی است كه منتظر محمد هستند و دير نيست كه محمد بيايد.
پدر شهيد خليلی میگويد محمد بيشتر با مادرش رابطه داشت و بيشتر با او بود و من هم صبح سر كار میرفتم و ديروقت باز میگشتم. او در كل اهل سخن گفتن نيست و صحبت كردن در رابطه با تنها پسرش را به عهده مادر وا میگذارد.
مادر شهيد میگويد وقتی محمد بيست روز از تولدش گذشته بود، خواب ديدم كه دو نفر قویهيكل قصد دارند محمد را گردن بزنند كه يكی از آنان گفت او را گردن نزن، چون نام او محمد است و آنها گفتند اگر میخواهيد سر او را نزنيم، بايد يكی از مرغهايتان را سر ببريم كه سر يكی از مرغهای همسايه را بريدند و من گفتم چرا مرغ آنان را سر زديد؟ كه آنها گفتند يكی از مرغهای خودتان را به آنها بدهيد.
محمد خليلی از پنج سالگی به كلاسهای مسجد میرفت و در آنجا به يادگيری كتابهای ارزشمندی نظير قرآن كريم، صحيفه سجاديه، نهجالبلاغه و ... میپرداخت. من هم با تشويقهايم سعی میكردم عاملی برای ياد گرفتن اين كتابها باشم و همچنين حجتالاسلام والمسلمين محمدعلی هاتفی كه امام جماعت مسجد بود نيز به ازای تمام كردن هر كتاب توسط محمد، يك مقدار پول به او هديه میداد.
ما میخواستيم محمد را در مدرسهای ثبتنام كنيم كه آن مدرسه قبول نكرد و فقط گفتند میتوانيم او را شيفت شبانه ثبتنام كنيم. محمد در دوران مدرسه نيز دانشآموزی درسخوان و موفق بود و در آن زمان با دوستانی نظير شهيد محمد نوری رابطه داشت. او در هنرستان شماره هشت در شميراننو در رشته اتومكانيك تحصيل میكرد. در وقتهای آزادش هم يا در مسجد بود يا در اتاقش مشغول به درس خواندن.
يك روز تقريباً ده نفر از دوستان محمد در خانه ما جمع بودند كه يكی از آنها تفنگی داشت كه وقتی داشت آن را تميز میكرد، گلولهای از آن در رفت. يكی از همسايگان با شنيدن صدای گلوله، بدو، بدو و پا برهنه آمده بود، انگار داشت سكته میكرد، چون بحث ترورها داغ بود. محمد نيز قضيه را برايش تعريف كرده بود و او را آرام كرد.
محمد يك دفترچه داشت كه حساب اعمالش را در آن مینوشت. اين دفترچه را برده بوديم شهرستان در خانهای كه آنجا داريم و متأسفانه يك شب دزد آمد و خيلی از آثار باقی مانده از محمد را برد.
رابطه محمد با من بسيار صميمانه بوده است و يك بار كه پايش را جلوی من دراز كرده بود، داخل دفترچهاش كه بعد از شهادت برايم میخواندند نوشته بود، ابتدا از درگاه خداوند طلب بخشايش میكنم و اين را به عنوان يك گناه گفته بود. همان موقع پيش من هم آمده و حلاليت خواسته بود. در دفترچهاش نوشته بود «خدايا من طاقت آتش جهنم را ندارم، يك بار مقابل مادرم پايم را دراز كرده بودم.»
يكی ديگر از دوستان محمد كه دفترچه را ديده بود گفت: محمد يك روز نوشته بود «امروز صبح نماز صبحم را با حال نخواندم» و اين را جز گناهانش ثبت كرده بود.
مادر محمد گفت: يك بار دو نفر آمدند و گفتند كه از سپاه آمديم و میخواهيم كتابهای محمد را بررسی كنيم؛ محمد كتابهای دكتر شريعتی را هم میخواند و آن موقع مخالف با او بودند، ولی اين كتابها را نديدند و سپس رفتند. محمد، بچه بافهمی بود و اگر كتابی میخواند، آن را سريع قبول نمیكرد و درباره آن فكر میكرد. بعد از چند روز هم محمد در سپاه استخدام شد؛ يعنی از تمام سختیهای سپاه عبور كرده بود.
برای جبهه رفتن، دفعه اول به مدت بيست روز با مدرسه به جبهه رفت كه داستانی در آنجا رخ داد؛ بچهها در سنگر نشسته بودند و مشغول گپ زدن بودند كه معلمشان میگويد بچهها من دلم شور میزند، بياييد به بيرون برويم و بالاخره با راضی شدن بچهها به بيرون رفتند كه بعد از بيرون رفتن آنها از آن محل، آنجا هدف موشكها قرار گرفت و با خاك يكسان شد و با لطف خدا، بچهها قبل از آن، از آنجا خارج شده بودند. دفعه دوم يكسال بعد رفت. او در برنامهريزی نخستوزيری كار میكرد و وقتی در مورد حقوق از او سؤال كرده بودند، گفته بود نمیخواهم، پدرم كار میكند و ما خودمان پول داريم، ولی من و پدرش به او گفتيم برای چه رد كردی و برو و قبول كن. اتفاقاتی نيز در اين زمانها برای او افتاده بود كه از آنها میتوان به بنز مشكی كه در محل بود و انگار برای ترور محمد آمده بودند ياد كرد. محمد يك روز به طرز هولناكی به خانه آمد و من بسيار ترسيدم و به اصرار قضيه را از او پرسيدم. او هم گفت كه احتمالا منافقين بودند و میخواستند او را ترور كنند.
دفعه سوم كه محمد به جبهه رفت، چند روز بعد از اينكه آنجا بود، در عمليات «والفجر يك» در فكه شهيد شد. چند روز بعد از عيد بود؛ چند روز بعد افرادی آمدند و به من و پدر محمد خبر شهادت پسرمان را گفتند، ولی جنازهای از او به ما ندادند. روز بعد از شهادت محمد، برادر شهيد مفتح به نزد من آمد و گفت: شما ايشان را تربيت كردهايد؟ من گفتم: بله. او گفت: وای بر ما كه نتوانستيم او را بشناسيم.
شهيد محمد خليلی در بخشی از وصيتنامهاش چنين نوشته است:
« ... در شك و ترديدم كه اين مدت عمر را كه خداوند در اين جهان فانی بر من عنايت فرمود، آيا توانستم طاعت و عبادت او را انجام دهم؟ و به اسلام و مسلمين خدمت كنم يا نه؟ با كمی فكر خواهم گفت خير. در اين مدت عمر به يقين نتوانستم طاعت و عبادت او را انجام دهم و كارهايم را فقط به قصد رضای او انجام دهم.
از آنجا كه تكليف از طرف خدا بر من حكم میكرد كه اين خود توفيقی است از جانب او، مدتی است كه قصد سفر به جبهه را كردهام تا شايد بتوانم در آنجا خدمتی را اگر خدا قبول كند انجام دهم.
از تمام برادران عزيز و خواهران گرامی كه در ختم من شركت میكنند و از هر قشری كه هستند (بازاری، بقال، كاسب كار، كارمند و ...) عاجزانه تقاضا میكنم كارتان را فقط به قصد انجام تكليف و امر الهی انجام دهيد؛ يعنی ببينيد كه الآن كه در اين مملكت اسلامی هستيد، تكليف خدا بر شما چيست؟ امر خدائی چه هست؟ آن را انجام بدهيد و خون شهدای فی سبيلالله را در نظر بگيريد و در هر پست و مقامی كه هستيد، به اسلام و مسلمين خدمت كنيد، بدون هيچ تكبر و غروری و سعی و كوششتان ساختن يك جامعه اسلامی به دور از وابستگیهای فكری و اقتصادی و سياسی باشد و از همه ملت ايران تقاضای عاجزانه و خاضعانه را در پيروی كردن و اطاعت كامل از رهبر عزيز و كبيرمان امام خمينی و دعا برای او و نزديكی ظهور امام زمان (عج) و همچنين رزمندگان اسلام را دارم و اين فراموش نشود كه از همه چيز مهمتر است... .»