وقتی جنگ آغاز شد، پير و جوان، مرد و زن، سر از پا نشناخته و به جبههها سرازير شدند. شايد خيلیها اين جمله را شنيده باشند، اما تجسم كردن ملتی كه دشمن را پشت دروازههای شهر میديدند و با دستان خالی به نبرد با آن برمیخاستند كمی دشوار است.
مردان باخدايی كه هيچ نمیخواستند جز رضای او؛ سال و محل تولد ديگر معنی نداشت، مهم اين بود كه بتوانی با تمام وجودت و با هنری كه داری به جنگ با بعثیهايی به پا خيزی كه كمر به از ميان برداشتن انقلاب و كشورت بسته بودند. مهم نبود دست نداشته باشی يا پايت همراهت نباشد، مهم اين است كه بخواهی و بمانی.
شهيد عبدالرزاق علیشيری، متولد سال 41 در شهر كرج بود. بچه كه بود، تب شديدی میگيرد و به علت نبود امكانات و عدم رسيدگی كامل، از ناحيه پای چپ فلج میشود. از آن به بعد لنگيد؛ يار هميشگیاش شده بود. در آن اوضاع حساس كه كوچكترين كمبود، منبع نااميدی عظيمی میشد، عبدالرزاق هيچ گاه كم نياورد و با همان پای لنگانش در رشته جودو مشغول فعاليت شد.
ورزش حرفهای را تا به اندازهای پيش برد كه توانست مقام قهرمانی شهرستان و استان را نيز برای خود به ارمغان بياورد.
از همان ابتدای آغاز جنگ، شهيد علیشيری تصميم به حضور در جبهه را گرفت. اوايل سال 60 توانست به جبهه اعزام شود. در ابتدا به خاطر شرايط جسمانیاش میخواستند او را در واحدهای پشتيبانی مثل تداركات، آشپزخانه يا دژبانی به كار بگيرند، اما عبدالرزاق ورزشكار بود و وارد گردان رزمی شد و سلاح به دست گرفت و در مقابل دشمن ايستاد.
سال 61 تازه 20 سالش شده بود. در عمليات مسلم ابن عقيل(ع) در حالی كه رزمنده لشگر 27 محمد رسولالله(ص) بود، در بمباران هوايی مقر گردانها در سومار در اثر اصابت تركش، دست چپش از كتف جدا شد و به پشت جبهه برگشت.
حالا ديگر نه تنها پای چپ، بلكه دست چپش را نيز از دست داده بود. خيلیها فكر میكردند كه عبدالرزاق ديگر قادر به ادامه زندگانی استوار خويش نخواهد بود، اما اين شهيد بزرگوار نه تنها با اوضاع كاملاً كنار آمد، بلكه در كمتر از 15 روز بعد از مجروحيت، دوباره به جبهه برگشت. عزمش به اندازهای بالا بود كه كسی توان مخالفت با حضورش در جبهه يا جرأت استفاده نكردن از وی در عمليات را نداشت.
پس از بازگشت دوباره به جبهه، او از رزمندگان گردان حنظله شده بود. كارش شده بود خاموش كردن دوشكاهايی كه رزمندگان را زمينگير میكرد. سينه به سينه با دوشكا میرفت و با نارنجك خاموشش میكرد. در عمليات والفجر يك و در حالی كه كمتر از سه ماه از قطع شدن دستش میگذشت، اينبار از ناحيه گردن مورد اثابت گلوله قرار گرفت و باز هم مجروح شد.
شهيد علی شيری باز هم كم نياورد و به جبهه برگشت. ديگر كسی قادر به نگاه كردن به چشمانش نيز نبود. شده بود اسطوره خيلیها. صبر و استقامتش مثالزدنی و حيرتانگيز بود.
در مراسم صبحگاه، اردوگاه قلاجه قبل از عمليات والفجر 4 عبدالرزاق با آستين خالی و قداره به كمر، در حالی كه پرچم سرخی به دست داشت ظاهر میشد و به قول بچهها، خودش كمپوت روحيه بود.
ظاهراً با تركشها و گلولههای دشمن قرارداد بسته بود. در عمليات والفجر 4 در اثر اصابت تركش به شدت مجروح شد. شعارش اين بود «اينقدر جبهه ميرم تا شهيد بشم». باز به جبهه بازگشت و تخريبچی لشگر 27 حضرت رسول(ص) شد و باز هم عازم عمليات شد.
نكته قابل توجه زندگی شهيد علیشيری، روحيه مثالزدنیاش بود؛ به طوری كه با بدنی مملو از زخمهای جبهه، در دیماه 64 ازدواج كرد و بهمنماه باز به جبهه برگشت.
شمشيرش هميشه به كمر بسته، آماده عمليات بود. با گردان علیاصغر(ع) به فرماندهی شهيد حسين اسكندرلو خطشكن شد. هدف، ضربه زدن به دشمن در جزيره «امالرصاص» و آن سوی اروندرود بود. كار طاقتفرسايی بود و احتمال درگيری تن به تن با دشمن میرفت. حمله به جزيره امالرصاص در روبروی خرمشهر برای فريب دشمن بود تا ساير يگانها بتوانند وارد فاو شوند و حماسه والفجر 8 را رقم بزنند.
جزيره امالرصاص بعد از سه روز تخليه شد و ماموريت جديد گردان علیاصغر(ع)، حمله به دشمن و دفع پاتك در فاو و اطراف كارخانه نمك بود. باز عبدالرزاق ـ شمشيربند ـ ميداندار معركه شد. تيربار چهارلول دشمن امان همه را بريده بود. وقتی روی خاكريز قفل میشد، مثل موريانه خاكريز رو كوتاه میكرد و تلفات میگرفت. عبدالرزاق دست به كار شد. برای رسيدن به تيربار دشمن بايد از باتلاقی كه بين ما و دشمن بود میگذشت و رد شدن از اين همه گل و لای به اين راحتی نبود و دشمن كاملاً روی مواضع ما ديد داشت.
نارنجك به كمر و شمشير به دست حركت كرد و دقايقی بعد، تيربار دشمن خاموش شد و عبدالرزاق هم افتاد. كسی نفهميد چه شد، اما همه میگفتند اين بار شمشير به كار آمد و بر سر زبانها افتاد كه عبدالرزاق علیشيری، تيربارچی بعثی را با شمشير قيمه قيمه كرد.
روز اول اسفند 64 روحش پر كشيد و پيكرش در فاو ماند و بعد از 13 سال به وطن بازگشت و در گلزار شهدای امامزاده محمد كرج به خاك سپرده شد.