کد خبر: 2601285
تاریخ انتشار : ۱۶ مهر ۱۳۹۲ - ۱۴:۳۳

روايتی از سخت‌ترين لحظات يك جانباز قطع نخاعی

گروه جهاد و حماسه: عباس كاشی در بازنويسی از خاطرات جانبازان قطع نخاعی از ماجرای جراحت يك جانباز قطع نخاعی سخن می‌گويد كه به گفته خودش سخت‌ترين لحظه‌های عمرش را لحظه‌ای می‌داند كه متوجه قطع نخاع شدنش می‌شود؛ زمانی كه با هيچ بيانی قادر به توصيف آن نيست.

عباس كاشی از جانبازان دفاع مقدس، درباره نحوه جانبازی‌اش و اينكه چه سختی‌هايی را در اين راه تحمل كرده سخن گفته است. مطلب زير مروری بر اين موضوع است.
سال 1365 بود. حماسه‌های رزمندگان اسلام در جبهه‌های نبرد حق عليه باطل در سراسر ميهن اسلامی طنين‌انداز شده بود. من كه از ابتدای شروع جنگ توفيق خدمت در جبهه‌ها را پيدا كرده بودم، می‌دانستم كه ترابری و سرعت عمل در عمليات‌ها چه اهميتی دارد. با گذراندن دوره‌های امداد و نجات، در طول سال‌های متمادی در زمينه امور مراقبت و امدادگری رزمندگان تجربيات زيادی به دست آورده بودم و به محض اعلان عمليات با شور و شوق و انرژی غيرقابل وصفی آماده و با سرعت برق عازم مناطق عملياتی می‌شدم.
تابستان بود و منطقه عملياتی، خرمشهر؛ پرتو خورشيد همچون شلاقی بر صورت انسان فرود می‌آمد و از فرط گرمای هوا و عرق زياد، لايه‌ای از نمك بر پوست بدن نقش می‌بست. آن روز وقتی اعلام شد كه عده‌ای از برادران در خط مقدم نياز مبرم به امدادگر و آمبولانس دارند، بی‌مهابا و سريع سوار بر آمبولانس شده و عازم خط مقدم شديم. كمالی از همسنگران من و از افراد بلدكاری بود كه هميشه مرا همراهی می‌كرد. او رانندگی آمبولانس را به عهده داشت.
هوا خيلی گرم بود، جاده باريك خرمشهر ـ اهواز خلوتی خاصی داشت و هر كسی را وسوسه می‌كرد كه فشار بيشتری به پدال گاز بياورد تا هم باد بيشتری بخوريم و هم زودتر برسيم و از شر گرمای لعنتی راحت شويم.
حاجی كمالی هم می‌گازيد و می‌گازيد. نگاه به كيلومترشمار كردم. عقربه عدد 140 را نشان می‌داد، بعد هم 145، 150، 160، 170. به كمالی گفتم «حاجی گفتم تند برو، نه اينكه می‌خوام عزرائيل را ببينم».
كمالی با شوخ‌طبعی هميشگی خود گفت «ای بابا، از تو اين حرف‌ها بعيد است. بعد از اين همه سال به من می‌گی چيكار كنم. بعدش هم مثل اينكه يادت رفته است، اون طرف چقدر به ما نياز دارند».
او هم با خونسردی كامل گفت: «در اولين فرصت آقا جون. حالا ديگه اينقدر غرن نزن».
اما وقتی متوجه شدم كه عقربه كيلومترشمار عدد 190 را نشان می‌دهد، ديگر واقعاً ترسيده بودم. مدام به كمالی می‌گفتم «حاجی‌جون تو را به خدا كمی آرام‌تر. ببين بعضی جاهای جاده اصلاً وضعيت خوبی نداره و هيچ علامتی هم نصب نشده كه تو زودتر متوجه بشی! او باز هم با خونسردی جواب داد «يادت نره به من می‌گن، حاجی كمالی.» اما گوش او بدهكار نبود كه نبود. تا اينكه متأسفانه اتفاقی كه نبايد می‌افتاد رخ داد.
ناگهان ماشين به سمت راست منحرف و از جاده خارج شد و به خاطر شيب كناری آن چند تا ملّق اساسی زديم. كمالی كه حسابی غافلگير شده بود، فقط فرياد می‌كشيد. حس كردم كه سر و گردنم چندين بار متوالی با سقف و بدنه اتاق آمبولانس برخوردهای شديدی داشت، اما با برخورد سرم به شيشه جلو ديگر هيچی نفهيدم. وقتی به هوش آمدم، با زحمت زياد توانستم چشمانم را باز كنم و در حالی كه در ميان اتاق مچاله شده خودرو، در يك وضعيت نامناسبی گير كرده بودم، درد خيلی شديدی در ستون فقراتم احساس می‌كردم. نمی‌توانستم پاهايم را حركت دهم، اما سوزش عجيبی در آنها حس می‌كردم. تازه يادم افتاد كه كمربند ايمنی خودم را نبسته بودم. شايد اگر از آن استفاده كرده بودم، ضربات وارده به سر و بدنم آنقدر شديد نبودند.
چندين بار با زحمت حاجی كمالی را صدا زدم، اما جوابی نشنيدم. طوری قرار گرفته بودم كه نمی‌توانستم او را ببينم. ترس و اضطراب خاصی به سراغم آمد. از خدا خواستم كه به من كمك كند.
خوشبختانه يا متأسفانه كه دليل آن را در ادامه خواهيد فهميد، ديدم كه يك تريلی در كنار جاده ايستاد. راننده و شاگردش بيرون پريدند و به طرف ما آمدند تا به ما كمك كنند.
صدائی از حاجی كمالی به گوشم نمی‌رسيد. بعد از كلی تلاش، آنها موفق شدند با جابجا كردن قسمت‌هائی از آهن‌پاره‌ها بالاخره يك راه تنگ برای بيرون كشيدن من باز كنند. اما مشكل جدی من از آنجا شروع شد كه راننده و شاگردش پاهای من را گرفتند و می‌خواستند مرا بيرون بكشند كه ناگهان با يك حركت ناجور، درد وحشتناكی در پشتم حس كردم و ديگر هيچی نفهيدم و از شدت درد بيهوش شدم.
چشمانم را كه باز كردم چند تا چراغ مهتابی بالای سرم ديدم. فهميدم كه در يك بيمارستان هستم. حادثه‌ای را كه برايم اتفاق افتاده بود به ياد آوردم. نمی‌دانستم چه مدت گذشته بود. احساس عجيبی داشتم. قادر به حركت دادن دست‌ها و پاهايم نبودم. هيچ حس و حركتی در پائين‌تر از گردن خود نداشتم.
يك لحظه فكر كردم مرا بسته‌اند، اما هيچ طناب و بندی هم ديده نمی‌شد. تنفسم به سختی انجام می‌شد. متوجه شدم كه يك دستگاه اكسيژن به من وصل است. هيچ دركی از طرز قرار گرفتن اندام‌های بدنم نداشتم. خدايا چه اتفاقی برای من رخ داده بود. به ياد، كشيده شدن پاهايم توسط آن راننده تريلی و شاگردش افتادم. يك مرتبه دنيا در نظرم تيره و تار شد.
بغض عجيبی گلويم را می‌فشرد و انگار تمام غم عالم بر من نازل شد. با خودم گفتم، خدايا ! نكنه ... نكنه نخاع من آسيب ديده باشد.
ناخود آگاه بغضم تركيد و اشك از چشمانم سرازير شد و با صدای بلند هق‌هق گريه سر دادم. پرستار بخش، از صدای گريه‌ام متوجه به هوش آمدن من شد و بالای سرم آمد. اما قبل از اينكه چيزی به من بگويد، از نگاهش متوجه همه چيز شدم.
پرستار با دلسوزی خاصی به من گفت: «تو رو به خدا گريه نكن. هيچ‌وقت نبايد نااميد بشی. اما راستش رو بخوای، نخاعت دچار آسيب جدی شده و بايد خودت را برای يك زندگی جديد آماده كنی. به خدا توكل كن. تو بايد صبور باشی. به مرور همه چيز برای تو خوب می‌شه.»
او همين‌طور صحبت می‌كرد. عليرغم اينكه صحبت‌های او خيلی خوب بودند، اما هر كلام او همچون پتكی بر سر من فرود می‌آمد. تا اينكه ناخودآگاه داد زدم: «تو را به خدا تنهايم بگذار، ولم كن، نمی‌خواهم هيچی بشنوم. برو بيرون.»
دوباره شروع به گريه و زاری كردم. به جرأت می‌توانم بگويم كه آن ساعات تلخ‌ترين لحظه‌های عمرم بود و با هيچ بيانی قادر نيستم آن زمان را توصيف كنم. از فرط خستگی و اندوه خيلی بی‌حال بودم. چشمانم سنگينی كرد و به خواب رفتم. در خواب می‌ديدم كه بر روی ويلچری نشسته‌ام و برفراز قله‌ای سرسبز قرار گرفته و حلقه‌ای از گل بر گردن من آويخته‌اند و از آنجا راهی صعب‌العبور را می‌ديدم.
خدايا من چگونه توانسته بودم آن راه را طی كنم و برفراز قله برسم؛ نوری تمام آسمان را آكنده بود و من لبخند می‌زدم و شاد بودم. گويا صاحب يك افتخار شده بودم. هيچ درد و اندوهی نداشتم.
از خواب بيدار شدم. احساس من نسبت به قبل كمی بهتر بود. اما وقتی متوجه شدم همه چيز فقط يك رؤيا بود، پذيرش فلج شدنم برای من غيرممكن به نظر می‌رسيد. پيش خودم به زمان حادثه فكر كردم و عواملی كه مسبب اين وضعيت من بودند از ذهن گذراندم؛ اگر آن دو نفر می‌دانستند كه چطور من را از لابلای آهن‌قراضه‌ها بيرون بكشند...
اگر كسانی كه من را جابجا كرده بودند از نحوه حمل و نقل افراد آسيب ديده نخاعی اطلاع داشتند، اگر مركزی كه من را به آنجا برده بودند، با نحوه رسيدگی به آسيب ديدگان نخاعی آشنائی كامل داشت.
و از همه مهمتر ... اگر كمربند ايمنی را بسته بودم، شايد من قطع‌نخاع نمی‌شدم.
به هر حال من مقصر اصلی را در درجه اول خودم می‌دانم و از اينكه به يادم می‌آيد چقدر ساده قطع‌ نخاع شدم، هميشه حسرت می‌خورم. متأسفانه بعد از مدتی هم فهميدم حاجی كمالی در همان محل حادثه شهيد شده بود و اين موضوع هم غم مرا در آن زمان دوچندان كرد.
الان كه بيش از 20 سال از آن مدت می‌گذرد، هر جا كه به مواردی مثل موارد فوق برخورد می‌كنم، برای افرادی كه تحت آن شرايط هستند، احساس خطر می‌كنم. دلم برای جوا‌ن‌هايی كه با سرعت بالا در بزرگراه‌ها به قول معروف لايی می‌كشند، می‌سوزد. به خصوص با مشاهده كسانی كه در بستن كمربند ايمنی غفلت می‌كنند.
واقعاً می‌ترسم، اگر آنان می‌دانستند كه چقدر راحت و حتی بعضاً با تصادف نه چندان شديد امكان دارد دچار ضايعه نخاعی شوند، هيچ‌گاه در انجام اين كار ساده كوتاهی نمی‌كردند. زندگی با ضايعه نخاعی خيلی سخت است كه متأسفانه خيلی از افراد جامعه با جزئيات آن آشنا نيستند وگرنه خيلی به اين موضوعات اهميت می‌دادند. توصيه من به تمام افراد اين است كه به هر طريق و روشی كه شده سعی كنيد از بروز حوادث اين چنينی پيشگيری كنيد.
اما من فكر می‌كنم كه از همه مهمتر اين است كه بايد حتماً در مورد اين قبيل مسائل برای همه افراد جامعه فرهنگ‌سازی كرد و مخصوصاً به كسانی كه می‌خواهند گواهينامه رانندگی بگيرند، آموزش‌های لازم داده شود و حتی بهتر است كه مسئولان امر به فكر آموزش ضمن خدمت افرادی كه در زمينه ترابری فعاليت می‌كنند، باشند. قطعاً توجه به اين مسائل در كاهش تعداد آسيب‌ديدگان نقش بسزائی خواهد داشت.
captcha