شهيد شهادت را به جای مرگ برمیگزيند؛ شهيد پيش از آنكه مرگ ناخواسته به سراغ او بيايد، به اختيار خويش میميرد و لذت زيستن را نيز میيابد، نه آن كس كه خود را به ريسمان پوسيده غفلت میآميزد.
پدر شهيد سيدعبدالرسول قريشی از فرزند شهيدش و مهربانیها و فداكاریهای او گفت؛ شهيدی كه با وجود آنكه برای رفتن به جبهه لحظهشماری میكرد، نگران دل مهربان پدر و مادر خويش نيز بود تا مبادا لحظهای غم، دل آنان را آزرده كند. بيش از آنكه پدر و مادر نگران او باشند، او نگران آنها بود و با رقت قلب خود، روز به روز محبت پدر و مادر را نسبت به خود بيشتر میكرد.
«عبدالرسول، 25 شهريور سال 46 در شيراز به دنيا آمد. دو و نيم سالش بود كه به مريضی بدی دچار شد. شكمش آب آورده بود و پاهاش خيلی باريك و قلمی شده بود و طوری شد كه آدم احساس میكرد ديگر خوبشدنی نيست. گردنش آنقدر باريك شده بود كه آدم استخوانهايش را احساس میكرد.
حتی مجبور بودم دست بذارم زير سرش كه سرش خم نشود و نيفتد. چند بار او را به دكتر برده بوديم و هيچ نتيجهای نداشت. چندين بار او را در بيمارستان بستری كرديم، اما بینتيجه بود. در يك بيمارستان و پيش يك متخصص ديگر او را بستری كرديم، اما نتيجهای نداد. دكتر يك نسخه نوشت و گفت اين داروها را بگيريد و به او بدهيد؛ ديگر لازم نيست او را به اينجا آوريد. من منظورش را از اينكه گفت نمیخواهد فرزندتان را بياوريد، فهميدم. او را به منزل آورديم. حدود نيمههای شب بود كه هر كاری میكردم كه دارو را بريزم در دهانش، نمیشد.
به مادرش گفتم دكتر ديگری را میشناسم، او را پيش همان دكتر میبرم شايد علاج پسرمان را بهتر بداند. همسرم گفت «هر جا او را برديم فايده نداشته است، اين بار نيز بیفايده است». گفتم نه، اين يكی با دكترهای ديگر خيلی فرق میكند. همان لحظه با زيرشلوار و دمپايی پا شدم پسرم را برداشتم و رفتم حرم سيدعلاءالدين حسين(ع). آنجا را تعمير میكردند. رفتم نزديك ضريح و يك مقدار از خاكی كه آنجا ريخته شده بود را برداشتم و به شكمش ماليدم.
گفتم يا سيدعلاءالدين حسين، من معرفت زيارت نداشتم. اگر هم داشتم حال زيارت نداشتم. يك حمد و سوره خواندم و آمدم بيرون. بعد از يك ساعت رسيدم منزل. گفتم الآن ديگر بايد منتظر نتيجه باشيم. يكی دو ساعت طول كشيد و خبری نشد. ديگر كمكم داشت خوابم میبرد كه يك لحظه ديدم از بچهام يك صدايی در میآيد.
مثل كسی كه نفسش گرفته باشد؛ با خودم گفتم مثل اينكه هوا و خلت شكمش خارج شده، همينطور هم ممكن است يك چيزی بتواند داخل شود. به مادرش گفتم كه شربت را بياور تا با قاشق به او بدهم، شايد از گلويش پايين رود. شربت را آورد و انگشتم را گذاشتم بين دندانهايش و با قاشق شربت را به حلقش ريختم. ديدم حلقومش تكان میخورد.
سه چهار بار ديگر به او شربت دادم. بعد از گذشت 10 دقيقه ديدم بچه شروع كرد به گريه كردن. چند روز بود كه اصلاً صدايش بيرون نيامده بود و جون میكند، ولی نمیمرد. گفتم كه اين شربت كه رفته پايين حتماً يك خبری میشود. از ظهر آن روز ما اشك میريختيم كه بعد از چند روز شربت خورده و چيزی به معدهاش رسيده است.
به لطف خدا و سيدعلاءالدين حسين بعد از آن واقعه عبدالرسول شفا پيدا كرد. تا اينكه سيدعبدالرسول بزرگ شد و رفت پادگان امام حسين(ع) و عضو بسيج شد، با شنيدن خبر عضويتش در بسيج دلبستگیام شديدتر شد. از آن موقع به بعد محبتش به ما شديدتر و قلبیتر شده بود.
يك دفعه در خانه برای خانواده سنگر میكندم، آمد پيش من و گريه میكرد و میگفت كه چرا با اين دست ضعيفت اين سنگر رو كندی.
يادم است در يكی از شهرستانهای شيراز مسابقه فوتبال برگزار میشد. عبدالرسول به يكی از دوستانش میگفت «اگر با تيممان بخواهيم برويم، بايد حداقل نفری پانصد تومان داشته باشيم تا بتوانيم خورد و خوراكمان را مهيا كنيم».
من يك نگاهی به خانمم كردم و او هم يك نگاهی به من كرد، ولی هيچكدام پولی نداشتيم. يك دفعه ديدم عبدالرسول نيست. فكر كردم رفته است تا ورزش كند. مدت سه روز از اين جريان گذشت، روز چهارم كه قرار بود بروند مسافرت برای مسابقات، آمد يك پولی گذاشت جلوی مادرش گفت «اين مدت سه روز من رفتم كارگری، اينمقدار پول گيرم آمد. برای مسافرتم پول برداشتم اين هم زياد است بقيهاش برای شما».
بعد رفت پادگان امام حسين(ع) و برای اعزام به جبهه داوطلب شد. من به خاطر اينكه نمیتوانستم دوری او را تحمل كنم، دچار بيماری تشنج و فلج شدم. يك آشنايی داشتيم، به مسئولان آنجا گفته بود كه پدر عبدالرسول دارد از بين میرود. اگر میشود اين بچه را برگردانيد، در غير اين صورت اين خانواده بیسرپرست میشود.
او هم دلش سوخت و قبول كرد. بعد به او گفتم كه من عبدالرسول را سوار میكنم و از در ديگر پادگان خارجش میكنم، چون اگر از جلوی بقيه داوطلبها خارج شود، روحيه آنها را خراب میكند. آن موقع من نتوانسته بودم حتی 24 ساعت دوری او را تحمل كنم، ولی الآن 24 سال است كه عبدالرسول يپش خدا رفته و من تحمل میكنم.»
مادر عبدالرسول نيز از فرزندش گفت، از همان وقتی كه به مدرسه میرفت و كلاس اول بود؛ «خيلی پسر آرام و ساكتی بود. كارنامهاش را كه هنوز هم هست، دارم. تمام نمراتش عالی بود و شاگرد اول بود. من عضو انجمن مدرسهشان بودم و آنها هم مسئوليت تمام كارها را به عهده من گذاشته بودند.
يك روز جلسهای تشكيل شد. قرار گذاشته بوديم كه هفتهای دو مرتبه شبهای دوشنبه و جمعه همه به خانه ما بيايند و ما قرآن بخوانيم. يك شب رئيس جلسه آمد و گفت كه اگر امكان دارد كه اين افراد تا صبح اينجا بمانند و فردا از همين جا به مهديه برويم.
آنها شب ماندند و رئيس جلسه گفت «چون غذای خانه سيد است، من به اين غذا بركت میدهم و غذايی را كه برای خانواده 8 نفری آماده شده است را بين 21 نفر تقسيم میكنم».
13 سالش بود؛ در شناسنامهاش دست برد كه به سپاه رفت و عضو بسيج شود. شبها به نگهبانی میرفت. تفنگی كه به دستش میدادند از خودش بزرگتر بود.
در محله شازده قاسم زندگی میكرديم. كوچههايمان تاريك بود و من نگرانش بودم. شبها يواشكی میرفتم بيرون و طوری كه خودش متوجه نشود نگاهش میكردم و برمیگشتم تا وقتی كه موقع نماز میشد، كه باز میرفتم بيرون و میديدم كه هنوز با تفنگ بيرون ايستاده. بعد آمد و همه مداركها و وسايلهايش را جمع كرد و به حمام رفت. همان شب بمباران شد و فلكه خاتون را بمباران كردند، آمد پيش ما و گفت «نترسيد، من هوای شما را دارم».
بعد هم رفت سربازی، بعد از يك مدت رفتم لويزان به ملاقاتش. گفتند كه بايد بری لشكر 60، با هر زحمتی بود، خودمان را رسانديم به آنجا. گفتند كه ملاقاتی تمام شده است. به آنان گفتم كه از ديروز تا حالا 24 ساعت در راه بوديم تا رسيديم به اينجا. گفتم فقط بيايد ببينيمش بعد ما برمیگرديم.
سرباز دلش به حال ما سوخت و صدايش كرد. اسمش را صدا زد و عبدالرسول آمد. پنج دقيقهای پيش او مانديم و به او گفتيم كه فردا باز هم خواهيم آمد و برگشتيم.
موقع برگشتن ديدم كه يك آقايی عبدالرسول را صدا زد و رفت پشت گردنش را گرفت و آورد جلو و به او گفت «چون نفر آخر بودی بايد كل محوطه را جارو كنی». پدرش رفت جلو و گفت بگذار او برود، ما خودمان تميز میكنيم و او قبول نكرد. گفتيم باشد و بعد به عبدالرسول اشاره كرديم كه تو برو خودمان محوطه را تميز میكنيم.
بعد از اينكه محوطه را تميز كرديم، رفتيم تهران خانه برادرم. آنها میگفتند كه اصلاً اميد نداشتيم كه شما برگرديد، با چه جرأتی رفتيد جايی كه بلد نيستيد؟!
فردای آن روز رفتيم ميدان امام حسين(ع) و آنجا به ما گفتند كه از چه راهی میتوانيم برويم و فرزندمان را ببينيم. با اتوبوس رفتيم و او را ديديم. عبدالرسول قريشی در تاريخ 22 تيرماه سال 67 در محل فكه به درجه رفيع شهادت نائل شد.