کد خبر: 2828167
تاریخ انتشار : ۲۰ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۳:۴۲
ناگفته‌های یک زندانی سیاسی؛

از مهمانی شکنجه و سیلی تا فحش و لگد برای درخواست غذا

گروه سیاسی: تاریخ پر فراز و نشیب انقلاب اسلامی همراه است با رشادت زنان و مردانی که عمر خود را صرف این انقلاب کردند. دهه فجر فرصت مغتنمی است تا سراغ مردانی برویم که روزهایی سخت را در زندان‌هایی مخوف سرکردند و امروز در هیاهوی زندگی ما انسان‌ها گم شده‌اند.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از قزوین، یوسف باروتی را اولین بار در دفتر کمیته تبلیغات امام در کتابخانه‌ی عمومی سابق و موزه‌ی شهر فعلی قزوین دیدم. تازه از زندان رژیم آزاد شده بود. آن روزها من برای نوشته‌هایی که قرار بود به صورت «تراکت» منتشر و در سطح شهر پخش شود، طرح می‌زدم و پای هر طرح هم اسمم را می‌نوشتم.

باروتی که باید طرح‌ها را تایید کند تا چاپ شود، همه‌ طرح‌ها را تایید می‌کرد، اما امضای طرح را پاک می‌کرد. البته هیچوقت هم نشد که بپرسم چرا، چون خیلی هم مهم نبود. باروتی، باروت انقلاب بود، باروتی که نه تنها قبل از پیروزی انقلاب، که پس از آن هم، سالیان سال در مقر شکنجه‌ی همه بزرگان انقلاب، حضور داشت و راهنمای نسل‌های پس از انقلاب بود، تا آنها هم از آنچه که بر مردم انقلابی گذشت، آگاهی پیدا کنند.

او از آن روزها می‌گوید: 4 بهمن ماه سال 1354در روستای اکبرآباد الموت قزوین؛ معلم بودم؛ دم غروب بود. آقایی آمد گفت باید با هم برویم اداره. رئیس احضارت کرده. شستم خبردار شد. دوستانم را قبلا گرفته بودند و آماده بودم که به سراغ من هم بیایند. 10شب به اداره الموت رسیدیم. با آقایان ساواکی‌ها یک چای خوردیم و شبانه راه افتادیم به سمت قزوین. آن شب را در بازداشتگاه کلانتری قزوین خوابیدم و صبح دوباره با یک پژوی سفید ساواکی به سمت تهران راه افتادیم.

حدود ظهر روز یکشنبه 5 بهمن بود به سردر باغ ملی رسیدیم. سرم را بردند پایین و کتم را سرم کشیدند. با 3-2 پیچ رسیدیم به کمیته مشترک. البته از اینکه دستگیر شده بودم، ناراحت نبودم؛ «ما اوضاع این زندان را از رادیوهایی که آن زمان از عراق پخش می‌شد، می‌دانستیم. حتی اسم بازجوها، نقشه ساختمان، نحوه پخش کردن زندانی‌ها در طبقات و... را به تفصیل می‌دانستیم. ما از زندان استقبال می‌کردیم. من می‌توانستم همان ابتدا فرار کنم اما زندان آن زمان برای مبارزان یک دانشگاه بود، یک مرحله تکاملی بود. مبارزان می‌آمدند اینجا شکل می‌گرفتند. بیشتر بچه‌های مسلحی که سال‌های 57-56 کشته شدند، 6 ماه، یک‌سال قبل را در زندان بودند. من با این ذهنیت دوست داشتم وارد زندان شوم. از طرفی هم تنها مانده بودم، بیشتر بچه‌ها را گرفته بودند.»

مدتی در سلول زندان، ساکت و آرام نشسته بودم. در زدم، زندان‌بان ‌آمد. به او گفتم:«من ناهار نخورده‌ام!» نگهبان در را باز کرد و به قول خودش 7-6 فحش آبدار به ما داد و با پوتین یک لگد هم زد توی شکمم و گفت: «فکر کردی آمدی هتل؟»

اولین هواخوری که رفتم، همراه بود با زمان دستشویی رفتن در زندان. در واقع هواخوری زندانیان هم همین فرصت چند دقیقه‌ای بود که هر 8 ساعت به ما برای دستشویی داده می‌شد؛ رفتم وضو گرفتم و برگشتم داخل سلول. نماز می‌خواستم بخوانم اما نمی‌دانستم کمتر از 10روز می‌مانم یا بیشتر که قصد نماز شکسته کنم. یادم نیست بالاخره چه کردم. نماز را بدون اینکه بتوانم قبله را تشخیص دهم، خواندم. غروب هم یک ظرف غذا به‌عنوان شام آوردند.
یک‌ساعت گذشته بود که ‌آمدند عقبم؛ نگهبان در بند را با آن صدای «قیژ» رعب‌آورش باز کرد و داد زد: محمد یوسف. لباس زندان را روی سرم کشید تا اطراف را نبینم. شنیده بودم هر چه زندانی را به طبقه بالاتری ببرند، جرمش سنگین‌تر است. فکر می‌کردم مرا هم به همان طبقه اول ببرند اما رفتیم طبقه سوم، اتاق «منوچهری» معروف. هدف ما این بود که کسی را لو ندهیم. اگر دوام نیاوردیم، کسانی را لو بدهیم که زندانی شده‌اند یا بر حجم پرونده خودمان بیفزاییم.

منوچهری با تلفن حرف می‌زد و من فهمیدم کدام‌یک از دوستانم دستگیر شده‌اند. دوست صمیمی‌ام را درست روز قبل از من گرفته بودند. منوچهری داد زد: کی هستی؟ جواب دادم. و بعد شروع کرد به فحش دادن؛ رکیک‌ترین فحش‌های روی زمین. و بعد هم گفت اعدامت می‌کنیم.

منوچهری از معروف‌ترین و جلادترین شکنجه‌گران ساواک- رو کرد به اتاق بغلی و گفت: «دکتر رضایی تحویلش بگیر.» و اینگونه شد که پرونده من رفت زیر دست دکتر رضایی. (دکتری که سواد ابتدایی هم نداشته. البته سواد بیشتر بازجوها در همین دوره ابتدایی بود، اما دکتر، دکتر از دهانشان نمی‌افتاد.) رضایی رو کرد به من و گفت: «امشب رو برو بخواب، فردا موتورت رو پیاده می‌کنیم.»

صبح روز بعد را با یک چایی شیرین آغاز کرده و دوباره به اتاق بازجویی در طبقه سوم رفتم. یک اعتراف‌نامه نوشتم که: مرا اشتباهی اینجا آورده‌اند، من اینکاره نیستم و از این حرف‌ها. بازجو ‌خواند و فحش داد. کاغذ را پاره و مرا به نخستین سیلی و نخستین شکنجه مهمان کرد. بعد تلفن زد که بیایند و مرا به «اتاق حسینی» ببرند. اتاق حسینی، اتاق ابزار شکنجه بود. آپولو، شلاق و کابل، سیم‌های برق و البته خود حسینی که استاد شکنجه بود. وقتی داشتم به اتاق حسینی می‌رفتم رادیو داشت از میدان آزادی گزارشی پخش می‌کرد که هویدا برای 6 بهمن، جشن انقلاب آنجا رفته بود. روز اول سوار آپولو شدم. منی که فکر می‌کردم 7-6 روز بیشتر نمی‌توانم اینجا دوام بیاورم، حدود 7‌ ماه حتی یک لحظه هم احساس خستگی و پشیمانی نکردم.»

البته آن روزها مبارزان سعی می‌کردند نگرانی بیرون از زندان برای خودشان درست نکنند. لذا من هم وابستگی به بیرون نداشتم. به پدر و مادرم هم گفته بودم که روی من حساب نکنند. آنها هم قبول کرده بودند که فرزندشان را در راه خدا بفرستند.

روزهای بازجویی، هیچ حساب و کتابی نداشت. بازجویی بستگی به حجم پرونده و بازجو و مقاومت آدم‌ها داشت. چون ما 12-10 نفر بودیم که دستگیر شدیم، دوره بازجویی‌مان طول کشید. روزهای اول چندبار برای بازجویی و شکنجه می‌بردنمان. بعد به‌تدریج کم می‌شد. گاهی شب‌ها و نصفه شب‌ها برای بازجویی می‌بردند. بیشتر استرس همین بود چون ممکن بود هر لحظه برای بازجویی احضار شوی. در که باز می‌شد ته دل همه می‌لرزید.


حسن شکیب‌زاده

captcha