نگاهم در ميان چشمهای خيره به سنگ قبرها، روی پير زنی ثابت میشود كه آرام، كنار يكی از سنگ قبرها روی زمين مینشيند. چند مزار در كنار يكديگر كه هر كدام با تاريخ تولد و نام عملياتی مزين شدهاند؛ پيرزن آرام بر روی كلمات روی قبرها دست میكشد.
ساك دستی فرسودهاش را از زير چادر بيرون میآورد؛ دستش را داخل ساك دستی میكند و شيشهای بيرون میآورد و آرام آرام محتوی شيشه را روی كلمات حكشده بر اولين سنگ قبر میريزد. آرام آرام دست میكشد و زير لب زمزمهوار، ذكری میخواند و يا شايد فاتحهای...
جلو میروم، خسته نباشيدی میگويم تا آغازگر كلامی باشم؛ آهسته زير لب سلامم را عليك میگويد. سر بلند نمیكند تا مخاطبش را ببيند. حس كنجكاویام بيش از پيش تحريك میشود تا همكلامش شوم. كنار همان سنگ قبر مینشينم. باز هم سری بلند نمیكند، آرام بر روی كلمات حك شده روی قبر دست میكشم؛ بوی گلاب به مشامم میرسد.
پس محتوی شيشه كه اين طور پيرزن، با وسواس آن را روی قبر میريزد و آرام آرام دست میكشد، گلاب نابی است كه عطرش در فضا پراكنده شده است؛ فاتحهای میخوانم، پيرزن نگاهش را به آسمان میدوزد و زير لب چيزی میگويد.
و باز به سنگ قبر چشم میدوزد. دستش را بر روی زانو میگذارد تا برخيزد؛ دستش را میگيرم تا كمكی كرده باشم و در عين حال، راهی برای ارتباط با او پيدا كنم. نگاهش برای دقايقی بر چشمانم مینشيند.
چه برقی در چشمهای پيرزن نهفته است، لبخندی آرام بر صورت پر چين و چروكش نشسته؛ برای لحظاتی بر اين همه آرامش پيرزن حسادت میكنم؛ آرامشی كه در زندگی ماشينی و سردرگم اين روزهايمان، عجيب گم شده است؛ و در دل آرزو میكنم كاش برايم حرف بزند، و از راز اين برق آسمانی بگويد؛ از اين لبخند آرامبخش، كه اين روزها در ميان هزاران قرص و داروی آرامبخش نيز نمیتوان مانند آن را يافت.
عزمم را جزم میكنم تا آغازگر كلامی باشم؛ بلند كه میشود، میگويم: مادر شهيد هستيد؟ باز هم لبخندی در پاسخم بر لبانش مینشيند. باز ذكری زير لب میگويد و چادرش را روی سرش مرتب میكند. آرام میگويد: مادر... و بعد با اندوهی كه در كلامش موج میزند میگويد: مادر، تنها يكی بود و بس... مادر، فاطمه(س) بود و بس...
و راهش را آرام در پيش میگيرد، قدمهايش خسته و نا مرتب است؛ جذبهای در كلامش، در نگاهش، در لبخندش هويداست كه وادارم میكند همراهش شوم. پشت سرش آرام میروم... پيرزن، كنار سنگ قبری ديگر مینشيند و باز حكايت شيشه گلاب و ذكرهای زير لب...
ذكرهايش نا مفهوم است برايم، درست نمیشنوم، گوشهايم را تيز میكنم... اين بار با جسارت میگويم: فاتحه میخوانيد؟ باز نگاهش به آسمان بلند میشود، اين بار لبخندش را به وضوح میبينم كه در آسمان جا میماند. نگاهش به زمين كه میرسد، میگويد: فاتحه برای خودم میخوانم دخترم... برای خودم تا روزی به دادم برسد... اينها كه فرشتهاند.
شاد از آغاز همكلامی با اين فرشته زمينی، میگويم: چه ذكری میگوييد مادر جان، به من هم ياد بدهيد؛ ذكرتان آرامش بخش است؛ لبخندی میزند و میگويد: ذكر يار، آرامت میكند؛ ذكر يار بگو، آرام میشوی. مثل اين آسمانیهايی كه پا در زمين داشتند و ذكر يار بر لب تا آسمانی شدند.
پيرزن بلند میشود. اين بار قدمهايم تاب همراهیاش را ندارند. قدمهای شاد و پر انرژی من كم میآورند در مقابل اين همه آسمانی بودن؛ اشكی بر چشمانم مینشيند. برای مصاحبه با مادر شهيدی، آمده بودم اما او را ديدم كه به قول خودش: پا در زمين داشت و دل در آسمان.
راز آرامشش گرچه برايم هنوز نامعلوم بود، اما همكلامیاش آنچنان از خود بیخودم كرده بود كه تاب اين قدمهای نحيف و آرام و نامنظم را نداشتم... نه! همپا شدنش در توانم نبود...
چادرش را كه مرتب كرد، نگاهی بر صورتم نشاند. چشمانش پر شد از شبنم، گفت: خدا بخشنده است دخترم، يك دسته گل دادم، امانت خودش بود، من امانتش را تقديم كردم؛ اما لطف رب بی حد است؛ عالمی گلستان در عوض يك شاخه گلم به من داد.
سپس نگاهش روی سنگ قبرها جاری شد؛ نگاهم نگاهش را دنبال كرد. چشمانم خيس شد، وقتی نگاهم روی سنگ قبرهای شهدای گمنام آرام گرفت.
طاهره رفعت