کد خبر: 3349512
تاریخ انتشار : ۳۰ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۳:۵۳
به یاد شهدای غواص؛

میهمان‌های ما با دست بسته آمده‌اند...

گروه اجتماعی: میهمانی بر پا شده است و همه ما میزبانیم و باید آماده شویم، میهمان‌های ما با دست بسته آمده‌اند، به استقبال‌شان می‌رویم...

اینجا فقط شکوه است، خجالت ندارد، همه آمده‌اند پیر، جوان، کودک، مادر، دختر و... کسی از خود ادعایی ندارد چه بی‌تابانه نظاره‌گر هستند، مانده‌ام این آدم‌هایی که آنقدر خجالتی هستند، چطور اینطور راحت صورت‌هایشان بارانی است و می‌دوند تا برسند، برسند به آنچه آرزو و مقصدشان است.

سی و چهار سال گذشته دیگر وقتی در موردش حرف می‌زنند به آن شور و حررات آن سال‌ها نیست بیشتر خاطره هستند خاطره‌هایی که برای خیلی‌ها جذاب، برای خیلی حیرت‌آور، برای بعضی بامزه و برای...!

هرکس نسبت به این خاطرات نظری دارد؛ خاطراتی که بعضی‌ها با آن زندگی کرده‌اند، بعضی هم زندگی می‌کنند، قتی درموردشان حرفی گفته می‌شود، می‌گوییم گذشته است دیگر گفتن ندارد، ولی باید گفته شود تا زنده بمانند، زنده بمانند آنان که این گذشته را ساختند تا آینده‌شان، آینده فرزندانشان زنده باشد آرزو، حسرت و عقده نشود.‌

با این همه گفته‌ها کی به پای واقعیت‌های می‌رسد، وقتی شاهدان عینی ماجرا خودشان با دست‌های بسته آمدند تا برای ما خاطره‌ها را زنده کنند مبادا فراموش شوند این‌ها تاریخ‌های زنده ما هستند.

با دست‌های بسته آمدند بگویند:« دستمان بسته شود، مبادا دست بچه‌هایمان ناموس‌هایمان بسته شود، در آب خفه شدیم که خدایی ناکرده صدایشان در گلوهایشان خفه نشود آری ما مردیم که شما زنده بمانید، که شما زندگی کنید»...

قرار گذاشتند برگردند به استان‌هایشان ولی گمنام، قرار شد تا حد ممکن کسی خودش را لو ندهد، لذت گمنامی چیز دیگری است اصلا حال دیگری دارد قرار شد هر کس به دیار خود برگردد حتی در شهر، روستای خود و در کنار خانواده خود برود ولی گمنام....!

دیگر فکر می‌کنم شناخته‌اید در مورد چه کسانی صحبت می‌کنم بله: « غواصان دست بسته شهید»... ماهم قراری گذاشتیم، قرار شد آن‌ها که آمده‌اند هر چند که گمنام باشند برویم و این قرار را هر بار تا آخر عمر خود  با خود مرور می‌کنیم و به خودمان و آن‌ها قول می‌دهیم بیایم ، بیایم و پیمان خود را تازه کنیم.

ما می‌آیم قدم قدم تا شما.... زمین که هیچ آسمان‌ها به استقبالتان آمده بودند، چه صحنه شکوهمندی است وقتی که با بدرقه آدمیان روی دست فرشتگان به میهمانی خدا می‌روید. بیایم و با چشم‌های خیس و بارانی خود با دل‌هایی بی‌قرار تجدید بیعت باشما ولایت کنیم و با شما قدم قدم برداریم تا آرامگاه ابدی شما، آنجا که شما می‌مانید و ما با گذر زمان می‌رویم و شما می‌مانید و خاطره‌اتی که  از ما برای فرزندانمان مانده است.

اینجا همه مادر، همه پدر، خواهر، بردار نه اینجا همه کس و کار شمایند؛ که گفته شما تنهایید‌؟ گمنام هستید ولی بی کس نیستید‌؟ شور را  می‌بینید؟ روی دستان مردمانی می‌روید که هر لحظه این اتفاق برایشان اضطراب واسترس است به این می‌گویند شور شیرین...!

حجله دامادیتان مبارک، به نظر می‌آید با همان لباس گل آلود هستی، بدجور بهتان می‌آید همه خیره شما شده اند، فقط همه در حیرت‌اند چرا دستانتان را بسته‌اند؟ اینهم حتما حکمتی دارد، دربین این مردم قدم که برمی‌دارم گاهی از خود بیخود می‌شوم آخر این سیل اشک‌ها برای چیست؟ کاش من جای آن‌ها بودم.

اصلا این سوال که چه کردم که به این مهمانی دعوت شده‌ام رنجم می‌دهد راستی چه کرده‌ام که لایق این مهمانی شده‌ام شما مرا می‌خواهید خجالت دهید یا می‌خواهید مهربانیتان را به رخم بکشید؟ چه حرفا زدم مگر شما اهل رخ و رخ‌کشی هستید؟

نگاهم را که برمی‌گردانم چشمم به خانومی می‌افتد سنش آنقدر‌ها هم زیاد نیست ولی دست به کم حرکت می‌کند، قامتش خم شده قدش شکسته فوقش سنش 40 باشد پس چرا

آنقدر شکسته شده است؟ جلو رفتم صورتش را که نگاه کردم بارانی بود؛ بارنی بارانی؛ زیبا هم بود نگاهی انداختم در دستش قاب عکسی بود، خودش به حرف آمد « او هم غواص بود» متعجب نگاهش می‌کنم « برادرم را می‌گویم او هم غواص بود، جنگ که رفت 17 سالش بود هنوز برنگشته مادرم در این انتظار دق کرد حالا من جا پایش گذاشتم به نظر شما ممکن است یکی از این‌ها بردارم باشد؟

زهرا قاسمی نیما/شعبه همدان

captcha