فریدالدّین محمد عطّار نیشابوری پیرامون بحث توحید، قاعده کثرت در عین وحدت، کثرت را پیش میکشد و همه عالم را یک ذات و برهان و دلیل وجود او میداند که موجودات را طبق اراده و مشیتش بیافریده، او را از شریک و داشتن فرزند پاک و منزه میداند و بیان میکند که کسی یارای توصیف او را ندارد و تنها اوست که باقی است و غیر او همه فانی است.
عطار مرگ را پایان زندگی نمیداند و در عین حال معتقد است که همه چیز گرفتار فنا و نابودی است و از مرگ گریزی نخواهد بود. بحث انسان کاملاز دیگر موضوعاتی است که عطار به آن پرداخته و این انسان کامل همان خلیفه الهی در زمین است و بهترین نمود آن در انبیاء ( ص) و اولیاء الهی است به همین جهت موضوعات به 3 قسمت: 1- آفرینش و خلیفه الهی، 2- نبوت، 3- ولایت تقسیم شده که در قسمت اول از کیفیت آفرینش انسان، دمیده شدن روح در جسم خاکی، شرافت و کرامت انسانی تا هبوط آدم( ع) در زمین به سخن به میان آمده نبوت: از آنجا که عطار در اشعار خود حضرت محمد(ص) را بر دیگر انبیاء(ص) تفضیل می نهد و وی را مقتدا و پیشوای ساکنان معرفی می نماید، اشعار مربوط به پیامبر(ص) را جدا بیان کرده است.
عطار شیفته عرفان و قرآن استعطار، از عارف شاعرانی است که شیفته عرفان و قرآن است و ازین روی در سروده های او که یکسره عرفانی و ایمانی است، باز تاب و تجلی کلام خدا را به فراوانی میبینیم، اینک نمونههایی از آن بیان میشود:
تـــویی آن نقطه افتـــاده فـــارغ که اندر خلد خــواهی گشت بالغ
بلوغ اینجاست در عقبی ظهورش دلت اینجاست در فردوس نورش
در و دیوار جنـّت از حیـات است زمیــن و آسمـان او نجــات است
درخــت طیـبـــه آنجـــا برویــد که دست و پـا سخن آنجــا بگوید
نه آنجــا اقربـا مــاند نه اسبـــاب کــه فرزند عمــل باشنـد انسـاب
اسرار نامه، تصحیح: سید صادق گوهرین،ص 46
مصرع نخست بیت سوم، الهامی است از این آیه شریفه است «وَ انّ الدارَ الاخرة لهی الحَیوان؛ همانا که سرای آخرت سراسر زندگی است».(سوره عنکبوت، آیه 64)
و مصرع نخست بیت چهارم اثر پذیری تلمیحی و تصویری است، از آیه:
«اَلَم تَرَ کَیفَ ضَرَبَ اللّهُ مثلاً کَلِمةً طَیبةً کَشَجَرَةٍ طَیبةٍ اَصلُها ثابت وَ فَرعُها فی السماء؛ ندیدهای که خداوند مثل زده است سخن[ پدیده] پیراسته و پاکیزه را به درختی پاکیزه و پرورده که ریشههایی استوار و شاخههایی سر به آسمان دارد».(سوره ابراهیم، آیه 24)
«که دست و پا سخن آنجا بگوید» که در مصرع دوم بیت چهارم آمده نیز بر گرفته است از این آیه «اَلیوم نَختم علی اَفواهِهِم و تُکَلّمنا ایدیهِم و تَشهَدُ اَرجُلُهم بِما کانوا یـکسِبُون؛امروز دهانهاشان را مهر و موم می کنیم.و دست هاشان با ما سخن می گویند و پاهاشان بدانچه کرده اند گواهی می دهند».(سوره یس، آیه 65)
آخرین بیت نیز بر گرفتهای است از این آیه شریفه: «فَاِذا نُفِخَ فی الصُور فَلا اَنسابَ بَینَهُم یومئِذٍ و لا یتَسائَلون؛ چون در صور دمیده شود[و قیامت به پا شود] آن روز دیگر پیوند و خویشی میان مردم نماند و کسی حال کسی را نپرسد..»(مؤمنون، آیه 101)
جوانمردا سخن در پرده میدار که بـا هر دون نشاید گفت اسـرار
مـرا عمری است تــا در بنــدآنم کـه تـا بـا هـمدمی رازی بگـویـم
نمییــابم یکی هـمدم موافـق فغـان زین هـم نشینــان منـافــق
زیـانکاری ما از هــم نشین است عذاب دوزخ از بئس القرین است
اسرارنامه، تصحیح: سید صادق گوهرین،ص 126
شیطان بدترین همنشین در اشعار عطارترکیب «بئس القرین» یعنی هم نشین بسیار بد، برگرفته از آیه شریفه زیر است، و آیه زبان حال فریب خوردگان شیطان است که در قیامت و در محضر خداوند از فریب کاریهای شیطان مینالند و او را بدترین همنشین میخوانند: «حتّی اِذا جاءَنا قالَ یا لَیتَ بَینی و بَینَکَ بُعدُ اَلمشرِقَینِ فَبِئس َالقَرین؛ آن گاه که[در قیامت، فریب شیطان خورده ای] نزد ما میآید [به شیطان] می گوید: کاش میان من و تو دوری مشرق و مغرب می بود[تا هرگز تو را نمیدیدم] که بسیار بد همنشینی هستی»(سوره زخرف، آیه 37)
در این وادی همه غولان خویشیم زاوّل روز مشغـولان خـویشیـم
چـو درمــانیم بـر داریـم فریــاد بلا چون رفت بگذار عیش از یاد
همان،ص 147
این دو بیت که بیانگر ویژگی بسیاری از آدمیان است که چون در آسایش و آسودگی باشند خدا را از یاد می برند و چون دچار درماندگی گردند، او را به یاد می آورند و می خوانند الهام گرفته از این ایه شریفه است:«اِذا مَسکُم الضُرُّ فَاِلَیهِ تَجئَرون، ثُمَّ اِذا کَشَفَ الضُرَّ عَنکُم اِذا فَریق مِنکُم بِرَبِّهِم یشرِکون؛ «آن گاه که رنج و زیانی به شما رسد، به او پناه می برید و چون رنج و زیان از شما بر دارد[و به آسایش و آسودگی برسید] گروهی از شما به خدای خود شرک می ورزید» (نمل، آیه 53)
تنت چاهی است جان در وی فتـاده زگــرگ نفس از سر پی فتــاده
بگو تـا جـان بـه حبل الله زند دست تواند بوک زین چـاه بلا رست
همان، ص 162
ترکیب« حبل الله»( دست آویز خدایی) که به قول عطار باید جان آدمی بدان دست آویزد تا خویش را از چاه تن و من برهاند، بر گرفته از این آیه قرآنی است:«وَاعتَصِموا بِحَبل ِاللّهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا؛ «همگی به دست آویز خدا چنگ زنید و پخش و پراکنده نشوید»(سوره آل عمران، ایه 102)
تو پنداری که چون مردی برستی کجا رستی که در سختی نشـستی
یقین می دان که چون جانت براید به یک یک ذره طـوفانت بـر ایـد
نبـاشد از تـو یک یک ذره بیکـار بـود در رنج جان کنـدن گرفتــار
همان،ص 144
این سه بیت عطلر نیز از این آیه کلام الهی الهام گرفته است: «یومَئذٍ یصدُرُ الناسُ اشتاتاً لِیرَوا اعمالَهُم، فَمَن یعمَل مِثقَالَ ذَرَّةٍ خَیراً یرَهُ وَمَن یعمَل مِثقال َذَرةٍ شَرّاً یرَه؛در چنین روزی[روز قیامت] آدمیان دسته دسته و پراکنده بازگردند تا آنچه را کرده اند، بدانان نشان دهند. پس هر که به اندازه ذره ای کار نیک کند، آن را می بیند[و پاداش آنرا می گیرد] و آنکه به اندازه ذره ای کار بد کند، آن را می بیند[ و کیفر آن را می چشد]»(سوره زلزال، ایات 6 8)
مـگر می رفـت استــاد مـهیـنــه خـــری می بــرد بــارش آبـگیـنـه
یکی گفتش کـه بس آهستـه کـاری بــدیـن آهستـگی بـر خـــر چـه داری
چـه دارم؟ گفت دل پـر پیــچ دارم کـه گـر خـــر می بیـفتـد هیــچ دارم
چو پی بر بـاد داردعمر هیـچ است ببین کین هیچ را صدگــونه پیـچ است
چنین عمری کزو جان تو شاد است چـو مـرگ اید به جان تو که بــاد است
اگــر سـدّ سکنــدر پیـش گیــری ز وقـت خود نـه پس نـه پیش میــری
همان،ص 138
عمر آدمی چون بار شیشه است که با اندک غفلت و بیتوجّهی می شکند و هیچ میشود، تفسیری تمثیلی است بر آیه شریفه «اِنّ الانسان َلَفی خُسرٍ؛ همانا که آدمی در خسارت و خسران است»(سوره عصر، آیه 2) و خسارت و خسران آن جاست که کسی افزون بر سود نبردن و بهره به دست نیاوردن، اصل سرمایه را نیز از دست بدهد. داستان عمر آدمی درست همین گونه است، عمر سرمایه ای گرانبها است در دست، که اگر غفلت کنیم و آن را به درستی و راستی نگذرانیم، نه تنها از این سرمایه سودی نبردهایم که اصل آن را نیز از دست دادهایم. از اینجاست که گفته اند: ؛ آدمی چون نفس بر آورد، پارهای از عمرش کاسته می شود و از حضرت امیرالمؤمنین(ع) نیز نقل شده که:« آدمی با هر دمی که برمی آورد، گامی به سوی مرگ برمی دارد.
پی نوشت:
1 . فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج 32، ص87.
2. میبدی، ابوالفضل، کشف الاسرار،ج 10،ص 605.
3.غررالحکم ،ج6، ص170.
4.فخر رازی، همان،ص 85.
یادداشت از مریم بیگدلو