در صبحگاه روز اول آبان 63، در محل شيار نی خزر ميمك، مجيد اميدی و هفت نفر از يارانش، مجروح، تشنه و گرسنه بعد از يك هفته محاصره در نيزار، در موقع برگشت گرفتار بعثیها شده و مجبور به درگيری میشوند.
مجيد از ناحيه شكم تير میخورد؛ دل و رودهاش را جمع میكند و خيلی خونسرد به داخل لباسش میگذارد؛ فشنگی برای جنگيدن باقی نمانده است؛ اينجا اسارت عين آزادگی است.
افسر بعثی محاسن مجيد را دسته دسته میكشد و صدای كنده شدن آن و سرازير شدن خون، اشك را از چشمان ياران جاری میكند؛ اما میگويد حسرت يك آه را به دل اين نامردان میگذارم.
بچهها را با بدنی مجروح و خونی و با طناب به قاطر میبندند و روی زمين میكشند؛ ديگر توانی نمانده؛ همه را روی زمين نشانده و دستهايشان را از پشت میبندند، دستور اعدام صادر میشود.
هر كدام هفت، هشت تا تير میخورند و به زمين میافتند. محوطه مقر عراقیها پر از خون شده؛ يك سرباز عراقی، گوشه مقر برای اين مظلوميت زار میزند. افسر بعثی اما شروع میكند بر سر بچهها تير خلاصی میزند. صدای تركيدن و متلاشی شدن سرها... يا حسين.
نفر هفتم سيدمحمد ميرمعينی است كه دستش را روی سرش میگذارد و تير به مچ دستش میخورد. نفر هشتم مجيد اميدی است كه با آمدن فرمانده مقر، ديگر نوبت به او نمیرسد.
فرمانده مقر با ديدن اوضاع قتلگاه به افسر سيلی میزند. ميرمعينی و مجيد را سوار ماشين میكنند و چند كيلومتر عقبتر، آنها را از هم جدا میكنند. ميرمعينی بعدها از اسارت آزاد میشود، اما بدن بیجان مجيد همچنان بیمزار است...