به گزارش خبرگزاری بينالمللی قرآن(ايكنا)، شايد كتابهای زيادی برای به تصوير كشيدن رشادتهای مردمی كه با دستان خالی در مقابل اهريمن ايستادند منتشر شده باشد؛ اهريمنی كه برای به خاك و خون كشيدشان هيچ چيز كم نداشت. اما برخی از اين كتابها ظرفيتهای خاصی را با خود به همراه دارند كه جذب حداكثری مخاطب خود را ميسر میكند.
كتاب «يازده» به قلم كسی به تحرير آمده كه خود با جان و دل، هوای آن روز را استشمام كرده بود. احمد چلدوای، راوی و نويسنده اثر در كتاب خاطراتش، رزمندگان و جبهه را طوری به تصوير كشيده است كه مخاطب را به خاكريزهای پشت جبههها و سالهای اسارت و آزادگی میبرد.
نويسنده در بخشی از كتاب خاطرهای از يك بسيجی شهيد از خطه مشهد را بازگو میكند؛ «كم كم به رمضان سال 66 نزديك میشديم كه بعثیها مدعی شدند يكی از اسرا برايشان خبر آورده كه محمدرضا رضائی، بسيجی مشهدی در جبهه، سربازان عراقی زيادی را كشته است.
محمرضا را بردند. ما همگی داخل آسايگاه بوديم و نمیدانستيم كه چه بلائی دارند بر سر او میآورند. ظاهراً علی آمريكايی، شكنجهگر اصلی بود. آنها بعد از آنكه تمام بدن محمدرضا را زير كابل سياه كردند، او را داخل حمام بردند و آب جوش روی بدنش ريختند، جوری كه پوست بدنش كنده شده بود و بعد يك قالب صابون داخل دهانش گذاشته و فشار دادند تا خفه شود.
مجتبی، بسيجی همدانی میگفت كه گوشت بدن محمدرضا بر اثر كشيده شدن به ديوارهای حمام چسبيده بود. آنها پيكر اين شهيد بزرگوار را روی سيم خاردارها انداختند و از آن عكس گرفتند تا وانمود كنند كه هنگام فرار كشته شده است.
مسعود سفيدگر، بسيجی قهرمان اهوازی میگفت كه ما را بيرون آوردند تا جنازه شهيد را به آيفا منتقل كنيم.
ما هم جنازه را با احترام و با حالت تشييع به سمت آيفا حركت داديم. بعثیها عصبانی شدند و ما را با كابل میزدند تا جنازه را با بیاحترامی ببريم و داخل آيفا پرتاب كنيم.
اما تا لحظه آخر با احترام پيكر محمدرضا را به آيفا منتقل كرديم و توجهی به شكنجههای بعثیها نكرديم. آن اسيری هم كه محمدرضا را متهم كرده بود، تا همين اواخر كتك میخورد و بعثیها به بهانه واهی او را كتك میزدند؛ آری چوب خدا بود كه صدا نداشت.»
مزار اين شهيد هماكنون زيارتگاه عاشقان است و بسياری از همميهنانمان حاجات خود را با واسطه قرار دادن اين شهيد به درگاه الهی میگيرند.